علامه طباطبایی
شنبه - 2017 دسامبر 16 - 28 ربيع الاول 1439 - 25 آذر 1396
ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 203181
تاریخ انتشار : 3 اسفند 1395 20:51
تعداد مشاهدات : 253

توسيط و عدم توسيط قرآني در نگره معناشناختي و زيباشناختي علامه طباطبايي

متون بليغ، افزون بر جنبه هاي زيباشناختي شان جنبة معناشناختي مهمي در خود دارند. در اين متون نه تنها واژه گزيني با بالاترين دقت ها و معناداري همراه است، بلكه حتي آرايش اجزاي كلام نيز با دقتي فراوان انجام مي شود. متكلمان بليغ بخشي از معناي متن را در همين آرايشي كه به اجزاي كلام خود مي دهند، نهان مي كنند؛ از همين روست كه فهمندگان متون بليغ در فهم اين قبيل متون به آرايش اجزاي كلام توجه ويژه اي دارند و از استظهار معاني يا فوايد نهان شده در اين آرايش غفلت نمي كنند


محمد عشايري منفرد


چکيده

بلاغيان سنتي ما همواره تأکيد کرده اند که ترکيب ها و ساختارهاي کلام بليغ ارزش زيباشناختي و معناشناختي دارد. در متن قرآن کريم آرايش اجزاي جمله با مهندسي خاصي صورت پذيرفته و ترکيب هاي زيبا و معناداري پديد آمده است. يکي از اين آرايش هاي زيبا و معنادار آن است که جزئي از جمله در ميان دو جزء ديگر قرار گرفته است. يکي ديگر از اين آرايش ها نيز آن است که در جايي که انتظار ذکر جزئي در بين دو جزء ديگر داريم، اين جزء ذکر نشود. مفسران و معربان، اين اسلوب ها را با «حذف» و «تقدير» معنا کرده اند، اما علامه طباطبايي بر آن است که تقديرگرايي، افزون بر آنکه بخشي از معناي آيه را پنهان مي کند، زيبايي شگفت آور آيه را نيز از بين مي برد. وي با نگاه ويژه اي که به اين اسلوب دارد، آن را معنادار و پديدآورندة زيبايي منحصربه فردي يافته است. قاعده انگاري اين نگاه ويژه با مشكلاتي روبه رو است که در اين مقاله آن اشكال ها بررسي و جايگاه تفسيري و ارزش زيبايي شناختي اين نگاه به مثابة قاعده اي فراگير اثبات شده است.



مقدمه

متون بليغ، افزون بر جنبه هاي زيباشناختي شان جنبة معناشناختي مهمي در خود دارند. در اين متون نه تنها واژه گزيني با بالاترين دقت ها و معناداري همراه است، بلكه حتي آرايش اجزاي كلام نيز با دقتي فراوان انجام مي شود. متكلمان بليغ بخشي از معناي متن را در همين آرايشي كه به اجزاي كلام خود مي دهند، نهان مي كنند؛ از همين روست كه فهمندگان متون بليغ در فهم اين قبيل متون به آرايش اجزاي كلام توجه ويژه اي دارند و از استظهار معاني يا فوايد نهان شده در اين آرايش غفلت نمي كنند.

براي مثال، يكي از نشانه هاي معنادارِ متون بليغ كه از ديرباز در استظهارات فقيهان، متكلمان و مفسران نقش داشته، تقديم ما حقه التأخير و نشانة ديگر، تأخيرِ ما حقه التقديم است كه هر دو نشانه به چگونگي آرايش اجزاي تشكيل دهندة متن بازمي گرددعبدالقاهر جرجاني در مورد معناداري تقديم مي نويسد: اين بابْ بابي پرفايده، سرشار از زيبايي   و... است كه همواره نكتة تازه اي را برايت عيان مي كند و... (جرجاني، 1422ق، ص 78). در روزگاري كه به بررسي و شناخت زواياي مختلف اين نشانه توجه كافي نمي شد، عبدالقاهرجرجاني خروش برآورد و نوشت:

برخي پنداشته اند، همين كه گفته شود فلان جزء كلام به خاطر شدت عنايت متكلم يا داشتن اهميت بيشتر مقدم شده، كافي است و نيازي نيست كه معلوم شود چه مي شود كه بخشي از كلام اهميت بيشتري مي يابد! چنين نگره اي موجب شد كه شأن تقديم و تأخير در ذهن اين افراد كوچك شود... تا بدانجاي كه بسياري از آنان گمان كردند بررسي تقديم، گونه اي از تكلف است. تو خود مي بيني كه هيچ گماني به اندازة چنين گمان هايي نمي تواند صاحب گمان را خوار و ذليل كند... اينان چنين پنداري را دربارة ابواب ديگر نيز داشتند و در اموري مانند حذف، ذكر، اظهار، اضمار و... نيز دقتي نكردند... (همان).

معناداري اين تقديم و تأخير در قرآن كريم اهميتي بيشتر مي يابد؛ براي مثال، تقديم معطوفٌ عليه بر معطوف در زبان معيار (Everyday Language) غالباً هيچ معناي خاصي ندارد، اما در زبان قرآن، كه در اوج بلاغت است، حتي همين تقديم هم مي تواند دربر دارندة معناي مهمي باشد؛ از همين روست كه پيامبر اكرم صل الله عليه و آله در دهمين سال هجرت، وقتي براي نخستين بار پس از هجرت به حج مشرف شده  بودند، هنگامي كه از ايشان پرسيده شد سعي را از صفا شروع كنيم يا از مروه؟ ايشان آية إِنّ الصّفا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ را تلاوت فرمودند و سپس فرمودند: من [سعي] را از همان جايي آغاز مي كنم كه خداوند آغاز كرد؛ سپس بر فراز صفا آمدند و از صفا سعي خود را آغاز كردند (كليني، 1367، ج4، ص245).

آرايش اجزاي كلام، به تقديم و تأخير محدود نمي شود؛ چنان كه برخي اجزاي متن بر برخي ديگر مقدم و برخي از برخي ديگر مؤخر مي شوند، گاهي برخي اجزاي متن در ميان دو جزء ديگر قرار مي گيرند (توسيط) گاهي هم جزئي از متن درست وقتي كه انتظار قرار گرفتنش در بين دو جزء ديگر وجود دارد، ناگهان حذف مي شود (عدم توسيط). با توجه به اينكه هريك از تقديم و تأخير جنبة معناشناختي پركاربردي دارد، كه دانش  بلاغت آن را بررسي مي كند، اكنون جاي اين پرسش است كه آيا توسيط و عدم توسيط هم جنبة  زيباشناختي و معناشناختي درخور توجهي دارند؟ به ديگر سخن، آيا ممكن است در يك متن بليغ، آن هم متني مانند قرآن كريم، كه تقديم و تأخيرهايش بسيار معنادار است، توسيط و عدم توسيط بي معنا سامان يافته باشد؟ آيا مفسران استظهارگرايي چون علامهطباطبايي اين دو عنصر را بي معنا و فاقد زيبايي مي دانسته اند؟

اين مقاله براي بررسي اين پرسش ها و حل مشكل زيباشناسي و معناشناسي توسيط و عدم توسيط با محوريت تفسير الميزان پديد آمده  است.

تعريف توسيط و كاربردشناسي تفسيري آن

پيش از ورود به ديدگاه علامه طباطبايي دربارة عنصر توسيط و عدم  توسيط به تعريف توسيط و كاربردهاي تفسيري آن مي پردازيم.

تعريف توسيط

توسيط بدان معناست كه متكلم بليغ، بخشي از گفتارش را به صورت معناداري در ميان دو بخش ديگر از گفتار خود بگنجاند، به گونه اي كه چينش اين بخش در ميان دو بخش ديگر، بر معناداري  عبارت تأثير داشته باشد. درحقيقت معنايي كه در اين گونه تعابير نهفته است، مدلول يك نشانة بسيط نيست، بلكه مدلول يك دستگاه سه جزئي است. اين دستگاه از چينش معنادار يك بخش از كلام در ميان دو بخش كناري پديد آمده است.

