علامه طباطبایی
شنبه - 2017 دسامبر 16 - 28 ربيع الاول 1439 - 25 آذر 1396
ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 203175
تاریخ انتشار : 3 اسفند 1395 20:2
تعداد مشاهدات : 247

بررسیهاى موضوعى و روایى در المیزان

علامه آن هنگام که به تفسیر قرآن مى پردازد، نخست به مطالعه وبررسى موضوعى آیات رو مى آورد و با توجه به تعیین موضوعاتى که برخى شمار آن را در المیزان تا هفت موضوع عمده دانسته اند،3 به تفسیر ترتیبى قرآن مى پردازد. این نکته آن هنگام که با پردازشهاى موضوعى موجود در گستره المیزان مورد توجه قرار گیرد، عنایت و توجه ویژه ایشان را به تفسیر ترتیبى ـ موضوعى به اثبات مى رساند، که امروزه به عنوان بایسته ترین روش درحوزه تفسیر موضوعى مطرح است، ازآن رو که کاستیهاى تفسیرموضوعى دراین شیوه راه ندارد.


تفسیر موضوعى قرآن کریم، هرچند به عنوان یک پدیده پژوهشى قرن چهاردهم شهرت یافته است، ولى ریشه اى عمیق در تاریخ تفسیر و قرآن پژوهى داشته و از دیرباز خاطر اندیشمندان را به خود مشغول داشته است، چه بسا نخستین نمودهاى آن را در گفته هاى تفسیرى پیامبراکرم(ص) وخاندان گرامى او بتوان دید و دور نمى نماید که برهمین اساس، دیگر مفسران نیز بدون تشویش ذهن و دغدغه خاطر در قرون اول و دوم این مهم را پى گرفته و درپایان سده چهارم هجرى این رشته از تفسیر، مدرسه اى خاص را به خود اختصاص داده و قانونمندیهاى ویژه خود را به صورتى تدوین شده عرضه داشت واین همه افزون بر موارد بسیارى است که در تفاسیر ترتیبى و یا به گونه اى مستقل و درقالب بحث و بررسى موضوعى قرآنى نگاشته شده است. 

در حقیقت، نگرش موضوعى، نگرشى روشمند و هدفمنـد در شرح معــانى آیـــات و پیرایش برداشتهاى تفسیرى از گفته هاى ناسفته اى است که با شبکه ساختهاى زبانى و معنایى آیات قرآن، همگونى نشان نمى دهد. این نگرش، اندیشوران بسیارى را به خود جذب کرده و به تهیه و تنظیم اصول و روشهاى آن وا داشته است. 

شاید براى نخستین بار، عمرو بن بحر جاحظ (م: 255) عناوینى چون (عذاب در قرآن) و (ملائکه در قرآن) را به بحث و تفسیر گرفت که خود گامى در راستاى تکامل تفسیر موضوعى به شمار مى آید.1 

کشف و توسعه اندیشه تناسب آیات ـ که شامل پیوند مفهومى آیات نیز مى باشد ـ ونیز دیدگاه وحدت موضوعى سوره هاى قرآن، نمودهاى دیگرى از سیر تکامل دانش تفسیر موضوعى مى باشد که (جلال الدین سیوطى) پیشینه علمى آنها را به پیش از قرن نهم مرتبط مى داند.2 

بدین جهت، قرن چهاردهم هجرى را مى بایست دوره بالندگى و فراگیرى این شیوه تفسیرى دانست و نه عصر پیدایش تفسیر موضوعى.

 

گونه هاى تفسیر موضوعى آیات در المیزان 

پبدایش گرایشها و روشهاى گوناگون در حوزه مطالعات وکاوشهاى موضوعى قرآن، سبب گردیده است تا گونه هایى از تفسیر موضوعى شکل یابد، ازآن جمله مى توان روشهاى زیر را برشمرد: 

ییک. تفسیرهاى موضوعى ـ مقایسه اى. 

دو. استقراء وجمع آورى آیات ذیل عنوان مورد بحث. 

سه. تفسیر تربیتى ـ موضوعى . 

هر یک از این روشها بر اساس جستار درونى در قرآن ویا نتیجه گیرى از ضمایم معارف قرآنى با تجارب بشرى شکل گرفته است. 

این موضوع که علامه طباطبایى در تفسیر گرانسنگ المیزان ـ که به ظاهر تفسیرى ترتیبى، موضوعى و درحقیقت دائرة المعارفى از موضوعات قرآنى است که به گونه اى نظام واره و قانونمند گرد آمده است ـ با چه گرایش و روشى به تفسیر موضوعى آیات پرداخته است، پاسخ بایسته اى را نیازمند است که مجال فراخ ترى را مى طلبد. دراین جا، تنها به ارائه فهرستى از چگونگى بهره ورى علامه ازاین شیوه درالمیزان بسنده مى کنیم:

 

الف) تفسیر موضوعى در بستر مطالعه ترتیبى آیات 

علامه آن هنگام که به تفسیر قرآن مى پردازد، نخست به مطالعه وبررسى موضوعى آیات رو مى آورد و با توجه به تعیین موضوعاتى که برخى شمار آن را در المیزان تا هفت موضوع عمده دانسته اند،3 به تفسیر ترتیبى قرآن مى پردازد. این نکته آن هنگام که با پردازشهاى موضوعى موجود در گستره المیزان مورد توجه قرار گیرد، عنایت و توجه ویژه ایشان را به تفسیر ترتیبى ـ موضوعى به اثبات مى رساند، که امروزه به عنوان بایسته ترین روش درحوزه تفسیر موضوعى مطرح است، ازآن رو که کاستیهاى تفسیرموضوعى دراین شیوه راه ندارد.4

 

ب) ارائه نتایج سنجش دیدگاه قرآن با تجارب انسانى 

ذکر عنوانهایى چون: (بحث فلسفى)، (بحث علمى)، (بحث تاریخى) و … در المیزان، نمایان گر اهتمام ویژه علامه به ارائه تجارب و یافته هاى بشرى درحوزه موضوعات قرآنى است. 

ویژگى یادشده، الهام بخش این مطلب نیز هست که برون نگرى وتوجه به نقاط عطف و اوج و فرودهاى اندیشه بشرى در ابعاد مختلف عقیدتى، فکرى، اجتماعى و… درمطالعه موضوعى قرآن و دستیابى به نتایج وحیانى آن نقش داشته و به دیگر تعبیر، از عناصر اصلى وسازنده موضوعات سامان یافته قرآنى در المیزان است.

 

ج) تشکیل شبکه هاى موضوعى از ساختهاى منطقى آیات 

علامه طباطبایى بى آن که بخواهد براساس موضوع و عنوان مورد بحث، آیات مربوط را استقراء و شناسایى کند و به گونه اى آشفته به ترجمه و توضیح بدون سازمان آنها بپردازد، به دنبال این هدف است که ابهام محتوایى موضوع را برطرف کرده ومطالبى نظام دار ارائه دهد. حتى دراین رابطه دیده مى شود که به آیاتى نقش داده شده است که عنوان مشترکى درمتن آنها دیده نمى شود، ولى بر پایه توجه به سیاق عام قرآن،شناسایى شده و جایگاه خود را در شبکه موضوعى بازیافته اند.

 

د) محوریت قرآن در تفسیر موضوعى 

جاى جاى المیزان، آکنده از تردید و تشکیک، نسبت به اعتبار روایات موجود در زیرساخت مباحث تفسیرى است و آبشخور چنین تردیدى، رخنه جعلیات وخرافات یهود و اهل کتاب در لابه لاى روایات و احادیث برجاى مانده پس از عصر تابعان است.5 

از سوى دیگر، علامه، حمل آیات قرآن بر نتایج مباحث کلامى، فلسفى، علمى و… را رویکردى ناروا شمرده و پى آمد آن را تبدیل حقایق قرآن به مجازات و تطبیقات نادرست دانسته و دراین باره اظهار داشته است: 

(درالمیزان یک مورد هم وجود ندارد که درآن، استدلال عقلى و فرضیه علمى اساس تفسیر قرار گرفته باشد.) 6 

همین گونه ایشان براین باور اصرار مى ورزد که قرآن نور بوده و در پرتو نور خود گویایى داشته و پیامش همه کس فهم مى شود. 7 

ازاین رو درالمیزان، نخست، استخوان بندى و شکل گیرى نظریه قرآنى برپایه حوزه قرآن صورت مى پذیرد. آن گاه، مطالعه موضوع در زمینه هاى گوناگون روایى، فلسفى، اجتماعى و تاریخى انجام مى پذیرد و نظریه قرآنى تأیید و تحکیم مى شود. 

