علامه طباطبایی
پنج شنبه - 2017 اکتبر 19 - 29 محرم 1439 - 27 مهر 1396
ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 203183
تاریخ انتشار : 3 اسفند 1395 21:0
تعداد مشاهدات : 195

مباني جري و تطبيق از ديدگاه علامه طباطبايي

قاعدة «جري»، قاعده اي تفسيري برگرفته از آموزه هاي اهل بيت عليها السلام است که کانون توجه علامه طباطبايي بوده و پس از ايشان، در تحليل دسته اي از روايات تفسيري، مورد توجه محققان شيعه قرار گرفته است. اين قاعده در تحليل تفسيري روايات دشواريابي که بسياري از آيات قرآني را بر ائمه عليها السلام تطبيق مي دهد، نقش مهمي دارد.

سال ششم، شماره دوم، پياپي 12، پاييز و زمستان 1392

چکيده

قاعدة «جري»، قاعده اي تفسيري برگرفته از آموزه هاي اهل بيت عليها السلام است که کانون توجه علامه طباطبايي بوده و پس از ايشان، در تحليل دسته اي از روايات تفسيري، مورد توجه محققان شيعه قرار گرفته است. اين قاعده در تحليل تفسيري روايات دشواريابي که بسياري از آيات قرآني را بر ائمه عليها السلام تطبيق مي دهد، نقش مهمي دارد. در اين مقاله تلاش شده با بررسي توضيحات پراکنده علامه و شيوة ايشان در به کارگيري اين قاعده، مباني اين قاعده از ديدگاه ايشان استخراج شود. زمان شمولي و جهان شمولي قرآن، برخورداري قرآن از سطوح و لايه هاي متعدد معنايي، مرجعيت علمي ائمه عليها السلام ، نقش تعليمي ائمه عليها السلام ، عدم تحريف قرآن، اصل بودن عموميت آيه، دلالت لفظي بر جري و درعين حال تفاوت آن با تفسير و ضابطه مند بودن اين دلالت با تقطيع از سياق و زمان نزول از جمله مباني ايشان در اين زمينه است.


طرح مسئله

بسياري از روايات اهل بيت عليه السلام به تطبيق آيات الهي بر مصاديق گوناگون پرداخته اند و از مهم ترين آنها، تطبيق آيات قرآن بر ائمه عليه السلام است؛ اما توجيه اين تطبيق ها در شماري از آنها دشوار است و همين امر موجب شده تا پيروان اهل بيت عليه السلام برخي از اين آموزه ها را در شمار علم غيب ائمه عليه السلام بدانند و تعبداً بپذيرند (فيض كاشاني، 1377، ج1، ص 26؛ سيدان، 1392، ج1، ص16 مقدمه) و برخي مخالفان ايشان دست به طعن بزنند و تفسير اهل بيت عليه السلام را نوعي تفسير به رأي قلمداد كنند كه در آن ديدگاه هاي يك فرقه بر آيات قرآن تحميل شده است (ذهبي، بي تا، ج2، ص 87-96، 138و 139)؛ اين در حالي است كه در آموزه هاي اهل بيت عليه السلام، مقام بلند تفسيري اين بزرگواران نه صرفاً به دليل ارتباط با غيب، بلكه به دليل بهره گيري از توضيحات معلم واقعي قرآن ـ پيامبر اكرم صل الله عليه و آله ـ و آگاهي از شرايط صدور، وجوه گوناگون كلام، تبيين هاي دقيق، تفسيري مبتني بر پايه هاي علمي (براي نمونه، ر.ك: رواياتي كه جايگاه تفسيري امام علي عليه السلام را بيان مي كنند: صفار، 1404ق، ص 135 و 197-199) و نه برخاسته از ذوق و نظر شخصي (ائمه در مواضع مختلف با به كارگيري نظر شخصي و ذوق فردي در فهم دين مخالفت كرده اند؛ تبلور اين مخالفت در مقابله با رأي و قياس است. براي نمونه، ر.ك: كليني، 1365، ج1، ص56 و 57) يا علم غيب معرفي شده است و از چنين مفسراني انتظار مي رود، تفسيري متقن و مستدل ارائه دهند. در ميان مفسران شيعه، علامه طباطبايي در شمار معدود مفسراني است كه كوشيده است تا براي اين نوع روايات، توجيهي تفسيري و عقلايي ارائه دهد. علامه در جهت توجيه اين روايات به قاعده اي در روش تفسيري اهل بيت عليه السلام اشاره مي كند كه امروزه به قاعدة جري شهرت يافته است. وي در موارد متعددي از اين تعبير براي تحليل اين دسته از روايات تفسيري[1] استفاده مي كند و بعضاً آن را توضيح مي دهد. اما دفاع از اين قاعده و عرضة آن به جامعة تفسيري نيازمند آن است تا مباني و روش هاي آن شناسايي شود، امري كه علامه به تفصيل به آن نپرداخته است. در اين مقاله برآنيم تا مباني علامه را در به كارگيري اين قاعده بازشناسيم تا راه براي ارزيابي دقيق تر آن هموار گردد؛ بدين منظور مواردي را كه علامه از اين تعبير در تفسير الميزان استفاده كرده اند، استخراج و بررسي كرده ايم.