براي مثال، اگر متكلم بليغي بگويد: دانش هاي مورد علاقة من عبارت اند از تفسير، كلام و فلسفه . بايد منظورش اين باشد كه اهميت دانش كلام براي او از فلسفه بيشتر، اما از تفسير كمتر است . اين معنا مدلول صِرف تقديم نيست، همان طور كه از صرف تأخّر نيز فهميده نشده است، بلكه آنچه دالّ بر اين معناست، همان چيدمان سه جزئي است كه بايد توسيط ناميده شود.

نمونه هايي از توجه به معناداري توسيط در تفسير الميزان

فَأزَ لّهُمَا الشّيْطَنُ عَنهَْا فَأخْرَجَهُمَا مِمّا كأنَا فِيهِ وَقُلْنَا اهْبِطُواْ بَعْضُكمُ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكمُ فىِ الْأرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَعٌ إِلىَ حِينٍ * فَتَلَقّى ءَادَمُ مِن رّبّهِ كلَِمَتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ إِنّهُ هُوَ التّوّابُ الرّحِيمُ * قُلْنَا اهْبِطُواْ مِنهَْا جَمِيعًا فَإِمّا يَأْتِيَنّكُم مّنىّ هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَاىَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيهِْمْ وَلَا هُمْ يحَْزَنُونَ (بقره: 36-388).

خداوند متعال نخست امر به هبوط، و سپس توبة آدم را حكايت مي كند، آن گاه دوباره امر به هبوط كرده است. وقوع حكايت توبه بين نخستين اهبطوا و دومين اهبطوا موجب شده است علامه طباطبايي به اين نتيجه دست يابد كه آدم  و حوا در زماني توبه كرده  اند كه هنوز از بهشت خارج نشده بودند، اما استقرارشان در بهشت ديگر مانند استقرار پيشين نبوده است. پنهان نماند كه  وي براي اثبات اين استظهار، افزون بر اين توسيط، به مؤيدهاي ديگري نيز تمسك كرده است (طباطبايي، 1417ق، ج 1، ص 135).

وَقَضى رَبُّكَ ألأ تَعْبُدُوا إِلأ إِيّاهُ وَبِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً إِمّا يَبْلُغَنّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أحَدُهُما أوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما اُفٍّ وَلا تَنْهَرْهُما وَقُلْ لَهُما قَوْلاً كَريماً * وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلّ مِنَ الرّحْمَةِ وَقُل رّبّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبّيَانىِ صَغِيرًا * رّبُّكمُ أعْلَمُ بِمَا فىِ نُفُوسِكمُ إِن تَكُونُواْ صَالِحِينَ فَإِنّهُ كَانَ لِلْأوّابِينَ غَفُورًا * وَءَاتِ ذَا الْقُرْبىَ حَقّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السّبِيلِ وَلَا تُبَذّرْ تَبْذِيرًا (اسراء: 23-266).

در اين آيات، تعدادي از احكام الهي بيان شده است. نخستين حكم الهي ألا تعبدوا الا الله استعلامه طباطبايي از اينكه فرمان نيكي به والدين در بين اين حكم الهي و احكام ديگر قرار گرفته، دريافته است كه بزرگ ترين واجب شرعي پس از توحيد، نيكي به والدين است؛ چنان كه بزرگ ترين گناه نيز پس از شرك بالله، عقوق والدين است (همان، ج 13، ص 80 و81).

وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلًا قَرْيَةً كَانَتْ ءَامِنَةً مُّطْمَئنّةً يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مّن كلُ ّ مَكأنٍ فَكَفَرَتْ بِأنْعُمِ اللّهِ فَأذَاقَهَا اللّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَا كَانُواْ يَصْنَعُون (نحل: 112).

در اين آيه خداوند براي قريه سه صفت آورده است: نخست، آمن بودن؛ ديگري مطمئن بودن و سوم روزي فراوان. جناب علامه توسيط وصف مطمئنه در بين دو وصف ديگر را به مثابة رابطي براي اتصال وصف اول به وصف سوم دانسته و در توضيح آن آورده است: قريه وقتي از خطراتي مانند هجوم غارتگران و متجاوزان و حوادث طبيعي امن باشد (وصف اول) خودبه خود به اطمينان دست مي يابد و اهالي آن جلاي وطن نمي كنند (وصف دوم) و اوج اطمينان يك قريه نيز آن است كه پر از روزي باشد (وصف سوم) تا اهالي براي كسب نان حلال ناچار نشوند درد غربت بكشند (همان، ج 12، ص 362).

تعريف عدم توسيط و كاربردشناسي تفسيري آن 
چيستي عدم توسيط

گاه اجزاي متن به گونه اي قرار مي گيرند كه خواننده انتظار دارد در بين دو جزء مشخص، جزء سومي نيز ذكر شود، اما خالق متن از هنجار مورد انتظار مخاطب مي گريزد و اين جزء مياني را ذكر نمي كند. حقيقت آن است كه در چنين متني هنجار هم  آيي (Collocation) شكسته شده استپيش از علامه طباطبايي مفسران و مُعربان قرآن كريم به جاي آنكه جنبة معناشناختي و زيباشناختي اين هنجارگريزي زيبا را تبيين كنند، تقديرگرايي پيشه كرده بودند و مي نوشتند كه جزء مياني در تقدير است. تقديرگرايان با در تقدير گرفتن جزء مياني موجب مي شدند ساختار جمله به همان هنجار مورد انتظار مخاطب بازگردد و درنتيجه هنجارگريزي خاصي را كه خداوند خواسته بود در متن قرآن نمايان شود، كاملاً پنهان مي كردند.

نتيجة پنهان ماندن اين هنجارگريزي نيز آن است كه فهمندة قرآن از آنچه حضرت حق در پي برجسته سازي آن بود، كاملاً غافل بماند. هنر علامه طباطبايي اين بود كه با شورش بر اين تقديرگرايي كوشيد يكي از زيباترين اسلوب هاي قرآني را از مخفي ماندن در زير پردة  تقديرگرايي برهاند.

درحقيقت، عدم توسيط نوعي از حذف است؛ اما آنچه عدم توسيط را از حذف بلاغي متمايز مي كند، آن است كه معناداري عدم توسيط، ناشي از پيوستاري است كه در بين حذف جزء مياني و ذكر شدن دو جزء كناري پديد آمده است؛ به بيان ديگر، در عدم توسيط، دلالت كننده اي كه بر معنا دلالت مي كند، فقط حذف شدن جزء مياني نيست، بلكه ذكر شدن دو جزء كناري و حذف جزء مياني آنها، دست به دست يكديگر مي دهند و دستگاه دلالت كننده اي پديد مي آورند كه اين دستگاه بر آن معنا دلالت مي كند.

كاربردشناسي عدم توسيط

علامه طباطبايي در ژرف فهمي و زيبايي شناسي قرآن كريم از عنصر عدم توسيط بهره جسته است. در اينجا نمونه هايي از اين بهره  جويي وي را مرور مي كنيم.

نمونة نخست

وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْراهيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْماعيلُ رَبّنا تَقَبّلْ مِنّا إِنّكَ أنْتَ السّميعُ الْعَليم (بقره: 127)

در تحليل اين آيه، از ديرباز اين پرسش وجود داشته است كه اگر رَبّنا تَقَبّلْ مِنّا إِنّكَ... براي حكايت كردن سخن ابراهيم و اسماعيل عليه السلام به كار رفته است، پس چرا اين حكايت با واژه اي مثل يقولان بيان نشده و بين سخنگويان و سخنشان رخنه اي پديد آمده است؟ مُعرِبان و مفسران قرآن كريم براي ترميم اين رخنه پيش از جملة رَبّنا تَقَبّلْ مِنّا إِنّكَ... تعبيري مانند يقولان را در تقدير گرفته اند.علامه طباطبايي بر آن است كه در اينجا اصلاً رخنه اي وجود ندارد كه به ترميم نياز داشته باشد؛  ازاين رو، نه تنها در تقدير گرفتن تعبيري مانند يقولان ضرورت ندارد، بلكه توجه فهمنده به چنين تقديري موجب غفلت از ظرافت زيباشناختي و لطايف  معناشناختي آيه مي شود.