علامه طباطبایى به عنوان مفسرى که به گستره و قلمرو وحى آگاهى داشته است، عمده ترین توان خویش را در زمینه تفسیر، متّکى بر گردآورى و ضمیمه کردن آیات به صورت موضوعى، به کار بسته است و برپایه شیوه تفسیرى قرآن به قرآن، دگرسانى عظیمى را در قلمرو تفسیرموضوعى قرآن، پدید آورده است و تفسیر وى آکنده از مباحث و بررسیهاى هوشمندانه موضوعى است، به گونه اى که باید گفت، اگرچه المیزان به عنوان تفسیرى ترتیبى شهرت یافته است، اما به واقع تفسیرى ترتیبى ـ موضوعى است. فراوانى موارد، کار ارائه نمونه را دشوار مى نماید.

 

نمونه اى از نگرش موضوعى علامه به آیات 

در جلد هشتم و در پى شرح و تفسیر داستان آفرینش آدم(ع) و سرپیچى ابلیس از فرمان حقّ، بدین امر مى پردازد که شیطان کیست وکارش چیست؟ درادامه یادآور این واقعیت مى شود که این موضوع، موضوعى است بسیار قابل تأمّل و شایان دقّت که سوگمندانه تاکنون دیدگاه قرآن کریم درباره حقیقت این موجود عجیب که درعین این که از حواس وادراکات ظاهرى ما غائب است، تصرفات شگرفى در عالم انسانیت دارد، تبیین نشده است. 

ایشان در ادامه، بخشى از پرسشهاى اساسى را دراین باره مطرح ساخته و مى نویسد: 

ما اگر بخواهیم درباره این مسأله وحقایق دینى و تکوینى آن، آزادانه و فارغ دلانه بحث کنیم، پیشاپیش باید چند جهت را در نظر گیریم: 

نخست باید بدانیم که هر چیزى که متعلق خلق و ایجاد است، وجود آن خیر و نیک است: 

(الّذى احسن کلّ شئ خلقه…) سجده/ 7 

آن کسى که هرچیزى را نیکوآفریده است. 

(و ان من شئ الاّ یسبّح بحمده و لکن لاتفقهون تسبیحهم… ) اسراء/ 44 

هیچ چیز نیست، مگر این که درحال ستایش، تسبیح او مى گوید، ولى شما نمى فهمید. 

نکته دیگر این که عالم آفرینش، با تمامى گستردگى، مجموعه اى واحد است که تمامى اجزاء آن مانند سلسله اى به هم پیوسته است و بر یکدیگر تأثیر مى گذارند. البته این ارتباط، لازمه آن برابرى و همانندى موجودات نیست، بلکه حکمت الهى اقتضا مى کند که موجودات، به لحاظ کمال و نقص ومراتب وجودى شان، مختلف باشند، تا در نتیجه این تمایز و تعارض، خیر و کمال نمود یابد. ازاین رو شیطان باید باشد، تا نظام عالم انسانى و حقیقت معناى صلاح و رشد و هدایت تحقق یابد: 

(قال فبما اغویتنى لاقعدنّ لهم صراطک المستقیم) اعراف/ 16 

شیطان گفت به سبب آن که مرا به بى راهه افکندى، من هم براى فریفتن آدمیان بر سر راه راست تو خواهم نشست. 

(قال هذا صراط علیّ مستقیم. انّ عبادى لیس لک علیهم سلطان الاّ من اتّبعک من الغاوین) حجر/ 41ـ42 

خداوند فرمود این راهى است راست که به سوى من منتهى مى شود، تو را بر بندگان من تسلطى نیست مگر کسانى از گمراهان که تو را پیروى کنند. 

درقرآن درباره حقیقت این موجود واحکام وجودى او، نکته هایى هرچند اندک آمده است: 

(کان من الجنّ ففسق عن امر ربّه) کهف/ 50 

ابلیس ازجرگه جن بود و از فرمان پروردگارش سرپیچید. 

(خلقتنى من نار) اعراف/ 12 

پروردگارا مرا از آتش خلق کردى. 

هرچند جزئیات و شرح آفرینش شیطان به صراحت در آیات نیامده است، امّا به مدد آیاتى چند، آگاهیهایى را مى توان به دست آورد: 

(لأقعدنّ لهم صراطک المستقیم. ثمّ لآتینّهم من بین ایدیهم و من خلفهم و عن ایمانهم و عن شمائلهم ولاتجد اکثرهم شاکرین) اعراف/ 17ـ16 

ابلیس گفت بر سرراه راست تو خواهم نشست. آن گاه از پیش رو و از پشت سرشان و از طرف راست و چپ شان برآنها مى تازم و بیشترشان را شکرگزار نخواهى یافت. 

ازاین آیه و دیگر آیاتى همین گونه برمى آیدکه وى نخست، در عواطف واحساسات نفسانى انسان مانند: بیم و امید، آمال و آرزوها، شهوت و غضب، تصرف کرده آن گاه در اراده و افکارى که ازاین عواطف بر مى خیزد، تصرف مى کند: 

(قال ربّ بما اغویتنى لازیّننّ لهم فى الأرض) حجر/ 39 

گفت، پروردگارا به سبب آن که مرا گمراه ساختى، من هم گناه آدمیان را در زمین برایشان مى آرایم. 

( یعدهم و یمنّیهم وما یعدهم الشّیطان الاّ غروراً) نساء/ 12 

شیطان به آنان وعده مى دهد و ایشان را در آرزوها مى افکند و جز از راه فریب به آنان وعده نمى دهد. 

(فزیّن لهم الشّیطان اعمالهم) نحل/ 63 

شیطان اعمالشان را برایشان آراست. 

درعین حال، چنین تصرفى منافات با استناد و ربط اندیشه ها و رفتارهاى باطل به انسان ندارد؛ زیرا تصرفات ابلیس درادراکات انسانى، تصرفات طولى است، نه در عرض تصرف انسان، تا با استقلال وى در امور خود ناهمساز باشد وبر همین اساس است که ابلیس در قیامت، گناهان وعملکرد تباه آدمى را مستند به خود وى مى داند: 

(و قال الشّیطان لمّا قضى الامر انّ اللّه وعدکم وعد الحقّ و وعدتکم فاخلفتکم وماکان لى علیکم من سلطان… ) ابراهیم/ 22 

چون درقیامت داورى صورت گرفت، شیطان مى گوید، درحقیقت خدا به شما وعده داده وعده راست، و من به شما وعده دادم و از وعده سرپیچى کردم، ولى من بر شما سلطه نداشتم. 

(قال قرینه ربّنا مااطغیته ولکن کان فى ضلال بعید) ق/ 27 

همدمش مى گوید پروردگارما! من او را به عصیان وانداشتم، ولى خودش در گمراهى ژرفى بود. 

کوتاه سخن این که ابلیس تنها مى تواند امورى را که مربوط به زندگانى مادى دنیاست، جلوه داده و بدین وسیله در ادراکات انسانى تصرف کرده وحقیقت را برآدمى مشتبه سازد، به گونه اى که ازحقّ دورافتاده وخود را در دنیا مستقل بینگارد و به غفلتى گرفتار آید که ریشه تمامى گناهان است: 

(ولقد ذرءنا لجهنّم کثیراً من الجنّ والانس لهم قلوب لایفقهون بها و لهم اعین لایبصرون بها و لهم آذان لایسمعون بها اولئک کالانعام بل هم أضلّ اولئک هم الغافلون) 

اعراف/ 179 

در حقیقت بسیارى از جنّیان و آدمیان را براى دوزخ آفریده ایم، دلهایى دارند که با آنها دریافت نمى کنند وچشمانى دارند که با آنها نمى بینند وگوشهایى دارند که با آنها نمى شنوند. آنان همانند چهارپایان بلکه گمراه ترند. آنان همان غافلانند. 

بنابر این، خود را مستقل انگاشتن و غفلت از پروردگار و پیامدهاى آن حتى تا مرحله شرک، از تصرفات و فریب شیطان بوده واین همان ولایت و سلطه شیطان است که قواى ادراکى و آگاهى بخش انسان را بى حاصل و ناتوان از فهم حقیقت مى گرداند: 

(انّه یراکم هو و قبیله من لاحیث لاترونهم انّا جعلنا الشّیاطین اولیاء للذین لایؤمنون) 

اعراف/ 27 

او و قبیله اش شما را از آن جا که آنها را نمى بینید، مى بینند. ما شیاطین را دوستان کسانى قرار دادیم که ایمان نمى آورند. 

قرآن کریم نظیر این ولایت شیطان درگناه و ظلم برآدمیان را براى ملائکه، در وادى اطاعت و عبادت انسان اثبات کرده است: 

(انّ الذین قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل علیهم الملائکة ان لاتخافوا ولاتحزنوا وأبشروا بالجنّة التى کنتم توعدون) فصلت/ 30 

کسانى که گفتند پروردگار ما خداست، سپس ایستادگى کردند، فرشتگان برآنان فرود مى آیند و مى گویند بیم مدارید و غمین مباشید وبه بهشتى که وعده یافته بودید شاد باشید. 