گفتني است كه بحث از جري پس از علامه طباطبايي كانون توجه عالمان و جامعة علمي قرار گرفته است. آيت الله معرفت در بحث از تأويل، مفهوم تأويل، باطن و جري را به يك معنا بازمي گرداند (معرفت، 1380، ج1، ص 25 ـ 28) و مي كوشد تا فرايند تعميم معنايي را قاعده مند سازد (همان، ص 28ـ 33). آيت الله جوادي آملي نيز در مقدمة تفسير خود، بحثي مستقل اما كوتاه به اين موضوع اختصاص داده است (جوادي آملي، 1378، ج1، ص167ـ 169)؛ از نظر ايشان كاربرد روايات تطبيقي آن است كه با تبيين برخي مصاديق آيه، مفسر را در ارائة معناي كلي راهنمايي مي كند (همان). ايشان مكرر در تفسير خود از اين قاعده در تحليل روايات بهره گرفته است (براي نمونه، ر.ك: جوادي آملي، 1378، ج 5، ص 640؛ ج6، ص262 و 582؛ ج9، ص 564). برخي كتاب ها، پايان نامه ها و مقالات نيز به طور مستقل يا ضمني به اين قاعده پرداخته اند؛[2] اما در هيچ يك از آنها مباني جري و تطبيق از ديدگاه علامه طباطبايي به طور مستقل و به تفصيل بررسي نشده است.

جري در روايات اهل بيت عليه السلام

ائمه عليه السلام در روايات پرشماري به جاودانگي پيام قرآن اشاره مي كنند و اين حقيقت را به شاگردانشان يادآور مي شوند كه نبايد در فهم آيات قرآني به ظاهر آيات قرآني بسنده كنند؛ آيات قرآني به مانند روز و شب در جريان است و به حيات خود ادامه مي دهد؛ قرآن با هر قومي سخني نو دارد و پيام آن با تطبيق بر جريان هاي تازه استمرار مي يابد. در اين روايات بعضاً از فعل جري ـ يجري براي بيان اين استمرار استفاده شده و به تبع آن به قاعدة جري شهرت يافته است. از جمله اين روايات، روايت زير است:

روايت 1: از فضيل بن يسار نقل شده است: از امام باقر عليه السلام دربارة آن روايت پرسيدم كه مي گويد: هيچ آيه اي در قرآن نيست مگر اينكه ظهر و بطن و هيچ حرفي در آن نيست جز اينكه حدي دارد و از براي هر حدي، مطلعي است كه مراد از ظهر و بطن در آن چيست؟ حضرت فرمودند: ظهر آن همان تنزيل است و بطن آن تأويل. پاره اي از اين امور واقع شده و برخي هنوز زمانش نرسيده و جريان دارد؛ همان گونه كه خورشيد جاري است (عياشي، 1380ق، ج1، ص11، ح5، ص 10، ح7؛ ج2، ص 203؛ صفار، 1404ق، ص 196؛كليني، 1365، ج1، ص191؛ برقي، 1371، ج1، ص288 و 289).