براي نزديك شدن به آنچه جناب علامه در اين آيه يافته، شايسته است به پيش فرض تفسيري وي توجه شود. پيش فرض تفسيري وي آن است كه اين آيه با تعبير إذ كه ظرف زمان ماضي است، آغاز مي شود، اما پس از إذ به جاي فعل  ماضي، فعل مضارع ذكر مي شود وَإِذْ يَرْفَعُ . عبور از فعل ماضي به فعل مضارع، همان حكايت حال ماضيه است كه افزون بر ارزش زيباشناختي، از ارزش معناشناختي نيز برخوردار است. حكايت حال ماضيه از نظر زيباشناختي تصويرآفرين است؛ يعني خواننده را برمي انگيزد تا به شنيدن ماجرايي كه در گذشته روي داده است بسنده نكند، بلكه بر بال خيال بنشيند و تا زمان گذشته پرواز كند و هرآنچه در آن زمان روي داده است با چشم خود ببيند. در اينجا نيز قرآن كريم فهمندة متن را وامي دارد بر بال خيال خود تا عصر ابراهيم عليه السلام كوچ كند و تصوير خيالي ابراهيم و اسماعيل عليه السلام را در حال ساختن خانة كعبه با چشم خود ببيند (عشايري منفرد، 1392ب، ص 130 ـ 134).

درك زيباشناسانة علامه طباطبايي از عدم توسيط نيز از توجه به همين تصوير شروع مي شود. در برداشت علامه، خواننده اي كه بر بال خيال نشسته و به زمان حضرت ابراهيم كوچيده، همان طور كه تصوير خيالي آن بزرگواران را كه در حال ساختن بيت هستند با چشم خود مي بيند، صداي خيالي آن بزرگواران را نيز با گوش خود بشنود؛ ازاين رو، هيچ نيازي به تعبيري مانند يقولان و امثال آن ندارد. بنابراين، كسي كه به ظرافت نهفته در حكايت حال ماضيه وَإِذْ يَرْفَعُ توجه كرده باشد و توانسته باشد اين تعبير را با همة ويژگي هايش ـ  از جمله تخيل و تصويرـ درك كند، ديگر خود صداي تخيلي آن بزرگواران را بدون نياز به وساطت راوي مي شنود؛ ازاين رو، هيچ نيازي به تعبيري مانند يقولان ندارد.

تصوير تخيلي (Image)، كه يكي از زيبايي هاي بُهت آور زبان شمرده مي شود، در نقد ادبي عنصر شناخته شده اي است، ولي صوت تخيلي در نقد ادبي عنصر شناخته شده اي نيست؛ از همين روست كه نگارنده عنصري به نام صداي تخيل را بدان سبب كه براي نخستين بار (و ايضاً آخرين بار) در تفسير الميزان مشاهده كرده است، آن را از ابتكارات تحليلي  جناب علامه مي داند. آنچه زيبايي آيه (و اهميت كشف ابتكاري علامه) را چند برابر مي كند، اين است كه قرآن كريم با كمترين واژه ها و در اوج ايجاز، نه تنها عنصر صوت تخيلي را پديد آورد، بلكه با هنرمندي خيره كننده  و بدون اينكه به سلاست معنا آسيبي بزند، اين صوت را با آن تصوير تخيلي تركيب (Mix) كرد. يافتن اين زيبايي خيره كننده حتي براي خود علامه نيز به اندازه اي بهت آور بود كه وي با شيدايي فراواني نوشته: اين اسلوب از زيباترين اسلوب هاي قرآني است، هرچند همة قرآن زيباست (طباطبايي، 1417ق، ج 1، ص 282).

نمونة دوم

آمَنَ الرّسُولُ بِما اُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لا نُفَرّقُ بَيْنَ أحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَقالُوا سَمِعْنا وَأطَعْنا غُفْرانَكَ رَبّنا وَإِلَيْكَ الْمَصيرُ (بقره: 2855)

يكي ديگر از آياتي كه جناب علامه در شرح آن، معناداري عدم توسيط را به بحث گذاشت، همين آيه است. در اينجا نيز قرار نگرفتن تعبيري مانند قال در بين سخنگو و سخنش حالت نامنتظره تري دارد؛ زيرا خداوند دو سخن  از سخنان مؤمنان را نقل كرد: نخست، لا نُفَرّقُ بَيْنَ أحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ و دوم، سَمِعْنا وَأطَعْنا غُفْرانَكَ رَبّنا وَإِلَيْكَ الْمَصير . آنچه معناداري عدم توسيط را پررنگ مي كند، اين است كه تعبير قالوا به جاي آنكه بر سر جملة اول بيايد تا رابطي براي اتصال هر دو سخن به سخنگو شود، پس از سخن اول و تنها بر سر سخن دوم آمده است؛ درحالي كه اگر همين تعبيرِ قالوا بر سر جملة نخست قرار مي گرفت، همه چيز را به حالت عادي برمي گرداند و نشان مي داد هر دو جمله سخني است كه مؤمنان گفته اند. درحقيقت، آنچه روي داده، فقط جابه جا شدن كلمة قالوا است؛ يعني كلمة قالوا در جايي كه انتظارش را داشتيم، ذكر نمي شود و در جايي كه گمانش نمي رفت ذكر گرديده و موجب شده است كه سخن اول از سخنگو گسسته و سخن دوم به سخنگو پيوسته شود.

تقديرگرايان در تفسير اين آيه نيز به ترميم هنجارگريزي موجود در آيه پرداخته اند و بر سر جملة اول (لا نفرّق...) تعبير قالوا را در تقدير گرفته اند، اما علامه طباطبايي بر اين تقدير نيز شوريده است كه در  تقدير گرفتن قالوا و امثال آن موجب مي گردد جنبة زيباشناختي و معناشناختي آيه درك نشود. وي بر آن است كه همان زيبايي نهفته در آية حضرت ابراهيم عليه  السلام در اينجا نيز هست، اما افزون بر آن، اين نكتة معناشناختي نيز وجود دارد كه خداوند با جابه جا كردن كلمة قالوا خواسته است به ما بفهماند كه جملة اول سخن ملفوظ مؤمنان نيست، بلكه زبان حال آنان است، اما جملة دوم سخن ملفوظ مؤمنان است (همان، ج 2، ص 442).

جمع بندي ديدگاه معناشناختي علامه طباطبايي در توسيط و عدم توسيط

از ديدگاه علامه، توسيط نيز مانند تقديم و تأخير از عناصر معنادار متون بليغ است. او دربارة عدم توسيط در جايي كه تعابيري مانند قال در بين سخنگو و سخنش قرار نگيرد، به دو نكته ابتكاري دست يافته است: نخست،  جنبة زيباشناختي كه همان تركيب صوت تخيلي با تصوير تخيلي است و ديگري جنبة معناشناختي كه عدم توسيط قول سخن بيان شده، سخن ملفوظ نيست، بلكه زبان حال، و از احوال سخنگو انتزاع شده است.