واین هر دو ولایت، درعین ولایت مطلقه پروردگار است: 

(ما لکم من دونه من ولیّ ولاشفیع) سجده/4 

براى شما غیراز خدا سرپرست و شفاعتگرى نیست. 

همین گونه، ازآیات برمى آید که براى ابلیس لشکرى است که او را در تمامى امور مدد مى رساند: 

(انّه یراکم هو و قبیله من حیث لاترونهم) اعراف/ 27 

او و قبیله اش شما را ازآن جا که آنها را نمى بینید، مى بینند. 

در بخش دیگرى مى خوانیم: 

(الّذى یوسوس فى صدور النّاس. من الجنّة والنّاس) ناس/6 

آن کس که در سینه هاى مردم وسوسه مى کند؛ چه ازجن وچه از انس. 

از این آیه برمى آید که لشکریان شیطان، گونه گون بوده و برخى از طایفه جن وبرخى دیگر بشر هستند: 

(افتتّخذونه و ذرّیّته اولیاء من دونى و هم لکم عدوّ) کهف/ 50 

او و نسلش را به جاى من دوستان خود مى گیرید، حال آن که آنها دشمن شمایند. 

از این آیه استفاده مى شود که شیطان نیز،مانند سایر جانداران، ذریه و فرزندانى دارد؛ هرچند چگونگى پیدایش و تداوم نسل او معلوم نیست. 8

 

پردازش موضوعى قصص قرآن 

بخشى گسترده ازمباحث موضوعى قرآن، در قالب سرگذشت اقوام پیشین و داستانهاى گذشتگان، بیان شده است. 

توجه به این نکته که تاریخ، بستر حوادث گوناگون زندگى بشر است وآنچه را که انسان با تلاشهاى ذهنى و فلسفى جست وجو مى کند، گاه در صفحات تاریخ به صورت عینى، قابل بازیابى است، به وضوح نقش محورى تاریخ را در نشان دادن واقعیات زندگى نمودار مى سازد. تاریخ با زبان ویژه خود، درک و دریافت خاصى ازهستى و پدیدارها و روابط تو در تو و گسترده آن ازگذشته دور تا به امروز دارد. 

مطالعه تاریخ و تحولات گذشتگان در گستره تطورات زمان، عمر هرکس را به بلنداى عمر بشر، طولانى مى سازد وآموزه هاى نظرى و عملى بسیارى را مکشوف اذهان مى سازد. 

قرآن به عنوان کتاب عالى تربیت و درراستاى ایجاد زمینه هاى فهم اصول بایسته حیات انسانى در فصول و فرازهاى بسیارى، تکیه برتاریخ کرده و به سرگذشت پیشینیان استشهاد کرده است. 

قصه هاى قرآن به عنوان پردازشهاى موضوعى تاریخى قرآن، تأثیر روشن و نقش بارزى در زدودن زنگارهاى جهل وخرافه از روح مخاطبان داشته است که در فصل بررسى اسرائیلیات بدان خواهیم پرداخت. 

درحقیقت، داستان، روایتى فنى وهنرى از اندیشه و فرهنگ قرآن است که در راستاى روشنگرى افکار غنوده در غفلت بیان مى شود: 

(نحن نقصّ علیک أحسن القصص بمااوحینا الیک هذا القرآن وان کنت من قبله لمن الغافلین) یوسف/ 3 

مانیکوترین سرگذشت را با این قرآن که به تووحى کردیم، برتوحکایت مى کنیم و تو پیش ازآن از بى خبران بودى. 

(نتلو علیک من نبأ موسى و فرعون بالحقّ لقوم یؤمنون) قصص/ 3 

بخشى از گزارش درست سرگذشت موسى و فرعون را براى آگاهى مردمى که ایمان آورند، برتو مى خوانیم. 

پاره اى از قصص قرآن، به وضوح روشنگر ارتباط پیامبر با عالم غیب است، چه این که مردمان عصر نزول با توجه به فرهنگ و اطلاعات اجتماعى ـ محیطى خود، مى دانستند که آن گونه آگاهیهاى تاریخى درخیال آنان سابقه نداشته است. 

(ذلک من أنباء الغیب نوحیه الیک وماکنت لدیهم اذ یلقون اقلامهم ایّهم یکفل مریم) 

آل عمران/ 44 

این ازاخبار غیب است که به تو وحى مى کنیم و وقتى که آنان قلمهاى خود را براى قرعه کشى مى افکندند، تا کدام یک سرپرستى مریم را به عهده گیرند، نزد آنان نبودى. 

همین گونه در فراز آغازین قصه آدم(ع) چنین مى فرماید: 

(قل هو نبأ عظیم. انتم عنه معرضون. ماکان لى من علم بالملاء الأعلى اذ یختصمون. ان یوحى الیّ الاّ انّما أنا نذیر مبین. اذ قال ربّک للملائکة انّى خالق بشراً من طین… ) ص /71 ـ 67 

بگو این خبرى بزرگ است که شما ازآن روى برمى تابید. مرا در باره ملأ اعلى هیچ دانشى نبود، آن گاه که مجادله مى کردند. به من هیچ وحى نمى شود، جز این که من هشدار دهنده اى آشکارم. آن گاه که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى از گل خواهم آفرید. 

پاره اى دیگر از قصص قرآن، عهده دار طرح و بررسى این واقعیت است که آموزه هاى پیامبران، همه ازیک خاستگاه وحى سرچشمه گرفته است و آیین حقیقت که نام دین برخود گرفته، آیین و شریعت تمامى مؤمنان از آدم(ع) تا محمد(ص) است وکارنامه انبیا دربردارنده رفتار تاریخى همسان ایشان براى هدایت دین باوران به سوى کعبه کمال است. 

پیامبران دراین اعتقاد، طبیبان مشفق و نیک بختى هستند که مظلومان و مهجوران تاریخ را از ناراستى وناپارسایى به محدوده دین راهنمون شده اند و از همین روست که در قرآن، بارها داستانهاى گروهى از انبیا در صورت بندى خاصى و با یک نمود و نمایش یاد شده اند. 

در سوره انبیا، سرگذشت پرتب و تاب تحولات امتهاى پیامبران پیشین را از موسى وهارون آغاز مى کند و سپس به زندگى ابراهیم، لوط، نوح، داود، سلیمان و ایوب مى پردازد و شایان توجه است که این پردازش، براساس تقدّم و تأخر تاریخى زمان بعثت این پیامبران نیست، بلکه باید ملاک دیگرى را در نظم این آیات جست وجو کرد. 

این رودبارمعرفت شناختى تاریخ پیامبران، تا ذکر ماجراى مریم(ع) ادامه دارد که تمامى آن، در راستاى تبیین و توضیح این حقیقت است که توحید، محور واساس دعوت همه پیامبران و پیوند دهنده رشته واحد رسالت درطول تاریخ دراز آهنگ آن بوده است. 

ییادکرد تمامى انگیزه ها واهداف معرفتى داستانهاى قرآن در گستره آیات به درازا مى کشد و تنها به اشارت مى توان مواردى را یاد کرد: 

ـ همسانى دعوت انبیا و نیز همگونى ابزار و وسایل گسترش دعوت. 

ـ فرجام توفیقمند ارباب ادیان و فیروزى نهایى پیامبران، در رویارویى با باطل. 

ـ پاسدارى خداوند از کیان شریعت و آشکار ساختن نعمتهاى الهى بر انبیا و اوصیاى آنان. 

ـ هشدار به انسانها در برابرخیل عظیم فریبها و دشمنیها و یادآورى دشمنى هماره شیطان با آدم و نسل وى که بارى عظیم بر دوش مؤمنان مى نهد. 

علامه طباطبایى با توجه ویژه به مباحث موضوعى داستانهاى قرآن ونیز با تکیه بر روش جمع آورى و تنظیم آیات براساس ترتیب نزول و تبیین عالمانه پیام تاریخى این آیات، درک و دریافت ویژه اى را درمعرض تأمّل و داورى قرار مى دهد. با چنین نگاهى، پردازشهاى داستانى قرآن را در شیوه ایشان، مى توان نوعى تفسیر موضوعى دانست. 