البته در برخي روايات بدون استفاده از تعبير جري به همين قاعده اشاره شده است. روايت زير از اين جمله است:

روايت 2: از حمران بن اعين نقل شده است: از امام باقر عليه السلام دربارة ظهر و باطن قرآن پرسيدم، حضرت فرمود: ظهر قرآن، كساني هستند كه قرآن دربارة آنان نازل شده است و بطن قرآني كساني هستند كه به شيوة آنان رفتار كرده اند. آنچه دربارة آنان بود، در مورد ايشان [هم] صدق مي كند (ابن بابويه، 1361، ص259؛ عياشي، 1380ق، ج1، ص11).

در تمام اين روايات صريحاً جري ناظر به مصاديق عيني معرفي شده است. بايد توجه داشت در اين روايات درمقابل ظاهرِ قرآن، سه تعبير متفاوت استفاده شده است: باطن قرآن، تأويل قرآن، جري قرآن؛ تعبير باطن يا تأويل به تنهايي در روايات ديگري هم به كار رفته است و عالمان در معاني آنها سخن گفته اند؛ كانون توجه ما در اينجا بر مفهوم جري است و به مفهوم تأويل و باطن كه در نظر علامه، در قرآن و روايات در معاني ديگري به كار رفته اند، نمي پردازيم.[3]

علامه طباطبايي و جري

در ميان مفسران شيعه، هيچ كس به مانند علامه طباطبايي در كاربردي كردن قاعدة جري، اهتمام نورزيده است (دراين باره، ر.ك: نفيسي ، 1389، ص 185و186؛ نورايي، 1390، ص 34 و 35). فراتر از توضيحات كلي در اين خصوص ـ كه چندان هم زياد نيست ـ علامه در تحليل روايات پرشماري، اين تعبير را به كار برده است.[4] بيشتر رواياتي كه اين تعبير دربارة آنها به كار رفته، رواياتي هستند كه به نوعي آيات را بر ائمه عليه السلام تطبيق مي دهند، اما صرفاً به اين موارد اختصاص ندارند (براي دسته بندي نمونه ها، ر.ك: نفيسي، 1389، ص 190-219).

اهميت ابتكار تفسيري علامه در اين است كه با اين اقدام، باب را براي توجيه عقلايي و همه فهم روش تفسيري ائمه عليه السلام مي گشايد؛ عمق نگاه و فهم دقيق آنان را دربارة آيات قرآني نمودار مي سازد و از همه مهم تر ضابطه مندي و سازگاري آنها را با ظواهر قرآني ـ به گونه اي كه حتي براي مفسران غيرشيعه نيز قابل پذيرش باشدـ نشان مي دهد، و بدين سان موجبات نفوذ و انتشار اين گونه روايات را به خارج از قلمرو تفاسير شيعي فراهم مي سازد.