اهميت نگاه علامه طباطبايي در تفسير 

ارزش معناشناختي اين ديدگاه علامه طباطبايي به اندازه اي است كه اگر در فضاي تفسير به مثابة قاعده اي، جدي گرفته شود، مي تواند برخي گره هاي تفسيري را بگشايد. يكي از اين گره  ها چالش تفسيري ديريني است كه  بر سر ماجراي كنده شدن كوه و قرار گرفتن آن بر سر بني اسرائيل وجود دارد. اين ماجرا در چند جاي قرآن بيان شده است:

وَإِذْ أخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَرَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوّةٍ وَاذْكُرُوا ما فِيهِ لَعَلّكُمْ تَتّقُونَ (بقره:63)

وَإِذْ أخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ وَرَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُواْ مَا ءَاتَيْنَاكُم بِقُوّةٍ وَاسْمَعُواْ ... (بقره: 93)

وَإِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأنّهُ ظُلّةٌ وَظَنُّوا أنّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوّةٍ وَاذْكُرُوا ما فِيهِ لَعَلّكُمْ تَتّقُونَ (اعراف: 171)

وَرَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِميثاقِهِمْ وَقُلْنا لَهُمُ ادْخُلُوا الْبابَ سُجّداً وَقُلْنا لَهُمْ لا تَعْدُوا فِي السّبْتِ وَأخَذْنا مِنْهُمْ ميثاقاً غَليظاً (نساء: 154)

در اين آيات ماجراي كنده شدن كوه با عبارتِ رفعنا فوقكم و نتقنا الجبل فوقهم بيان شده است. مشكلي كه در اين آيات وجود دارد اين است كه چگونه امكان دارد خداوند بني اسرائيل را با چنين تهديدي مجبور كرده باشد كه ايمان بياورند؟

برخي مفسران پذيرفته اند كه خداوند متعال بني اسرائيل را به اجبار و تهديد وادار كرده است كه ايمان بياورند (آلوسي، 1415ق، ج1، ص 281). برخي ديگر هم تعبير رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّور و نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ را با تأويل به معناي كنده شدن صخره اي بزرگ از قلة كوه و سقوط آن به سوي دامنة كوه كه بني اسرائيل نيز در آنجا جمع شده بودند، مي دانند و هرگونه كنده شدن كوه و قرار گرفتن آن در بالاي سر مردم را رد مي كنند (معرفت، 1423ق، ص 73 و 74). علامه طباطبايي چنين تأويل هايي را  صريحاً رد مي كند و بر آن است كه خداوند اين كار را براي اجبار آنان انجام نداد، بلكه با اين كار آنها را تحت تأثير عظمت بي بديل خود قرار داد. وي  نوشته است:

وسياق الآية حيث ذكر أخذ الميثاق أولا والأمر بأخذ ما أوتوا وذكر ما فيه أخيرا ووضع رفع الطور فوقهم بين الأمرين مع السكوت عن سبب الرفع وغايتها يدل على أنه كان لإرهابهم بعظمة القدرة من دون أن يكون لإجبارهم وإكراههم على العمل بما أوتوه وإلا لم يكن لأخذ الميثاق وجه (طباطبايي، 1417ق، ج 1، ص 1988).

پيداست كه آنچه علامه را برانگيخت تا كنده شدن كوه را از اجبار تهي كند و به سوي نمايش عظمت الهي بكشاند، اين است كه وي در سورة بقره، قرار گرفتن جملة رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّور را در بين جملة أخَذْنا مِيثاقَكُمْ و جملة خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوّةٍ وَاذْكُرُوا ما  فِيهِ... معنادار يافت و ظاهراً از همين توسيط نتيجه گرفت كه رَفَع طور چون پس از اخذ الميثاق قرار گرفته، پس بعد از ايمان آوردن آنان نيز انجام شده است؛ ازاين رو، نمي تواند ابزاري براي اجبار آنان به اصل ايمان شمرده شود، بلكه فقط بايد ابزاري براي اين باشد كه ايمان آورندگان از قدرت الهي بيمناك شوند (ارهاب) و فرمان هاي خداوند را سرسري نگيرند.

تنها مسئله اي كه برداشت علامه با آن مواجه شد، اين است كه وي برداشت تفسيري خود را به توسيطِ رفع الطور در بين اخذ الميثاق و خذوا مستند كرد؛ درحالي كه در ديگر آياتي كه ماجراي كنده شدن كوه بيان شده است چنين  توسيطي ديده نمي شود؛ ازاين رو با اين تحليل علامه، مشكل اين آيه حل مي شود، اما مشكل آيات ديگر به قوة خود باقي مي ماند. بنابراين وي يا بايد براي برداشت خود دلالت كنندة ديگري ارائه مي كرد كه در زبان آيات ديگر نيز وجود داشته باشد، يا آنكه اين ناسازگاري را به گونه اي ديگر برطرف مي كرد. نگارنده بر آن است كه علامه اگر به جاي اين توسيط، يا دست كم  در كنار آن، به عدم توسيط زيبايي كه در آيه وجود دارد توجه مي كرد، سخنش باورپذيرتر مي شد. اين عدم توسيط در ادامة همين مقاله در بررسي چالش دوم  تبيين خواهد شد.

نقد و بررسي ديدگاه علامه طباطبايي

اين مقاله نقد و بررسي ديدگاه علامه طباطبايي را در دو بخش سامان مي دهد، يكي نقد ديدگاه علامه در توسيط و ديگري نقد ديدگاه  وي در عدم توسيط.

نقد و بررسي ديدگاه علامه طباطبايي در معناداري توسيط

ديدگاه علامه طباطبايي در معناشناسي توسيط، ديدگاه ارزشمندي است كه جاي هيچ چون و چرايي در آن وجود ندارد. البته بايد توجه داشت كه هرچند در كتاب هاي بلاغي ما معناداري توسيط به مثابة يك قاعدة بلاغي بررسي نمي شود، نمي توان جناب علامه را مبتكر اين قاعده دانست؛ زيرا پيش از ايشان بسياري از مفسران قرآن و فهمندگان متون ديني به جنبة معناشناختي  توسيط، توجه داشته اند. در اينجا براي نمونه به سه مورد اشاره مي شود:

نخست، برخي اصوليان كه در باب تعادل و تراجيح، گذر از مرجحات منصوص را روا نمي دانند، وقتي با دو روايت متعارض مواجه و متوجه مي شوند كه هركدام يكي از مرجحات روايي را دارد، ناچار مي شوند كه به اولويت شناسي مرجحات منصوص بپردازند تا ببينند كدام مرجح از مرجحات ديگر برتر است. در اولويت شناسي مرجحات، برخي اصوليان تصريح كرده اند كه مرجحات را بايد به همان ترتيبي كه در مقبوله عمر بن حنظله بيان شده است اولويت بندي كرد (عراقي، 1417ق، ج 4 (قسم 2)، ص 2011). روشن است كه منشأ اين اولويت بندي، صِرف تقديم و تأخيرِ مرجحات ذكر شده در مقبولة عمر بن حنظله نيست، بلكه اين، توسيط يك مرجح در بين دو مرجح ديگر است كه به اين اولويت بندي اشاره مي كند؛ زيرا معناي استظهارشده دربارة هر مرجح اين است كه اهميت آن مرجح از مرجح قبلي كمتر و از مرجح بعدي بيشتر است. كمتر بودن اهميت يك مرجح از مرجح قبلي به انضمام بيشتر بودن اهميتش از مرجح بعدي، معناي مركبي است كه با توسيط سازگار است، نه با صرف تقديم يا صرف تأخير؛

مورد دوم از شرح صحيفة سجاديه جناب سيدعلي خان مدني شيرازي است كه بارها اسلوب زيبا و معناداري كه مي  توان آن را توسيط النداء ناميد، رمزگشايي و از آن، معاني گوناگوني برداشت كرد (مدني شيرازي، 1409ق، ج 4، ص 48، 161 و 209؛ ج 5، ص 83 و242؛ ج 7، ص 184، 189، 217، 282، 319 و353)؛ براي مثال وي در شرح اين جمله از امام سجاد عليه السلام ...مِنْهَا فَرَرْتُ إِلَيْكَ - رَبّ - تَائِبا فَتُبْ عَلَيّ (صحيفة سجاديه، دعاي 51) نوشته است كه امام عليه السلام ندا را در ميانة جمله قرار دادند تا با اشاره به عنوان ربوبيت خداوند و اضافه كردن اين عنوان به خودشان (ربّ) تضرّع و ابتهال خويش را به اوج برسانند (مدني شيرازي، 1409ق، ج 7، ص 353)؛

سوم. در آية فَاتّقُوا اللّهَ وَأصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ وَأطيعُوا اللّهَ وَرَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنين (انفال: 1) اصلاح ذات البين در بين تقواورزي و فرمان برداري از خدا و رسول واقع شده است؛ يكي از مفسران به اين توسيط توجه و از آن استظهار كرده است كه اصلاح ذات البين مورد عنايت ويژه خداوند متعال است (آلوسي، 1415ق، ج 5، ص 154).