به نظر علامه این ادّعا که برخى از مفسران، معتقدند که قرآن کریم به منظور رسیدن به مقصد خود که همانا هدایت به سوى سعادت انسانى است، به همان شیوه مرسوم داستانسرایان مشى کرده است، بدین معنى که در راه رسیدن به هدف خود، از بیان تاریخ استفاده مى کند ـ هرچند اطمینانى به صحّت آن داستانها نباشد ـ ادّعایى سخت نادرست است؛ زیرا مسأله داستان نویسى و فنون آن که درجاى خود صحیح نیز هست، هیچ ربطى به قرآن کریم ندارد. قرآن کریم تاریخ و رمان نیست، بلکه کتاب عزیزى است که نه در خود آن باطلى هست ونه بعدها بطلان ونادرستى درآن نفوذ مى کند. 9 

علامه با بررسى موضوعى آیات بر محور ترتیب نزول و پیوند مفهومى هر آیه، مجموعه اى از آیات را سامان داده و نقلهاى تاریخى قرآن را به گونه اى نظام واره درمعرض دید و داورى خواننده قرار مى دهد و سرانجام نکاتى را که در پرتو تحقیق و تدقیق فزون تر حاصل آمده است، یادآور مى شود. درماجراى قوم لوط مى نویسد: 

(این که ایمان و اسلام، تنها درخانه لوط یافت شد و عذاب، همه شهر لوط را فراگرفت، دلیل برآن است که: اوّلاً، تمامى قوم لوط، کافر وبى ایمان بودند. ثانیاً، فحشاء، تنها درمیان مردان ایشان شایع نبود؛ زیرا اگر چنین بود و زنان از فحشاء به دور بودند با توجه به این که لوط قومش را به راه فطرت و سنت خلقت طبیعى دعوت مى کرد، باید عده اى از زنها از او پیروى کرده و گرد او را مى گرفتند و به او ایمان آورده و سرانجام از عذاب مى رهیدند. 10

 

پیرایش ساحت تفسیر از اسرائیلیات 

از پیچیده ترین و دشوارترین عویصه هاى حوزه تفسیر قرآن، مقوله جعل و تحریف وبه تعبیرى نفوذ و ورود اسرائیلیات بویژه درساحت تشریح داستانهاى قرآن و سرگذشت پیامبران است. 

مهم ترین عوامل زمینه ساز این نفوذ گسترده وناپیدا را مى توان چنین برشمرد: 

ـ نزدیکى رابطه ادیان آسمانى و پیوند ماهوى فرهنگ این ادیان و بویژه یهودیت و نصرانیت با اسلام. 

ـ ضعف و سستى فرهنگ عرب در عصر جاهلیت. 

ـ تلاش عناصر یهودى و نصرانى براى تأثیرگذارى برمحافل اسلامى و نفوذ در فرهنگ آنان. 

ـ جاذبه بیشتر داستان پردازى و غریب گویى براى مردم بى علاقه به مباحث ژرف علمى و عقلى. 

ـ بى دانشى و بى اطلاعى مفسران عصر اول، به دلیل دورماندن از مکتب اهل بیت و… . 

توجه به این مشکل، وظیفه اى بس دشوار وحساس را بر دوش عالمان و قرآن پژوهان مى نهد. این مقاله بیش ازآن که خود را متعهد به بررسى علل و عوامل نفوذ اسرائیلیات درساحت تفسیر ببیند، درصدد بازنگرى و تأمّل در شیوه ها و رویکردهاى مفسران و بویژه علامه طباطبایى دراین زمینه است. 

سوگمندانه باید گفت، بسیارى از مفسران به دلیل نادیده انگاشتن اصول ومعیارهاى بایسته تفسیرى درحوزه اسرائیلیات، به بى توجهى و لغزشهاى نه چندان ناچیز کشانده شده اند. 

* از آن جمله قرطبى درالجامع لاحکام القرآن، آلوسى بغدادى در روح المعانى، طبرى درجامع البیان، میبدى درکشف الاسرار ونیز کاشانى درمنهج الصادقین وابوالفتوح رازى در روض الجنان، روایتى را از زید بن اسلم، ذیل آیات نخست سوره (ضحى) نقل کرده اند که بر پایه آن برخى از همسران پیامبراکرم(ص) سگى را به قصد تربیت به منزل آن حضرت بردند و آن سگ بدون اطلاع پیامبر(ص) در زیر تخت آن حضرت مرد و کسى ازاین رخداد آگاه نگردید. به دنبال این حادثه مدتى وحى از پیامبر(ص) منقطع گردید و پس ازمدّتى که جبرئیل نازل شد، پیامبر(ص) از فلسفه تأخیر وحى پرسید. جبرئیل درپاسخ ابراز داشت که ما (فرشتگان) در سرایى که درآن سگ و یا تصویر باشد داخل نمى شویم و در پى آن این آیات را بر پیامبر(ص) خواند: 

(بسم اللّه الرحمن الرحیم. والضّحى. واللیل اذا سجى. ما ودّعک ربّک و ما قلی… )11 

* همین گونه طبرى درجامع البیان، سیوطى در الدرّ المنثور، زمخشرى درکشاف و بیضاوى در تفسیر خویش ذیل آیه 52 سوره حج، روایاتى را با عنوان روایات غرانیق ذکرکرده اند که بر پایه این دسته از روایات، هنگامى که پیامبر(ص) مشغول تلاوت آیات سوره نجم بود وبه آیات 19 و 20 این سوره یعنى: (افرأیتم اللات و العزّى. ومناة الثّالثة الاخرى) رسید، شیطان بر زبان آن حضرت این کلمات را القاء کرد: 

(تلک الغرانیق العلى. وانّ شفاعتهنّ لترتجى) 

برزبان راندن چنین کلماتى از سوى آن حضرت موجب شادى مشرکان گردید وحتى ایشان را به سجده واداشت، بدین پندار که حضرتش بتهاى آنان را ارج نهاده است. در پى این جریان جبرئیل نازل گردید و پیامبر را از واقعیت امر مطلّع ساخت و شیطانى بودن این جملات را اعلان داشت. به دنبال این حادثه، پیامبر ناراحت و اندوهگین گشته و تا بدان اندازه که جبریل فرود آمد و آن حضرت را دلدارى داد واین آیات را تلاوت کرد: 12 

(وماارسلنا من قبلک من رسول و لانبیّ الاّ اذا تمنّى ألقى الشیطان فى امنیّته فینسخ اللّه ما یلقى الشیطان ثمّ یحکم اللّه آیاته واللّه علیم حکیم) حج/52 

پیش از تو هیچ رسول وپیامبرى نفرستادیم، جزاین که هرگاه چیزى تلاوت مى نمود، شیطان در تلاوتش القا مى کرد، پس خدا آنچه را شیطان القا مى کرد، محو مى گردانید، سپس آیات خود را استوار مى ساخت که خدا داناى حکیم است. 

سوگمندانه باید ابراز داشت، حتى مفسر گرانقدرى چون شیخ طوسى در تفسیر شریف تبیان، با آوردن این روایات و توجیه هاى موجود در مسأله، با سکوت از کنار آن گذشته است. 

در برابر کسانى که نسبت به نفوذ اسرائیلیات در حوزه تفسیر با تساهل و تسامح برخورد کرده اند، گروهى نیز با موضع گیرى سرسختانه به معارضه با ارباب تساهل و ساده انگارى برخاسته و بر پایه باورداشت خرد و فهم قرآنى، ضابطه بازشناسى دریافتها و رهیافتهاى اصیل تفسیرى از بافته ها وخرافه هاى اهل کتاب را به دست داده و برآن سخت پاى فشرده اند. 

مجادلات و تشکیکات تفسیرى مفسران نامورى هم چون شیخ طبرسى درمجمع البیان و علامه طباطبایى در المیزان دراین زمره است. 

مطالعه درآثار تفسیرى مفسرانى که به انکار چنین نقلهاى جعلى اقدام کرده اند، نشان مى دهد که سنجش باورهاى اهل کتاب وخرافه هاى اسرائیلى با معیارهاى عقلى، نظرى و عملى و نیز احادیث، بیش ترین سهم را دراین ژرف نگرى داشته است. 

* گروهى از مفسران ذیل آیه 37 سوره احزاب، سبب نزولى را آورده اند که بر پایه آن، پیامبر(ص) جهت انجام کارى وارد منزل زید بن حارثه گردید وناگاه چشمش به زینب همسر زید افتاد و گفت: تبارک اللّه خالق النّور تبارک احسن الخالقین. 

زینب، احساس پیامبر(ص) را دریافته، مسأله را با زید درمیان گذاشت واو تصمیم به طلاق همسرش جهت هموارکردن راه ازدواج پیامبر با وى گرفت. امّا پیامبر علاقه و محبّت خود را مخفى نگاه داشته و درظاهر به زید توصیه کرد تا با همسرش مدارا کند. درپى این جریان آیه فوق نازل گردید و پیامبر را به جهت پنهان ساختن احساس خود مورد سرزنش قرار داد. 

مرحوم طبرسى درمجمع البیان، فیض کاشانى در صافى و نیز فخررازى درتفسیر کبیر، با تمسک به روایتى ازامام سجاد(ع) داستان یادشده را نادرست دانسته و برابر روایت یادشده، داستان را به گونه اى دیگر یاد کرده اند. 