تعريف جري از نگاه علامه 

جري در لغت به معناي حركت سريع است (راغب اصفهاني، 1412ق، ص 194؛ حسين يوسف، بي تا، ج1، ص262) كه براي دويدن اسب، وزيدن باد و حركت خورشيد و روان شدن آب استفاده مي شود (فراهيدي، 1410ق، ج6، ص 174). اين تعبير همان طور كه پيش از اين آمد، در روايات مختلف براي تشبيه آيات قرآن به داشتن حركتي مانند حركت خورشيد و ماه براي استمرار پيام آن، استفاده شده است. گاه علامه از اين آموزة روايي به صورت مصدري با تعبير [هذا] من قبيل الجري ياد مي كند كه بر اين عملكرد تفسيري ائمه دلالت داشته و مي توان از آن به قاعدة جري تعبير كرد. همنشيني تعبير من قبيل الجري (طباطبايي، بي تا، ج1، ص41؛ ج2، ص347؛ ج5، ص 94، 146 و 333؛ ج7، ص 106) با التطبيق (همان، ج5، ص 146؛ ج7، ص 111؛ ج20، ص 308) و الانطباق (همان، ج1، ص392؛ ج5، ص 333؛ ج7، ص348؛ ج8، ص 90 و 290) و در مواردي تصريح به الانطباق علي المصداق (همان، ج5، ص 333؛ ج 13، ص 319) و عد المصداق للآية (همان، ج 1، ص 41) نشان مي دهد (اين موارد درمجموع سي و دو مورد است. ر.ك: همان، ج1، ص41، 217، 266 و 392؛ ج2، ص29 و 59؛ ج5، ص94، 122 و 333؛ ج7، ص111، 347 و 369؛ ج8، ص90 و 290؛ ج9، ص184؛ ج11، ص367؛ ج12، ص66، 177 و 308؛ ج13، ص43، 44 و 402؛ ج15، ص141، 237 و 391؛ ج16، ص15 و 142؛ ج17، ص12 و 286؛ ج18، ص208؛ ج19، ص257 و 391) كه از نظر ايشان جري عبارت است از تطبيق دادن آيه بر مصاديق آن؛ برهمين اساس، در رواياتي كه علامه لفظ جري را به كار نبرده و فقط آن را از نوع تطبيق يا مصداق دانسته است، مي توان به نمونه هاي جري ملحق كرد (اين موارد سيزده مورد بود كه ما در اين تحقيق در شمار جري در نظر گرفته ايم، ر.ك: طباطبايي، بي تا، ج1، ص431؛ ج4، ص348؛ ج8، ص17؛ ج10، ص185 و 194؛ ج11، ص281 و 327؛ ج12، ص63 و 187؛ ج13، ص242؛ ج14، ص114؛ ج18، ص106؛ ج20، ص177). علامه در ضمن بحث از محكم و متشابه در آية هفتم سورة آل عمران، صريحاً جري را تعيين مصداق آيه دانسته اند. ايشان در توضيح روايت پيش گفته در اين موضوع مي نويسد:[5]

اينكه حضرت فرمود: منه ما مضي ومنه ما يأتي به حسب ظاهر مرجع ضمير قرآن است به لحاظ اشتمال آن بر تنزيل و تأويل و اينكه فرمود: يجري كما يجري الشمس والقمر، هم تأويل و هم تنزيل را شامل مي شود و در مرحلة تنزيل منطبق بر همان اصطلاحي است كه در اخبار با عنوان جري آمده و بر انطباق كلام بر مصاديق آن دلالت دارد (طباطبايي، بي تا، ج3، ص 72).

دقت در كاربرد علامه دربارة اين تعبير نشان مي دهد كه مراد علامه از مصداق در اين موارد، لزوماً وجود عيني خارجي در مقابل مفهوم يعني وجود ذهني نيست (فضلي، 1386، ص 85 و 86)؛ بلكه مراد طبق تعريف مرحوم مظفر ما ينطبق عليه المفهوم است كه هم شامل مصداق عيني خارجي براي الفاظي ناظر به پديده هاي عيني و هم شامل مفاهيم فراگيري كه مفاهيم كلي ديگري را دربر مي گيرد، مي شود؛[6] براي مثال، انطباق الذين آمنوا بر همة مؤمنانِ قرون متأخر، از نوع انطباق بر وجود عيني است، اما انطباق كلمة جهاد بر رزم و نيز جهاد با نفس، يك مفهوم شامل است كه مفاهيم كلي ديگري را دربر مي گيرد.[7] علامه در توضيح برخي مصاديق جري چنين مي نويسد:

[اين] منطبق بر همان اصطلاحي است كه در اخبار با عنوان جري آمده و بر انطباق كلام بر مصاديق آن دلالت دارد؛ مانند آية شريفه يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله وكونوا مع الصادقين (توبه:120) كه بر همة مؤمنان كه در قرون متأخر، پس از زمان نزول آيه شريفه وجود داشته اند، منطبق است و اين نوعي انطباق است و نيز مانند انطباق آيات جهاد بر جهاد با نفس و آيات منافقين بر افراد فاسق از خود مؤمنان، كه نوع ديگري از انطباق و به مراتب دقيق تر از موارد قبل است؛ همچنين است انطباق آيات گناهكاران بر اهل مراقبت و ذكر و حضور از جهت كوتاهي و سهل انگاري اي كه در ياد خدا داشته اند كه اين نوع ديگر و دقيق تر از موارد پيشين است و درنهايت از همه دقيق تر انطباق اين آيات بر اهل مراقبت است به لحاظ قصور ذاتي ايشان در به جا آوردن حق ربوبيت (طباطبايي، بي تا، ج3، ص72).