 نقد و بررسي ديدگاه علامه طباطبايي در عدم توسيط

ديدگاه علامه در زيباشناسي و معناشناسي عدم توسيط، برخلاف ديدگاهي كه در توسيط ارائه كرده بود، ديدگاه تازه اي است كه بايد از ابتكارات وي شمرده شود. بااين حال بايد توجه داشت كه اين ديدگاه با چهار نقد مواجه است: نخست، آنكه آيا علامه توانسته است بين جنبة زيباشناختي عدم توسيط و جنبة معناشناختي آن گسست لازم را پديد آورد؛ ديگر، آنكه آيا در سراسر تفسير الميزان، زيباشناسي و معناشناسي عدم توسيط را به مثابة قاعده اي فراگير در هر جايي كه نياز به آن وجود دارد، به كار گرفته است؛ سوم، اين ديدگاه با چه موانع محتملي روبه رو است؛ و چهارم، آيا اين قانون در قرآن كريم نقض نشده است؟ در ادامه نقد هاي چهارگانه بررسي مي شود.

نقد اول: گسست بين جنبة زيباشناختي عدم توسيط و جنبة معناشناختي آن

علامه طباطبايي به فراست دريافته بود كه خداوند در آية مربوط به حضرت ابراهيم نخست با حكايت حال ماضيه تصوير تخيلي (Image) و سپس با عدم توسيط يك صوت تخيلي پديد آورده و اين دو را با يكديگر تركيب ((Mix كرده است. در آيات پاياني سورة بقره نيز به فراست دريافته است كه خداوند با جابه جا كردن كلمة قالوا به اين معنا اشاره مي كند كه جملة لا نُفَرّقُ بَيْنَ أحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ زبان حال مؤمنان و جملة سَمِعْنا وَأطَعْنا غُفْرانَكَ رَبّنا وَإِلَيْكَ الْمَصير كلام ملفوظ آنان بوده است.

تا اينجا هر آنچه از خامة قدسي جناب علامه تراويده دقيق و ارزشمند است، اما اينكه آن جناب با يك جملة كوتاه مي خواهد همان جنبة زيباشناختي موجود در آية حضرت ابراهيم را بر آية پاياني سورة بقره نيز  تطبيق دهد، ترديدبرانگيز مي نمايد. وي در شرح آية پاياني سورة بقره نوشته است:

قوله تعالى: لا نُفَرّقُ بَيْنَ أحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ، حكاية لقولهم من دون توسيط لفظ القول، وقد مرّ في قوله تعالى: وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْماعِيلُ رَبّنا تَقَبّلْ مِنّا إِنّكَ أنْتَ السّمِيعُ الْعَلِيم النكتة العامة في هذا النحو من الحكاية، وأنه من أجمل السياقات القرآنية، والنكتةالمختصة بالمقام مضافا إلى أن فيه تمثيلا لحالهم وقالهم أن هذا الكلام إنما هو كلام منتزع من خصوص حالهم... (طباطبايي، 14177ق، ج 2، ص 4422).

از عبارت جناب علامه النكتة العامة في هذا النحو من الحكاية برمي آيد كه وي نه تنها در اينجا عدم توسيط قول را داراي همان زيبايي موجود در آية ابراهيم مي داند، بلكه به طور كلي اين قبيل حكايت ها را كه بدون  وساطت لفظ قول بيان مي شود، هميشه و به صورت عام داراي همان جنبة زيباشناختي مي داند؛ افزون بر اين، وي در اينجا ظاهراً مي خواهد بگويد همين عدم توسيط است كه هم تصوير تخيلي را پديد مي آورد و هم صوت تخيلي را (ان فيه تمثيلاً لحالهم وقالهم)!

اين درحالي است  كه خود در آية حضرت ابراهيم پديد آوردن تصوير تخيلي را كار حكايت حال ماضيه دانسته است و كاركرد عدم توسيط قول را تنها آفرينش صوت تخيلي مي داند (فإن قوله: يَرْفَعُ... حكاية الحال الماضية، فهما يمثّلان بذلك تمثيلا كأنّهما يُشاهَدان) (همان، ج 1، ص 282). بنابراين شايسته بود در اينجا نيز اولاً پديد آمدن تصوير تخيلي را نتيجة عدم توسيط نداند؛ ثانياً عدم توسيط را هميشه پديدآورندة صوت تخيلي قلمداد نكند و بپذيرد كه تنها در مواردي كه از قبل تصوير تخيلي پديد آمده است و نيازي به صوت تخيلي وجود دارد، مي توان عدم توسيط قول را نشانة صوت تخيلي دانست.

وابستگي صوت تخيلي به يك تصوير تخيلي به اندازه اي است كه مي توان ادعا كرد، اگر از قبل تصوير تخيلي به وجود نيامده باشد، بستري براي به وجود آوردن صوت تخيلي نيست؛ ازهمين رو، به دليل آنكه در آية ولَقَدْ سَمِعَ اللّهُ قَوْلَ الّذينَ قالُوا إِنّ اللّهَ فَقيرٌ وَنَحْنُ أغْنِياءُ سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَقَتْلَهُمُ الْأنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَنَقُولُ ذُوقُوا عَذابَ الْحَريق (آل عمران: 181) از آغاز تصوير  تخيلي پديد نيامده است زمينه اي براي پديد آوردن صوت تخيلي نيز وجود ندارد  و درنتيجه، كلمة نقول بر سر جملة ذوقوا عذاب الحريق ذكر شده است تا بي دليل صوت تخيلي پديد نيايد؛ درحالي كه در بسياري از آيات مربوط به دوزخ كه از پيش در آنها تصوير تخيلي وجود داشت تعابيري مانند ذوقوا عذاب الحريق بدون نقول به كار رفته  است تا در كنار تصوير تخيلي صوت تخيلي نيز پديد بيايد. دربارة اين آيات در بررسي نقد دوم، توضيح بيشتري ذكر خواهد شد.

نقد دوم: مشكلات قاعده انگاري عدم توسيط

علامه طباطبايي با اينكه به فراوانيِ عدم توسيط در قرآن كريم تصريح كرده است (وهذا كثير في القرآن) (همان)، اما درعين حال نه تنها موارد مشابهي از عدم توسيط را در تفسير الميزان بدون  بررسي رها كرده است، بلكه حتي در برخي آيات مشابه، خود وي نيز به تقديرگرايان پيوسته و رخنة بين سخنگو و سخن را با در تقدير گرفتن كلمة قال  ترميم كرده است و بدين ترتيب، مانع از ديده شدن عدم توسيط شده است. در اينجا به چند نمونه از اين بي توجهي ها اشاره مي شود:

نخست، آية وَلَوْ تَرى إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبّهِمْ رَبّنا أبْصَرْنا وَسَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنّا مُوقِنُونَ (سجده: 12) كه در آن قبل از جمله ربّنا أبصرنا... تعبير يقولون ذكر نشده است. از علامه طباطبايي كه خود مبتكر اين قاعده است، انتظار مي رفت اين آيه را هم براساس الگوي زيباشناسي و معناشناسي عدم توسيط بررسي كند، اما نه تنها از اين عدم توسيط چشم پوشي كرده است، بلكه مانند مفسران تقديرگرا تعبير يقولون را هم آشكار مي سازد تا اين عدم توسيط ترميم شود و اين هنجارگريزيِ زيباي قرآني در زير كلمة يقولون پنهان گردد. وي در تفسير اين آيه مي نويسد:

والمعنى: ولو ترى إذ هؤلاء الذين يجرمون بإنكار لقاء الله مطرقوا رئوسهم عند ربهم في موقف اللقاء من الخزي والذل والندم يقولون ربّنا أبصرنا بالمشاهدة وسمعنا بالطّاعة فارجعنا نعمل عملاً صالحاً... (همان، ج 16، ص 2533).