مرحوم طبرسى این روایت را بدین گونه آورده که جبرئیل به پیامبراکرم(ص) خبر داده بود که زید، همسر خویش زینب را طلاق خواهد داد و وى در زمره همسران پیامبر درخواهد آمد، ولى هنگامى که زید براى شکایت از همسرش، نزد پیامبراکرم(ص) رسید وتصمیم خویش بر طلاق زینب را به اطلاع آن حضرت رسانید، پیامبر(ص) به سبب مصالحى که وجود داشت، خبر جبرئیل را کتمان کرده وبه زید توصیه فرمود که با همسرش مدارا کند. دراین هنگام آیه شریفه نازل شد و پیامبر را در مورد کتمان واقعیت، مورد خطاب قرارداد. 

مرحوم طبرسى با اشاره به این روایت، ماجراى نخست را نادرست دانسته و آن را در شأن ومنزلت پیامبر(ص) نمى داند. 13 

* همین گونه ایشان در ذیل آیه 24 سوره یوسف ودرمقام پاسخ به این اعتقاد که دو جمله: (ولقد همّت به و همّ بها) در آیه، یک پیام را دربردارد ونمایانگر این معناست که هر دو قصد و عزم، ازسوى یوسف(ع) و همسر عزیز مصر، به گناه و کار زشت تعلق گرفته است، مى نویسد: 

(نسبت دادن تصمیم بر گناه به همسر عزیز مصر، مورد تأیید آیات و روایات است، ولى اعتقاد به عزم و قصد یوسف نسبت به گناه، خرافه اى است که دلایل عقلى که به هیچ روى احتمال چندگانگى و تردید را پذیرا نیست، با آن مخالف بوده وآن را طرد مى کند؛ زیرا برابر دلیلهاى عقلى که درمجال بایسته خویش اقامه شده است، معصومین(ع) نه مرتکب کار زشت مى شوند ونه تصمیم بر انجام آن در وجود ایشان راه مى یابد. بدین روى پذیرش چنین باورى پذیرفتنى نیست.) 14 

مفسران دیگر نیز به همین ترتیب وبا بهره بردارى از احادیث و دلیلهاى عقلى به طرد و طعن اسرائیلیات، مبادرت ورزیده اند. 

* شیخ طوسى در تبیان و ابوالفتوح رازى در روض الجنان، ذیل آیات نخست سوره (عبس) با استناد به روایاتى که از امامان اهل بیت(ع) رسیده است، این نظریه را که مراد از شخص یادشده درآیه شریفه، پیامبر(ص) است که هنگام گفت وگو با سران قریش از پاسخ به ابن امّ مکتوم خوددارى کرده و چهره درهم کشید، ردّ کرده و معتقدند، مطابق احادیث اهل بیت(ع) مقصود از آیات فوق پیامبر نبوده، بلکه این آیات تنها بیانگر تذکرى کلى مى باشد و شخص خاصى را در نظر ندارد و در صورتى که آیه ناظر به شخصى باشد، وى مردى اموى بوده که با ابن امّ مکتوم رفتارى ناشایست داشته و درمقابل وى چهره درهم کشیده است.15 

این مفسران، آن گروه از روایاتى را که در نظریه نخست مورد استناد قرارگرفته اند، جعلى و ساختگى دانسته و براین باورند که روایات یادشده به دلیل ناسازگارى با آیات قرآن، که به بحث درباره شخصیت پیامبر اکرم(ص) مى پردازد ونیز پایه هاى استوار دینى و نیز به دلیل روایت معتبرى که دراین زمینه وجود دارد، درست نبوده، بلکه در اثر حاکمیت فضاى تحریف وجعل و دسیسه که در عصر امویان وبویژه معاویه، نسبت به شخصیت و احادیث پیامبراکرم(ص) وجود داشته است، ساخته وپرداخته شده است، تا از قداست وارزشهاى معنوى شخصیت آن حضرت کاسته شود. 

از دیگر سو روایات صحیحى که دراین زمینه از اهل بیت(ع) رسیده است بر روایات جعلى، امتیاز و برترى دارد؛ زیرا این روایات، با آیات قرآن و سیره پیامبر(ص) سازگارى داشته و هیچ گونه شائبه جعل و تحریف درآن نمى رود. 

مفسر گرانقدر، علامه طباطبایى نیز ازجمله مفسرانى است که حریم تفسیر را در برابر نفوذ اسرائیلیات، سخت پاسدارى کرده است. او دراین باره مى نویسد: 

(سبب عمده اختلاف در روایات تفسیرى، علاوه بر دست بردها وخیانتهایى که بیگانگان دراین گونه روایات داشته اند، دو چیزعمده است. نخست این که این مسأله ازامورى بوده است که اهل کتاب نسبت به آن تعصّب وتوجه داشته اند واز سوى دیگر، مسلمانان نیز اهتمام بسیار زیادى نسبت به جمع آورى و نوشتن روایات داشته و آنچه را که نزد دیگران موجود بوده است، جمع مى نموده اند. بویژه پس از آن که گروهى از عالمان اهل کتاب، مانند وهب بن منبه وکعب الاحبار مسلمان شدند واصحاب رسول خدا و تابعان، از ایشان روایات را گرفته و ضبط کردند، پسینیان از پیشینیان دراین کار پیروى کردند و نابسامانى دراین زمینه پدید آمد. 

روش وحى دربیان قصه ها و سرگذشتهاى تاریخى این بوده است که به گزیده ها ونکات برجسته ومهم که در رساندن مقصود وهدف تأثیر داشته است، بسنده کند وجزئیات داستان، ناگفته بماند. براین اساس، جزئیات قصص و نیز اوضاع واحوالى که همزمان با رویداد آن بوده، یاد نشده است؛ زیرا قرآن کتاب هدایت است ونه کتاب تاریخ و داستان سرایى.) 16 

وى به عنوان مفسرى نقّاد وحکیمى آگاه، بر پایه باورداشت خرد و ازآن مهم تر، همسویى وهمخوانى مضمون مورد با قرآن، تنها امورى را مى پذیرد که با قرآن موافق بوده و پیام آیات، آن را پذیرا باشد و برهمین اساس آن دسته از مفسران مسامحه گر را که تلاشى تکلّف آمیز ـ هرچند از سر اخلاص ـ درایجاد توافق وهمسازى میان بافته هاى تحریف گران با زلال معارف وحى دارند، سخت مورد نکوهش و انتقاد قرار داده است. 

علامه مى نویسد: 

(ازکسانى که زیر بار این گونه بافته هاى گوناگون و جعلیات یهودیان و روایات ساختگى مى روند، بعید نیست که اتّهاماتى بس بزرگ را به انبیاء الهى نسبت دهند؛ زیرا همین گروهند که به خاطر پاره اى روایات گمنام وساختگى، یوسف و جدّش ابراهیم خلیل و همسرش ساره را مورد اتهام قراردادند ونیز یوسف را نسبت به همسر دیگرى خیانت پیشه دانستند…. 

روایاتى از این دست، روایتهایى هستند که حشویّه و جبریّه که آیینى جز افترا به خدا و پیامبرانش ندارند، ساخته و دنبال کرده اند، ولى عدلیّه وموحّدان هرگز دل به این خرافه ها نبسته اند و نفرین الهى برآن گروه از عالم نمایانى که درکتابهاى خود چیزهایى مى نویسند که درنهایت موجب اعتقاد به گناهکارى پیامبران الهى هم چون یوسف(ع) است. پیامبرى که خداوند درحقّ او (احسن القصص) را نازل فرمود. چنین افرادى براى معارف دین، جز راه حسّ و حدیث، هیچ راه و اصل ثابت دیگرى باور ندارند و براى مقامات و منزلتهاى معنوى انسان چونان نبوت، ولایت، عصمت و اخلاص، بهایى قائل نیستند، مگر درحدّ وضع و اعتبار.) 17 

نویسنده المیزان در موضع گیرى نسبت به اسرائیلیات و ردّ و ابطال آن، تردید به خود راه نمى دهد و با بهره ورى از قرآن که مرجع و مصدر بلامنازع داورى است، به سوى نظریه ها مى رود و از گفته ها و نوشته هایى که درجهت فریفته ساختن مردمان پرداخته شده است و مفسّر را از پى جویى وظیفه اصلى اش، یعنى کشف مقصود وپیام آیات باز مى دارد، به شدت پرهیز نموده و به دیدگاههاى ملحدانه و باطلى که به هیچ روى به تفسیر آیات مربوط نیست ویا جعلى و اسرائیلى است، اعتنا نکرده است. 

* ایشان در ذیل مباحث تفسیرى مربوط به آیات 17 تا 26 سوره (ص) روایتى را ازتفسیر (الدرّ المنثور) به نقل از انس از مجاهد و او از سرّى به چند طریق از ابن عباس درمورد داستان مراجعه دو فرد متخاصم به داود(ع) براساس تلخیصى که شیخ طبرسى کرده است، مى آورد و چنین بیان مى دارد که برپایه روایت یادشده، داود(ع) بسیار نماز مى خواند. روزى به درگاه حق عرضه داشت: بارالها ابراهیم را بر من برترى دادى و او را خلیل خود کردى، موسى را برترى داده او را حکیم خود ساختى. خداى تعالى وحى فرستاد که رسیدن به چنین مقاماتى درگرو آزمونهاى بسیار است. داود، خواستار آزمون الهى شد. روزى در محراب نماز قرار داشت که کبوترى به محرابش درآمد، داود در پى او حرکت کرد و بر بالاى بام مسجد رفت. از فراز بام نگاهش به همسر اوریا افتاد که درحال غسل بود و عاشق وى گشت و تصمیم به همسرى با او گرفت، به همین منظور، اوریا را به نبرد گسیل داشت وچنان داشت که سرانجام، وى کشته شد و پس از عده همسرش او را به ازدواج خویش درآورد و از او صاحب فرزندى به نام سلیمان شد. روزى در محراب مشغول عبادت بود. دو مرد بر او وارد شدند و داستان مخاصمه خویش را بازگفتند و درضمن بازگویى ماجرا گفتند: 

(وانّ کثیراً من الخلطاء لیبغى بعضهم على بعض الاّ الذین آمنوا وعملوا الصّالحات… ) 

بسیارى از شریکان به یکدیگر ستم روا مى دارند به جز کسانى که ایمان آورده وکارهاى شایسته کردند. 

داود دانست که ماجراى منازعه آن دو، ظاهرى بیش نبوده که با انگیزه بیدار ساختن وى ترتیب داده شده است. از این رو، توبه کرد و آن قدر گریست که از اشک چشمانش گندم رویید. 

مرحوم طبرسى این ماجرا را سخت نادرست دانسته، مى فرماید: 

(این داستان سخنى است که هیچ تردیدى در بطلان و پوچى آن نیست؛ زیرا نه تنها با عصمت انبیا موافق و همسو نیست، بلکه حتى با عدالت ایشان نیز ناسازگار است. 

علامه طباطبایى ضمن تأیید گفتار شیخ طبرسى، در بخشى گسترده سرگذشت داود(ع) درقرآن را یادآور شده است و آیاتى را که در شناخت مقام و عظمت وى به انسان آگاهى مى دهد بیان کرده و مى نویسد: 

(دقت دراین آیات، بیانگر حضور دو فرد متخاصم نزد آن حضرت است و بیش از این را نمى رساند و افزونیهایى که در بیشتر روایات دیده مى شود، همانند داستان اوریا وهمسرش، گفته هایى است که ساحت قدس پیامبران الهى از آن برتر و منزّه تر است.) 18

 

منزلت روایات در تفسیر ترتیبى و موضوعى المیزان 

هرچند قرآن کریم، خود نخستین مأخذ تفسیر و گرانمایه ترین ابزار مفسران درفهم آیات است، امّا آنچه ازدیرباز، ذهن وخاطر دانشوران را به خود مشغول داشته، منزلت سنت در تفسیر آیات بوده است. 

در نظر امامیه، سنّت به عنوان قول، فعل و تقریر معصوم(ع)، جایگاهى اساسى در فهم و تفسیر قرآن دارد، زیرا بنا بر صریح کلام پیامبراکرم(ص) درحدیث گرانسنگ ثقلین، قرآن، ثقل اکبر و رشته استوار میان خداوند و بندگان است و عترت، ترجمان آن اندیشه اند. بدین نظر، سنت، شارح و مفسر قرآن است وعالمان شیعه ساحت تفسیر را عرصه پاک کلام درر بار معصوم مى انگارند، تا بدان جا که برخى براین باورند که تفسیر قرآن، جز با حدیث صحیح پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) که سخن ایشان همانند قول پیامبر، حجّت است، جایز نیست. 19 

علامه در کنار تأکید برحجیّت کلام رسول خدا(ص) درتمامى آیات محکم و متشابه20، براین نکته نیز اصرار دارد که تفسیر واقعى قرآن، تفسیرى است که از تدبّر درخود آیات واستمداد از دیگر آیات به دست آید و روایاتى که درساحت تفسیر آیه وارد شده اند، درصورت همسویى با مضامین تفسیرى آیه، مى توانند به عنوان تأیید و تأکید به یارى پیام تفسیرى آیه آمده ونتایج به دست آمده از تدبّر وتعمّق درخود آیات را استحکام بخشند. 

دور نمى نماید که با چنین نگرشى، رویکرد ابتدایى به احادیث از آغاز، رویکردى وافى به مقصود وبایسته نباشد؛ زیرا در برابر خیل عظیم پرسشها، ابهامها ونظرگاههاى محتوایى آیات، روایات محدودى وجود دارد که خود پرسشهاى بسیار دیگرى را موجب خواهد شد. 

بسنده کردن به روایات موجود درمقام تفسیر، ناگزیر باب پرسش و گفت وشنود را در حوزه آیاتى که واجد روایات تفسیرى نیستند، خواهد بست و محرومیت از تعمق درمفاد تفسیرى آیات را به بارخواهد آورد. 21 

آنچه علامه را دراین دیدگاه تأیید مى کند و براندیشه او صحه مى گذارد، رهنمودهاى امامان(ع) است که هنگام شبهات و فتنه ها انسان را به راهنمایى و رایزنى قرآن وپذیرش داورى آن فراخوانده اند. همین گونه در روایاتى چند، عرضه کردن اخبار بر قرآن توصیه شده است. روشن است که مضمون این روایات ـ که درحدّ تواتر است ـ آن هنگام معنادار خواهد بود که آیات قرآن بر مدلول خویش، دلالت و راهنمونى داشته باشد و تفسیر آن داراى اعتبار باشد؛ زیرا اگر جز این باشد وحجیّت واعتبار ومحتواى شناختارى آیات، وامدار احادیث و روایات باشد، لزوم عرضه اخبار بر قرآن، نامعقول ونامفهوم خواهد بود. 

براین اساس، قرآن، چونان دیگر کلمات و سخنان، دلالت بر معنایى روشن دارد واین دلالت، با قطع نظر از روایات، در پرتو جامع نگرى به آیات، حجّت بوده و قابل درک ودریافت است. دراین صورت، روایات مى تواند نقش تأیید وتأکید مضامین تفسیرى برآمده از آیات را داشته باشد. 

علامه با تأکید براین که احادیث و روایات معتبر معصومین(ع) در تفسیر قرآن، حجّت است، براین نکته نیز تأکید دارد که خود قرآن در تبیین بخشهاى گوناگون خود نیز حجت است؛ زیرا آیاتى که مردمان را به طور اعم به تعقّل و تدبّر در قرآن دعوت کرده است، مى فهماند که معارف قرآنى را مى توان با بحث و بررسى و ژرف نگرى درآیات به دست آورد و از این راه حتى مى توان اختلافى را که درنگاه نخستین میان برخى آیات با برخى دیگر به نظر مى آید، بر طرف ساخت. 

این همه، با پذیرش این حقیقت است که در شرح و تفصیل احکام فرعى، چاره اى جز سود بردن از فرمایشات نبوى نیست. همین گونه در زمینه بخشهایى از قرآن که مربوط به داستانها یا شرح و بسط معاد هستند. شأن ومنزلت پیامبراکرم(ص) درچنین مقامى نقش تعلیم وآموزش خواهد بود، همان گونه که در این آیه آمده است: 

(وانزلنا الیک الذّکر لتبیّن للنّاس ما نزّل الیهم) نحل/ 44 

قرآن را برتو نازل کردیم تا براى مردم، آنچه را برایشان نازل شده است، روشن کنى. 

مطابق پیام کریمه مزبور، پیامبراکرم(ص) آنچه را که قرآن افاده مى کند وخداوند آن را در کلام خویش اراده کرده است، براى مردمان توضیح داده و بیان مى کند، نه آن که حضرتش معانى ومطالبى را گفته است که از قرآن و کلام الهى قابل فهم و درک نیست.22 

این گونه است که علامه با صراحت اعلام مى دارد: 

(راه بایسته تفسیر آیات، یارى جستن ازخود قرآن شریف براى فهم آن است؛ یعنى تفسیر آیه اى به آیه دیگر و راه دستیابى به این مهم، ملاحظه آثار و روایات معصومین(ع) وتمرین وممارست با آن در جهت فراهم آمدن چنین ذوقى است. 