دوم، آيات مربوط به كنده شدن كوه و قرار گرفتن آن بر سر بني اسرائيل است؛ در سه مورد از آن آيات بين خداوند و سخن او (خذوا ما آتيناكم...) عدم توسيط روي داده است كه علامه طباطبايي در هر سه مورد دربارة اين  عدم توسيط سكوت اختيار مي كند، ولي مفسران تقديرگرا توضيح داده اند كه بر سر جملة خذوا ما آتيناكم... تعبير قلنا در تقدير است (براي مثال، ر.ك: طبرسي، 1372، ج 44، ص 763؛ آلوسي، 1415ق، ج 1، ص 281 و 325).

وَإِذْ أخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَرَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوّةٍ وَاذْكُرُوا ما فِيهِ لَعَلّكُمْ تَتّقُونَ (بقره:63)

وَإِذْ أخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ وَرَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُواْ مَا ءَاتَيْنَاكُم بِقُوّةٍ وَاسْمَعُواْ... (بقره: 93)

وَإِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأنّهُ ظُلّةٌ وَظَنُّوا أنّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوّةٍ وَاذْكُرُوا ما فِيهِ لَعَلّكُمْ تَتّقُون (اعراف: 171)

اگر ديدگاه علامه طباطبايي را دربارة عدم توسيط قاعده اي فراگير بدانيم، بايد از عدم توسيط قلنا چنين نتيجه بگيريم كه خداوند فقط كوه را از زمين كنده و بالاي سر آنان گرفته است تا آنان عظمت بي مانند خدا  را دريابند و خشيت الهي بر جانشان مستولي شود؛ زبان حال اين اعجاز الهي نيز چنين بوده است كه هر فرماني از چنين خداي عظيمي به شما داده شود جدي است (خذوا ما آتيناكم بقوة)؛ به بيان ديگر، قاعدة عدم توسيط نشان مي دهد كه خذوا ما آتيناكم بقوة فرمان ملفوظ خاصي از سوي خداوند نيست، بلكه فقط زبان حال اين اعجاز آسماني است. نتيجة اين برداشت آن است كه كنده شدن كوه براي امر و نهي بني اسرائيل نبود، بلكه تنها يكي از جلوه هاي عظمت حضرت حق بود. البته چون مردم وقتي چنين عظمتي را از او مي بينند در برابر فرمان هاي او خاضع مي شوند، پس زبان حال اين جلوة عظيم آن است كه خذوا ما آتيناكم بقوة .

نكتة درخور توجه آن است كه اين عدم توسيط در هر سه  آيه روي داده است و در آية رَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِميثاقِهِمْ وَقُلْنا لَهُمُ ادْخُلُوا الْبابَ سُجّداً وَقُلْنا لَهُمْ لا تَعْدُوا فِي السّبْتِ وَأخَذْنا مِنْهُمْ ميثاقاً غَليظاً (نساء: 154) هم اگر عدم توسيط نيست، ازآن روست كه اين آيه فقط درصدد بيان بالا بردن كوه بر سر بني اسرائيل بود و درصدد بيان خذوا ما اتيناكم نبوده است.

هنگامي كه عدم توسيط قلنا در هر سه آيه روي مي دهد، حتماً معنادار است و ديگر كسي نمي  تواند ادعا كند كه اين عدم توسيط صرفاً يك تفنن زباني است و معناي خاصي ندارد؛ هرچند نگارنده بر آن است كه هيچ كدام از تعابير قرآني منحصر در تفنن نيست، بلكه در سرشت همة هنجارگريزي هاي قرآن، افزون بر زيبايي، معنايي نيز نهفته است؛ سبحان الله عمّا يصفون؛

سوم، از معناشناسي عدم توسيط كه علامه طباطبايي خود اشاره اي به آن نكرد، آياتي است كه انزال منّ و سلوي يا ديگر نعمت هاي دنيوي را بيان مي كند. خداوند فرو فرستادن منّ و سلوي را براي بني اسرائيل سه مرتبه در  قرآن بيان مي كند و در هر سه مرتبه نيز نخست مي فرمايد كه منّ و سلوي را فرستاديم، سپس بدون توسيط كلمه قلنا يا نقول مستقيماً مي فرمايدكُلُوا مِنْ طَيّباتِ ما رَزَقْناكُمْ(بقره: 57؛ اعراف: 160؛ طه: 81) از ديدگاه علامه طباطبايي در اينجا نيز عدم توسيط بايد به معناي زبان حال باشد و نتيجة تفسيري آن نيز اين است كه خداوند هم زمان با انزال غذاهاي آسماني، نداي صوتي خاصي براي آنان فرو نفرستاد، بلكه همين كه غذاي آسمانيِ آمادة خوردن برايشان فرود آمده زبان حالش اين است كه از اين غذاهاي پاك بخوريد؛

چهارم، از عدم توسيط، كه جناب علامه آن را ناديده گرفته تعدادي از آيات مرگ و دوزخ است كه در پايان آنها تعبير ذُوقُوا عَذابَ الْحَريق  بدون تعابيري مانند نقول به كار رفته است.

لَوْ تَرى إِذْ يَتَوَفّى الّذينَ كَفَرُوا الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأدْبارَهُمْ وَذُوقُوا عَذابَ الْحَريق (انفال:50)

در اينجا نيز مانند آية حضرت ابراهيم كلمة إذ كه ظرف زمان ماضي است، بر سر فعل مضارع آمده (إذ يتوفي) تا حكايت حال ماضيه به وجود بيايد و بتواند تصويري از لحظات قبض روح مشركان به دست فرشتگان را در پيش چشم فهمندة متن خلق كند. جالب توجه اينكه در اينجا نيز فهمندة متن بايد هم زمان با تماشاي همان تصوير تخيلي، صداي هاتفي را نيز بشنود كه مي گويد: ذُوقُوا عَذابَ الْحَريق . روشن است كه اين تصوير اثر شگرفي بر جان او مي نهد و ياد مرگ و دشواري هاي قيامت را در ذهن او راسخ مي كند.

در آية قُطّعَتْ لهُمْ ثِيَابٌ مّن نّارٍ يُصَبُّ مِن فَوْقِ رُءُوسِهِمُ الحَمِيمُ * يُصْهَرُ بِهِ مَا فىِ بُطُونهِِمْ وَالجُلُودُ * وَلهَم مّقَامِعُ مِنْ حَدِيدٍ * كُلّما أرادُوا أنْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ اُعيدُوا فيها وَذُوقُوا عَذابَ الْحَريق (حج: 19ـ 22) نيز از آغاز با فعل مضارع يصب و يصهر و جمله ظرفية لهم مقامع من حديد تصويرآفريني را به حد اعلاي خود مي رساند و سرانجام در پايانِ آيه نيز به جاي اينكه بگويد: ونقول ذوقوا عذاب كلمة نقول را حذف مي كند تا همين تصوير تخيلي را با صوت تخيلي تركيب (Mix) كند.