آرى اگر انسان از آموزه ها ومعارف معصوم وکلمات گهربار ایشان، چنین ملکه اى را به دست آورد و بدین ترتیب وبا چنین اندوخته اى روى به عرصه تفسیر آورد، از راهنماییها و توفیقات الهى نیز بهره مند خواهد بود.) 23

 

نمونه اى از برخورد علامه با روایات تفسیرى 

تفسیر آیه 186 سوره بقره: 

(واذا سألک عبادى عنّى فانّى قریب اجیب دعوة الدّاع اذا دعان فلیستجیبوا لى و لیؤمنوا بى لعلّهم یرشدون) 

هرگاه بندگان من از تو درباره من بپرسند، بگو من نزدیکم و دعاى دعاکننده را به هنگامى که مرا بخواند، اجابت مى کنم. پس باید فرمان مرا گردن نهند و به من ایمان آورند، باشد که راه یابند. 

علامه در تفسیر این آیه پس از تبیین مفهوم دعا و سؤال و توضیح این نکته که دعاکننده تلاش مى کند تا نگاه و توجه دعوت شونده را به سوى خود معطوف دارد، مى نویسد: 

(عبد، به معناى مملوک است،آن مملوک که عاقل وباشعور باشد، وباید دانست که مالکیت خداوند با مالکیت دیگران متفاوت است؛ زیرا او مالک تمامى ابعاد وجودى وهستى بندگان است و بر تمامى شؤون ایشان احاطه دارد. اوست که میان انسان با خودش، بستگانش، مال وجاه و حقوقش، حائل است وبه ایشان ازهرچه تصور شود نزدیک تر مى باشد. (واقعه/ 85، ق/ 16، انفال/ 24) 

در اصل، همان مالکیت حقیقى حقّ نسبت به بندگان، موجب قرب ونزدیکى او به ایشان شده است واقتضاى چنین مالکیتى این است که بر هر گونه تصرفى توانمند باشد وهر دعایى را که بنده بنماید، اجابت کند و نیازهاى او را برآورده سازد. بنابراین، ملک ومالکیت مطلق ازآن اوست وهرموجود چیزى را مالک نخواهد شد، مگر در پرتو اذن و تملیک خداوند. (فاطر/ 15) 

با چنین نگرشى، کریمه یادشده، افزون بر طرح موضوع اجابت دعا، به علل وعوامل آن نیز اشاره کرده است. براى مثال، علت قرب خدا به بندگان، آفرینش ایشان به دست اوست و در پرتو چنین قربى دعایشان را اجابت مى کند وازآن جا که اجابت را قید و شرطى نیست، هر دعایى را که از سوى بندگان عرضه شود، اجابت خواهد کرد. تنها شرط اجابت دعا این است که دعا کننده به حقیقت درمقام دعا برآمده وتنها او را بخواند. بدین روى مقصود از جمله (اجیب دعوة الدّاع اذا دعان) این است که دعاکننده با تمام وجود درمقام دعا برآید و به حسب علم فطرى و غریزى خویش، خواستار برآورده شدن خواسته هایش باشد؛ زیرا دعا و خواستن حقیقى از دل و زبان فطرت برمى خیزد و از این رو، خداوند متعال حاجتى را که زبان درآن دخالت ندارد، سؤال نامیده است. (ابراهیم/ 34، الرحمن/ 29) 

همین گونه در فرازهایى دیگر ازآیات، این حقیقت مورد اثبات قرار گرفته است که انسان به حسب فطرت وبه حکم غریزه اى که دست آفرینش درنهاد او به ودیعت گذاشته است، خدا را مى خواند و رفع نیازهایش را ازاو مى خواهد. (فرقان/ 77، انعام/ 41 و 44) 

بنابراین، سؤال حقیقى با زبان فطرت همیشه با اجابت همراه بوده وازآن تخطّى نخواهد کرد.) 

علامه در ادامه بحث تفسیرى یادشده، روایتى را از پیامبراکرم(ص) نقل مى کند که آن حضرت فرمود: 

(خداوند به یکى از پیامبرانش وحى کرد که به عزّت و جلالم سوگند! هرکس به غیر من امیدوار شود، ناامیدش خواهم کرد وجامه خوارى و ذلّت براو خواهم پوشاند واو را از فضل و گشایش خود به دور خواهم داشت. بنده من هنگام سختى چشم امید و آرزو به دست دیگرى بدوزد، درحالى که رفع سختیها به دست من است! وامیدوار به غیر من شود، درحالى که من بى نیاز بخشاینده هستم! کلید درهاى بسته در دست من است ودرِ اجابت من بر روى کسى که مرا بخواند، باز است.) 

ایشان در ادامه روایت دیگرى از پیامبراکرم(ص) نقل مى کند که برپایه آن خداوند فرموده است: 

(آفریده اى نیست که به آفریده دیگرى پناهنده شود، جز این که اسباب آسمانها و زمین را از برآورده ساختن خواست او بازمى دارم، پس اگر چیزى بخواهد، عطا نکنم واگر مرا بخواند، اجابت ننمایم و آفریده اى نیست که تنها به من پناهنده شود، جز این که آسمانها و زمین را ضامن روزى او کنم و اگر دعا کند، مستجاب گردانم و اگر چیزى درخواست کند، عطا نمایم.) 

ایشان در تحلیل روایات یادشده مى نویسد: 

(این احادیث، همان تفسیرى را که ازآیه در رابطه با حقیقت دعا و لزوم اخلاص درآن و توجه فطرى دعاکننده به دعا شونده استفاده مى شود، یادآور شده و آن را تأیید مى کند بدین معنى که آدمى، با شعور و ادراک باطنى خویش درمى یابد که نیرویى بخشنده وجود دارد که نیازهاى وجودى او را برآورده مى سازد و تخلفى درکار او نیست، ولى امورى که از اسباب و واسطه هاى ظاهرى برمى آید، تخلف بردار است و قابل اعتماد نیست. 

نتیجه این که آن نیرویى که سرچشمه هر وجودى است و موجودات به او متکى ونیازمندند، غیر از این اسباب و وسایل است و شایسته است آدمى تمامى اعتماد و باورش را متوجه به وى سازد.) 24 

علامه همپاى تأکید بر حجت بودن روایتهایى که سند آنها قطعى بوده و متواتر هستند یا متواتر نیستند، ولى همراه با نشانه هاى صدور قطعى هستند، براین نکته نیز اصرار مى ورزد که ادعاى امکان مخالفت یا تعارض احکام قرآن با سنّت قطعى، پذیرفته نیست و آن جا که شبهه اختلاف ظاهرى قرآن با سنت رخ مى نماید، با اندک تأمّل مى توان ناهمخوانیهاى ظاهرى را برطرف ساخت واین هر دو را موافق و همسو دید. 

ایشان در ادامه مى نویسد: 

(به دلالت خود قرآن مجید، بیان پیامبراکرم(ص) واهل بیت بزرگوار او در تفسیر آیات قرآنى حجیّت دارد. این حجیّت درمورد سخن پیغمبراکرم(ص) و ائمه اهل بیت(ع) وهمچنین در روایاتى که صدور آنها قطعى است و بیان ایشان را حکایت مى کند، روشن است. علامه، قرآن و سنت را ازیک ریشه و یک سرچشمه دانسته است، ولى به دلیل قطعى نبودن صدور و دلالت احادیث، کارآیى و توفیق مدّعیات روایى را منوط به تأیید قرآن مى داند.)25 

این مسأله در حوزه روایات واخبار آحاد از حساسیت واهمیت بیش ترى برخوردار است؛ زیرا براساس آنچه شیعه بدان معتقد است و در جاى خود به اثبات رسیده است، حجیّت واعتبار خبر واحد، تنها در حوزه احکام شرعى وفرعى است، ولى درساحت تفسیر، خبر واحد در صورتى که تمامى شرایط حجیت را دارا باشد، تنها مى تواند نقش تأیید و تأکید معانى مورد استفاده و برداشت ازآیات را ایفا کند و در صورت نـاسـازگـارى و عدم توافق ظاهرى با آیات، از اعتبار وحجیت ساقط بوده وبه کنارى نهاده مى شود. 

(خبر، اگر متواتر یا همراه با قراین قطعى باشد، بى شک حجّت است، ولى انواع دیگر خبر، حجت نمى باشد، مگر اخبار وارده در زمینه احکام شرعى که اگر ظنّ واطمینان همگانى به صدور و اعتبار آنها باشد، حجّت خواهند بود؛ زیرا حجیت شرعى از جمله اعتبارات عقلایى است و درمورد اخبار، تابع داشتن اثر ونتیجه شرعى است که قابل جعل و اعتبار باشد؛ امّا حجّت قراردادن این گونه اخبار درمورد قضایاى تاریخى وامور اعتقادى، معنایى نخواهد داشت؛ زیرا هیچ گونه اثرى شرعى بر چنین امرى مترتب نیست و بسى روشن است که حکم تعبدى شارع بر این که غیرعلم، علم باشد، معنى نخواهد داشت. 

همین گونه در زمینه موضوعات خارجى نیز هرچند ممکن است داراى اثر شرعى باشد، ولى این آثار، آثار جزئى هستند وجعل شرعى تنها شامل امور کلى مى شود.) 26 

در فرازى دیگر مى نویسد: 

(روایات تفسیرى اگر اخبار آحاد باشند، حجیّت ندارند، مگر آن که با مضمون آیات، موافق باشند که دراین صورت به مقدار موافقتشان با آیات حجیّت خواهند داشت.) 27

 

نمونه اى از نقد روایات، در پرتو دلالت آیات 

تفسیر آیه 65 سوره انعام: 

(قل هو القادر على أن یبعث علیکم عذاباً من فوقکم أو من تحت ارجلکم أو یلبسکم شیعاً و یذیق بعضکم بأس بعض… ) 

بگو او تواناست که از بالاى سرتان یا از زیرپاهایتان عذابى بر شما بفرستد یا شما را گروه گروه به هم اندازد و عذاب برخى را به برخى دیگر بچشاند. 

مؤلف المیزان مى نویسد: 

(این آیه درصدد اثبات این حقیقت است که خداوند بر فرو فرستادن عذابى فراگیر تواناست وهمپاى باآن، انذار مردمان را نیز در نظر دارد. درعین حال از نشانه هاى معنایى آیه چنین استفاده مى شود که مقصود آیه تنها اثبات قدرت نیست، بلکه افزون برآن، استحقاق عذاب براى مردمان را نیز مى رساند، چنان که آیه 67 سوره انعام نیز این معنى را تأیید مى کند و افزون برآن در آیات دیگر نیز این امّت را به صراحت به عذاب تهدید کرده است. (یونس/ 47 ـ 53، انبیا / 93 ـ 97، روم/ 30 ـ 45)) 

علامه در پى چنین تفسیرى ازآیه، روایتى رااز تفسیر (الدرالمنثور) و (ابن کثیر) نقل مى کند که مى گوید: 

(چون این آیه نازل شد، رسول خدا به خداوند پناه برده واز درگاهش خواست تا امتش را به چند نوع عذاب مبتلا نسازد. خداوند دعاى آن حضرت را نسبت به برخى ازآن عذابها اجابت کرده و نسبت به برخى دیگر اجابت نکرد.) 

ایشان درمقام نقد این روایت مى نویسد: 

(روایات یادشده با این که بسیارند ودرمیان آنها روایات قوى نیز وجود دارد، درعین حال به دلیل مخالفت با پیام ظاهرى آیه قابل اعتماد و پذیرش نیست؛ زیرا درهمین آیات و درادامه، به طور صریح امّت را نسبت به حتمى بودن عذابهاى وعده داده شده، بیم مى دهد: 

(وکذّب به قومک وهو الحقّ قل لست علیکم بوکیل. لکلّ نباء مستقر فسوف تعلمون) انعام/ 66 ـ 67 

قوم تو، قرآن را دروغ شمردند درحالى که حقّ است. بگو! من برشما نگهبان نیستم. براى تحقق هرخبر، زمانى ویژه است وبه زودى خواهید دانست! 

درستى سخن علامه آن گاه آشکارتر مى شود که بدانیم آیات سوره انعام یک باره نازل شده است و اگر چه نسبت به برخى ازآن عذابها بداء حاصل شده بود و یا به دعاى آن حضرت، از نزول عذاب صرف نظر شده بود، قرآن خود از رفع آن خبرمى داد؛ زیرا قرآن کتابى است که باطل درآن راه ندارد. (فصّلت/42) 

کوتاه سخن این که قرآن کریم در آیات خویش این حقیقت را بازگو کرده است که این دین تا روز قیامت باقى خواهد ماند واین امّت یکسره ازبین نخواهد رفت، ولى چنان نیست که دچار هیچ عذاب و بلایى نشود، بلکه هر بلا و مصیبتى که بر سر امتهاى پیشین آمده بى هیچ تخلف، برسراین امّت نیز خواهد آمد. 28 

بدین سان علامه، روایاتى را که با نصوص قرآنى ناهمخوان بوده و در افق تفسیرى آیات قرار نگیرد، مردود دانسته وتنها آن دسته از احادیث و روایاتى را مى پذیرد که با پیام تفسیرى آیه همسو بوده وآن را تأیید و تأکید نماید.

 

پی نوشت ها

 

1.زیاد خلیل محمد دغامین، منهجیّة البحث فى التفسیر الموضوعى للقرآن الکریم، (دارالبشیر، عمان) / 17 و 18. 

2. سیوطى، جلال الدین، الاتقان فى علوم القرآن، (رضى، بیدار، عزیزى)،نوع 62 از علوم قرآن. 

3. یادنامه علامه طباطبایى، (حزب جمهورى اسلامى، تهران)/ 8. 

4. سید ابراهیم سجادى، (شکوفایى تفسیر موضوعى در بستر قرن اخیر)، فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، شماره 7 و 8 . 

5. طباطبایى، محمد حسین، المیزان فى تفسیرالقرآن، (دارالکتب الاسلامیّة)، 1/5، 3/ 75، 9/ 211. 

6. همان، 1/ 12. 

7. همان، 1/ مقدمه. 

8. همان، 8/ 34 تا 42. 

9. همان، 7/ 171. 

10. همان، 10/ 367 ـ 369. 

آیاتى که در پردازش موضوعى ماجراى لوط در نظر علامه به کارآمده اند، به ترتیب عبارتند از: 

انبیاء/ 74، توبه/ 70، اعراف/ 80، عنکبوت/ 29، شعرا/ 160 ـ 163، نمل/ 56، هود/ 76، عنکبوت/ 32، هود/ 78ـ 81، قمر/ 37، هود/ 81، حجر/ 65 ـ 66، ذاریات/ 33 ـ 37. 

11. قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لاحکام القرآن، 20/ 93؛ آلوسى، محمود، روح المعانى 30/ 200؛ طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان، 30/ 148؛ میبدى، رشید الدین، کشف الاسرار 10/ 522؛ کاشانى، فتح الله، منهج الصادقین 10/ 271؛ رازى، ابوالفتوح، روض الجنان 5/ 543. 

12. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان، 10/ 186؛ سیوطى، جلال الدین، الدرالمنثور، 8/ 65؛ بیضاوى، اسرار التأویل، 3/ 149؛ طوسى، محمد بن حسن، التبیان فى تفسیر القرآن، 7/ 329…. 

13. طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البیان 8/ 564؛ فیض کاشانى، تفسیر الصافى، 4/ 191؛ فخر رازى، محمد بن عمر، تفسیر کبیر 25/ 212. 

14. طبرسى، فضل بن حسن،مجمع البیان 5/ 344. 

15. همان 10/ 437؛ طوسى، محمد بن حسن، التبیان فى تفسیر القرآن،10/ 268 ؛ رازى، ابوالفتوح، روض الجنان 5/ 475. 

16. طباطبایى، محمد حسین، المیزان، 13/ 311. 

17. همان 11/ 145 ـ 146. 

18. همان 17/ 211. 

19. طوسى، محمد بن حسن، التبیان فى تفسیرالقرآن، 1/ 4. 

20. طباطبایى، محمد حسین، المیزان، 21/ 278. 

21. آیاتى چون: نحل/ 89، نساء/ 82، ص/ 29، مؤمنون/ 67. 

22. طباطبایى، محمد حسین، المیزان، 3/ 86. 

23. همان، 3/ 90. 

24. همان، 2/ 29 تا 35. 

25. طباطبایى، محمد حسین، قرآن در اسلام/ 61. 

26. همو، المیزان، 10/ 365. 

27. همان، 9/ 220. 

28. همان، 7/ 140 ـ 157.

منبع: مجله پژوهش های قرآنی، جلد : 10  صفحه : 7

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

درباره علامه محمد حسین طباطبایی

علامه طباطبائی، فیلسوف، عارف، مفسر قرآن، فقیه و اسلام شناس قرن بود. مظهر جامعیت، اوج اندیشه، بلندای معرفت، ستیغ صبر و شکیبایی و سینه سینای اسرار اولیای الهی بود. زمین را هرگز قرارگاه خود نپنداشت؛ چشم به صدره المنتهی داشت و سرانجام در بامدادی حرن انگیز چهره از شیفتگان و مریدان خود مستور ساخت و آنان را که از شهد کلام و نسیم نگاه و فیض حضورش سرمست بودند در حسرتی ابدی باقی گذارد.
allameh@allametabatabaei.ir
021-81202451
تهران، بلوار کشاورز، خیابان شهید نادری، نبش حجت دوست، پلاک 12