در سورة آل عمران نيز يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأمّا الّذِينَ اسْوَدّتْ وُجُوهُهُمْ أكَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ فَذُوقُواْ الْعَذَابَ بِمَا كُنتُمْ تَكْفُرُون(آل عمران: 106) كلمة نقول از سرِ جملة أكَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ حذف  شده است. در اينجا نيز پس از تصويري كه فعل مضارع تبيضّ و تسودّ پديد مي آورد، عدم توسيط نقول در بين سخنگو و سخنش، مخاطب را به سوي صوت تخيلي مي كشاند.

در سورة طور نيز در بيان احوال دوزخيان، تصوير تخيلي را با صوت تخيلي آميخته است و دربارة آنان فرموده استيَوْمَ يُدَعُّونَ إِلىَ نَارِ جَهَنّمَ دَعًّا * هَذِهِ النّارُ الّتىِ كُنتُم بِهَا تُكَذّبُونَ * أفَسِحْرٌ هَاذَا أمْ أنتُمْ لَا تُبْصِرُونَ * اصْلَوْهَا فَاصْبرُواْ أوْ لَا تَصْبرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْكُمْ إِنّمَا تجْزَوْنَ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُون (طور: 13ـ 16) اگر عدم توسيطْ قانوني فراگير باشد، نشان مي دهد كه آنچه در آيات 14 تا 16 به دوزخيان گفته مي شود، تكلم واقعي نيست، بلكه فقط يك زبان حال است. يعني دوزخياني كه در دنيا دوزخ را انكار كرده بودند، حالا وقتي با حقيقتي به نام دوزخ مواجه مي شوند، زبان حال دوزخ خطاب به اين منكران چنين سخني است؛

پنجم، از عدم توسيط كه در تفسير الميزان بررسي نشده، آيات مربوط به بهشت است كه در آنها نيز خداوند بر سر تعابيري مانند كلُواْ وَاشْرَبُواْ كلمة نقول را ذكر نكرده است. يكي از اين آيات، آية فَهُوَ فىِ عِيشَةٍ رّاضِيَةٍفىِ جَنّةٍ عَالِيَةٍ قُطُوفُهَا دَانِيَةٌ كلُواْ وَاشْرَبُواْ هَنِيَا بِمَا أسْلَفْتُمْ فىِ الْأيّامِ الخَْالِيَةِ (حاقه: 21ـ24) است. در سورة طور نيز در توصيف بهشتيان فرموده استإِنّ الْمُتّقِينَ فىِ جَنّاتٍ وَنَعِيمٍ *فَاكِهِينَ بِمَا ءَاتَئهُمْ رَبُّهُمْ وَوَقَاهُمْ رَبهُُّمْ عَذَابَ الجحِيم * كلُُواْ وَاشْرَبُواْ هَنِيَا بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُون (طور: 17ـ 19) در اينجا نيز آنچه در آية نوزده خطاب به بهشتيان گفته مي شود با كلمة نقول و امثال آن بيان نشده است و اگر معناشناسي عدم توسيط را قاعده اي فراگير بدانيم، در اينجا نيز عدم توسيط بايد نشانة آن باشد كه اين بيان تنها زبان حال بهشت است؛ زيرا ظاهراً قيل و قال ملفوظي در كار نيست.

نقد سوم: معناداري عدم توسيط و موانع محتمل

در مقابلِ قاعدة عدم توسيط، دو پرسش وجود دارد: نخست، اينكه عدم توسيط در آيات ديگري نيز روي داده است و چنان كه گذشت، علامه طباطبايي در پاره اي موارد اين عدم توسيط  ها را اصلاً معنا نكرده است. معنا نكردن اين عدم توسيط، اين پرسش را پديد مي آورد كه آيا معناداري عدم توسيط در اين آيات با مانعي مواجه بوده كه علامه از آن چشم پوشي كرده است؟

اينكه آيا واقعاً جناب علامه در اينجا با مشكلي بر سر راه قاعده انگاري عدم توسيط روبه رو بوده است يا نه، پرسشي است كه خود ايشان هيچ اشاره اي به پاسخ آن نكرده است، بااين حال در مواردي مانند آياتي كه به  آرزوي زنده شدن دوزخيان و به دنيا بازگشتن آنان (رَبّنا أبْصَرْنا وَسَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً) اشاره مي كند، حمل سخن دوزخيان بر زبان حال دشوار است؛ چنان كه در مواردي مانند جملة هاتف بهشتي خطاب به بهشتيان (ادخلوها بسلام آمنين) نيز حمل صداي هاتف بهشتي بر زبان حال دشوار است.

در پاسخ به اين مانعِ احتمالي، بايد توجه داشت كه هرچند علامه طباطبايي عدم توسيط قول بين سخنگو و سخنش را به صورت مطلق، نشانة   زبان حال بودن سخن دانسته است، اما در مواردي مانند سخن دوزخيان و صداي هاتف بهشتي، جناب علامه مي تواند عدم توسيط قول را به معناي ديگري بداند؛ براي  مثال وي مي تواند بگويد عدم توسيط در اين آيات بدين معناست كه ماهيت سخن اخروي با ماهيت سخن دنيوي تفاوت دارد و قرآن كريم براي اشاره به همين تفاوت ماهوي اين دو سخن را به گونه اي ديگر نقل كرده است.

تنها پرسشي كه در اينجا بروز مي كند، اين است كه آيا مي توان عدم توسيط را گاه به معناي زبان حال و گاه به معناي تغاير ماهوي كلام دنيوي و اخروي دانست؟ در پاسخ اين پرسش و براي دفاع از ديدگاه جناب علامه، اين نكته را نيز بايد مد نظر داشت كه الفاظ براي دلالت بر معاني لازم اند، اما كافي نيستند؛ به بيان ديگر، آگاهي مخاطب از معناي الفاظ، علت تامة دلالت بر معنا نيست، بلكه تنها در حد يك مقتضا عمل مي كند؛ بنابراين هرگاه اين مقتضا به مانعي برخورد كند، دلالت محقق نمي شود (عشايري منفرد، 1392الف، ص 171 و 172)؛ مثلاً آگاهي مخاطب از معناي كلمة اسد (علم به وضع) در دلالت بر معناي شير علت تامّه نيست، بلكه تنها يك مقتضاست كه چون در جملة رأيت اسداً يرمي با مانعي مانند يرمي مواجه مي شود، ديگر نمي گذارد كلمة اسد بر معناي شير دلالت كند و به ناچار بر معناي ديگر (انسان شجاع) دلالت مي كند. در اينجا نيز مي توان در دفاع از علامه طباطبايي گفت كه اسلوب عدم توسيط از منظر علامه تنها يك مقتضاست كه اگر با مانعي روبه رو نشود، دلالت مي كند كه سخن از قبيل زبان حال بوده است، اما اگر با مانعي روبه رو شود، ممكن است بر معناي ديگري كه قرائن نشان مي دهند، دلالت كند.

نقد چهارم: عدم توسيط و نقض نماهاي قرآني

در برخي آيات قرآن كريم خداوند درصدد بيان زبان حال شخص يا اشخاصي بوده است و براساس قاعدة عدم توسيط انتظار آن بوده است كه تعابيري مانند نقول را به كار نبرد؛ اما بااين حال چنين تعابيري به كار رفته است.

براي مثال، علامه طباطبايي در تفسير آية وَإِذْ أخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرّيّتَهُمْ وَأشْهَدَهُمْ عَلى أنْفُسِهِمْ ألَسْتُ بِرَبّكُمْ قالُوا بَلى... (اعراف: 172) بر آن است كه بلي گفتن انسان از قبيل زبان حال يا چيزي شبيه به آن بوده است (… يكون قولهم: بَلى شَهِدْنا من قبيل القول بلسان الحال أو إسناد لازم القول إلى القائل بالملزوم...) (طباطبايي1417ق، ج 8، ص 308)؛ بااين حال، هيچ توضيحي نداده است كه چرا در اينجا خداوند براي بيان جمله اي كه زبان حال يا شبيه به آن بوده از عدم توسيط استفاده نكرده است.

در آية ألَمْ تَرَ إِلَى الّذينَ نُهُوا عَنِ النّجْوى ثُمّ يَعُودُونَ لِما نُهُوا عَنْهُ وَيَتَناجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوانِ وَمَعْصِيَةِ الرّسُولِ وَإِذا جاؤُكَ حَيّوْكَ بِما لَمْ يُحَيّكَ بِهِ اللّهُ وَيَقُولُونَ في أنْفُسِهِمْ لَوْ لا يُعَذّبُنَا اللّهُ بِما نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنّمُ يَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمَصير (مجادله: 8) نيز علامه طباطبايي خود از مقيد شدنِ يَقُولُون به قيدِ في أنْفُسِهِم دريافته است كه منظور، زبان قال نيست، بلكه حديث نفس است (همان، ج 19، ص 187) كه بيشتر به زبان حال شباهت دارد تا زبان قال. بااين حال، در اينجا نيز توضيح نداده است كه چرا كلمة يقولون ذكر شده است؟

جستار در قرآن كريم نمونه هاي ديگري از اين آيات را نيز به دست مي دهد كه در همة آنها بر سر جمله اي كه زبان حال را بيان مي كند، مشتقات قول به كار رفته است. چنين آياتي بر سر راه ديدگاه علامه طباطبايي اين پرسش را پديد مي آورد كه آيا نبايد در اين موارد  نيز مشتقات قول حذف مي  شد تا قانون معناداريِ عدم توسيط رعايت شود؟

مرحوم علامه هيچ اشاره اي به اين مسئله نكرده است، اما صاحب اين قلم بر آن است كه آياتي از اين قبيل نمي تواند ديدگاه جنابعلامه را با اشكال روبه رو سازد؛ چراكه گزارة مورد ادعاي جناب علامه فقط اين است كه عدم توسيط مشتقات قول در بين سخنگو و سخنش، نشانة آن است كه اين سخن زبان حال بوده است و صدق اين گزاره منوط به اين نيست كه عكس آن، در حكايت زبان حال، حتماً بايد عدم توسيط روي بدهد، نيز صادق باشد؛ زيرا ممكن است از نظر زباني، براي اشاره به زبان حال بودن يك سخن، نشانه هاي گوناگوني وجود داشته باشد كه يكي از آنها عدم توسيط باشد و در مواردي كه عدم توسيط به كار نرفته است شايد نشانة جاي گزين ديگري به كار رفته باشد؛ براي نمونه، در آية هشتم سورة مباركة مجادله (وَيَقُولُونَ في أنْفُسِهِمْ لَوْ لا يُعَذّبُنَا اللّهُ بِما نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنّمُ يَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمَصير) همين كه قيد في انفسهم همراه با يقولون آمده است همه چيز را عيان مي كند و نيازي به نشانة ديگري مانند حذف يقولون وجود ندارد.

براي باورپذير شدن اين دفاع، بهتر است از اين تمثيل لغوي مدد بجوييم كه اگر كسي بگويد: كلمة صنم به معناي بت است در نقض ادعاي او نمي توان گفت: پس چرا خداوند در پاره اي موارد هنگام يادكرد از بت ها به جاي واژة صنم از واژة وثن استفاده كرده است؟ درحقيقت، اين بدان سبب است كه كلمة وثن و صنم كاركرد همسويي دارند و هركدام مي توانند به جاي ديگري به كار بروند. بر همين قياس بايد گفت كه براي دلالت بر زبان حال بودن نيز چند تركيب وجود دارد كه يكي از آنها عدم توسيط است.

دفاع دومي كه از ديدگاه علامه مي توان كرد، اين است كه شايد در مواردي كه عدم توسيط روي داده، مقام به گونه اي بوده كه متكلم را واداشته است كه با كاربست عدم توسيط، با وضوح بيشتري اشاره كند كه اين سخن از قبيل  زبان حال است، اما در موارد ديگر كه عدم توسيط روي نداده، مقام به گونه اي ديگر بوده و متكلم نيازي نديده است كه با اين درجه از وضوح اشاره كند؛ زيرا سخن از قبيل زبان حال بوده است.

نتيجه گيري

توسيط و عدم توسيط هركدام يكي از اسلوب هاي معنادار زبان قرآن اند كه به مثابة قاعده اي بلاغي در علوم بلاغي مطرح نشده اند. معناداري توسيط از چشم فهمندگان متون ديني دور نمانده است، اما عدم توسيط در زير پردة تقديرگرايي مفسران قرآن نهان مانده بود كه با دقت ويژة علامه طباطبايي آشكار شد و مشخص گرديد كه اين اسلوب در قرآن كريم افزون بر معناداري از نظر زيباشناختي نيز موجب تركيب شدنِ (Mix) صوت تخيلي با تصوير تخيلي مي شودعلامه طباطبايي نخستين كسي است كه اين زيبايي منحصربه فرد قرآني را يافت و در معنايابي آن كوشيد، اما عملكرد تفسيري وي به گونه اي بود كه گويا به قاعده بودن اين يافتة خود اعتماد كافي ندارد. عملكرد تفسيري جناب علامه موجب شده است كه قاعده انگاريِ اين نگاه ويژه با چهار اشكال پنهان روبه رو شود. اين  مقاله  اشكال هاي چهارگانه را تبيين و هريك را حل كرده است.


 

منابع

صحيفة سجاديه.

آلوسى، سيدمحمود، 1415ق، روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم، بيروت، دارالكتب العلمية.

جرجاني، عبدالقاهر، 1422ق، دلائل الاعجاز، بيروت، دار الكتب العلمية.

طباطبايى، سيدمحمدحسين، 1417ق، الميزان فى تفسير القرآن، چ پنجم، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسين حوزه علميه قم.

طبرسى، فضل بن حسن، 1372، مجمع البيان فى تفسير القرآن، چ سوم، تهران، انتشارات ناصرخسرو.

عراقي،آقا ضياء، 1417ق، نهاية الافكار، مقرر: محمدتقي بروجردي، چ سوم، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسين حوزه علميه قم.

عشايري منفرد، محمد، 1392 الف، تحليل ادبي نهج البلاغه و صحيفه سجاديه، قم، مركز بين المللي ترجمه و نشر المصطفي.

ـــــ ، 1392 ب، معناشناسي بلاغي قرآن، قم، جامعة الزهراء.

كليني، محمد بن يعقوب، 1367، الكافي، تهران، دار الكتب الاسلامية.

مدني شيرازي، سيدعلي خان، 1409ق، رياض السالكين، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسين حوزه علميه قم.

معرفت، محمدهادي، 1423ق، شبهات و ردود حول القرآن، قم، مؤسسة التمهيد.

منبع: نشریه قران شناخت، سال ششم، شماره دوم، پياپي 12، پاييز و زمستان 1392

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

درباره علامه محمد حسین طباطبایی

علامه طباطبائی، فیلسوف، عارف، مفسر قرآن، فقیه و اسلام شناس قرن بود. مظهر جامعیت، اوج اندیشه، بلندای معرفت، ستیغ صبر و شکیبایی و سینه سینای اسرار اولیای الهی بود. زمین را هرگز قرارگاه خود نپنداشت؛ چشم به صدره المنتهی داشت و سرانجام در بامدادی حرن انگیز چهره از شیفتگان و مریدان خود مستور ساخت و آنان را که از شهد کلام و نسیم نگاه و فیض حضورش سرمست بودند در حسرتی ابدی باقی گذارد.
allameh@allametabatabaei.ir
021-81202451
تهران، بلوار کشاورز، خیابان شهید نادری، نبش حجت دوست، پلاک 12