در مقام عمل نيز علامه هر دو قسم تطبيق دادن را جري مي شمارد:

قسم اول: اشخاص يا پديده هاي معين خارجي است كه تطبيق آنها را بر آيه از قبيل جري دانسته است، از جمله تمام ائمه عليه السلام يا يكي از ايشان (همان، ج 11، ص 327 و 328؛ ج 18، ص 208؛ ج 1، ص 41)، شيعيان اهل بيت عليه السلام (همان، ج 17، ص 252)، قابيل و ابليس (همان، ص 394)، بني اميه (همان، ص 141).

قسم دوم: مفاهيم كلي اي كه تحت يك مفهوم كلي تر قرار مي گيرند و زير شمول آن محسوب مي شوند، مانند امر به قرض دادن به منزلة مصداقي براي امر به معروف (همان، ج5، ص94، ذيل آية 114 سورة نساء) يا اسلام و پوشاندن عيوب مؤمنان به منزلة مصداقي براي نعمت (همان، ج16، ص239، ذيل آية 20 سورة لقمان) و روزه به منزلة مصداقي براي صبر (همان، ج1، ص 153، ذيل آية 45 سورة بقره، ص391 و 392؛ ج7، ص369؛ ج 16، ص200؛ ج17، ص11 و 12؛ ج18، ص233)؛ بنابراين كساني كه جري را در كلام علامه تنها از نوع مصداق عيني دانسته اند، آن را محدود كرده اند (براي نمونه، ر.ك: پوررستمي، 1390، ص 155).

دربارة مفهوم باطن نيز كه گاهي در سخنان علامه به همان معناي جري به كار رفته است، نيز شايد بتوان گفت كه معنا از آن جهت كه بر موارد ديگر يا مصاديق ديگر تطبيق مي شود، جري است و بدين لحاظ كه از نوعي خفا نسبت به لفظ و ظاهر آيه برخوردار است، باطن آيه شمرده مي شود.

مباني قاعده جري

مباني جمع مبناست كه به لحاظ لغوي به معناي ريشه چيزي يا پايه و بنيان است .در علوم مختلف مباني يك بحث يا ديدگاه يا علم به اصول موضوعه و پيش فرض هايي اطلاق مي شود كه آن بحث يا ديدگاه يا علم بر آن مبتني است (سعيدي روشن، 1389، ص 10 و 11؛ هادوي تهراني، 1377، ص 28؛ ضيايي فر، 1382، ص 16). بنابراين مباني جري عبارت ا ست از اصول موضوعه و پيش فرض هايي كه فرايند جري بر پاية آنها استوار است.

علامه در بهره گيري از اين قاعده تفسيري به توضيح و تبيين گسترده درخصوص مقدمات معرفتي آن نپرداخته است و با بررسي پاره سخن هايي كه در جاي جاي تفسير گران قدر خود و لابه لاي برخي توضيحات ارائه كرده است، مي توان به نظرات او دست يافت؛ كوشيده ايم با توجه به ترتيب منطقي اين مباني به تبيين مهم ترين آنها بپردازيم. برخي از مباني جري و تطبيق از منظر علامه به قرار زير است:

1. زمان شمولي و جهان شمولي قرآن

اولين مبنايي كه به كارگيري قاعدة جري بر آن مبتني است، اعتقاد به جاودانگي پيام و خطاب قرآن است. علامه قرآن را كتابي مي داند كه براي هدايت همة بشر نازل شده است و تمام جهانيان را، از جن و انس با تحدي به چالش كشيده است و طنين پيام آن نه تنها عوام و خواص مردم يك زمان را دربر گرفته است (همان، ج1، ص 60 و 62)، بلكه مرزهاي زمان را هم درنورديده و در تمام تاريخ انعكاس يافته است؛ برهمين اساس، ايشان در قرآن در اسلام، از ويژگي هاي قرآن، جهاني بودن را برمي شمارد كه به امتي از امت ها مانند امت عرب يا طايفه اي از طوايف مانند مسلمانان اختصاص ندارد (طباطبايي، 1379، ص 20)؛ همچنان كه آن را هميشگي مي داند، با اين توضيح كه معارف اعتقادي و اصول اخلاقي و قوانين عملي آن بطلان پذير و به مرور زمان قابل نسخ نيست (همان، ص 23). اين حقيقت به روشني در سخن امام صادق عليه السلام گزارش شده است كه در پاسخ به كسي كه جوياي دليل طراوت و تازگي قرآن بود، مي فرمايند: ...لِأنّ اللّهَ لَمْ يُنْزِلْهُ لِزَمَانٍ دُونَ زَمَانٍ وَلَا لِنَاسٍ دُونَ نَاسٍ فَهُوَ فِي كُلّ زَمَانٍ جَدِيدٌ وَعِنْدَ كُلّ قَوْمٍ غَضٌّ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ[8]؛ ... زيرا خداوند آن را براي زماني خاص و مردماني خاص فرونفرستاده است، پس قرآن در هر زماني نو و براي هر قومي تا روز قيامت تازه است، سخني كه به وضوح در كلام امام رضا عليه السلام تكرار شده است.[9]

همين ديدگاه هم به طور خاص در بحث از جري، بر ديدگاه ايشان حاكم است. علامه در آغاز تفسير خود، ذيل آية 6 سورة حمد، به گزارش رواياتي مي پردازد كه در آنها مراد از صراط مستقيم را ائمه عليه السلام و امام واجب الاطاعه معرفي مي كند. ايشان پس از نقل اين روايات، آنها را از مصاديق آيه معرفي مي كند و بر آن نام جري مي نهد (طباطبايي، بي تا، ج1، ص41) و در توضيح آن مي نويسد:

… اين سليقه اهل بيت عليه السلام است كه آيات را بر هرآنچه قابل تطبيق باشد، منطبق مي كنند، اگرچه از مورد نزول آيه خارج باشد؛ اين امري است كه عقل هم آن را تأييد مي كند، چراكه قرآن براي راهنمايي عموم بشر نازل شده، تا آنان را به آنچه از اعتقاد و آفرينش و عمل لازم است بدانند، رهنمون گردد و آنچه از معارف و عقائد نظري بيان كرده، به شرايط و زمان خاصي، محدود نمي باشد و آنچه از فضائل يا رذائل اخلاقي شرح داده يا احكام عملي اي كه تشريع نموده، به فرد يا دوران خاصي مقيد نيست (همان، ص42؛ همو، 1379، ص 56).

2. برخورداري از سطوح و لايه هاي متعدد معنايي

از نظر علامه ازآنجاكه قرآن خطاب خود را به گروهي از مردم، اختصاص نداده است (طباطبايي، 1379، ص 30)، درنتيجه خطاب آن بايد متناسب با درك همة اين مخاطبان باشد كه در درك معاني و مفاهيم عاليه آن در درجات مختلفي قرار دارند. ازآنجاكه طرح مطالب عميق براي كساني كه در آن درجه از فهم نيستند، موجب كج فهمي و انحراف خواهد بود، قرآن تعليم خود را مناسب با سطوح ساده ترين فهم ها كه فهم عامه مردم است، قرار داده و با زبان سادة عمومي سخن گفته است (همان، ص 31)؛ معنايي كه در حديث شريف نبوي بيان شده: انا معاشر الانبياء نكلم الناس علي قدر عقولهم (كليني، 1365، ج1، ص23) و علامه آن را شاهدي بر صحت برداشت خود آورده است (طباطبايي، 1379، ص 32). اما در عين حال، ژرف انديشان را نيز بي بهره نساخته و هركس را به فراخور فهم خود، از اين درياي بيكران دانش و معرفت سيراب ساخته است كه أنْزَلَ مِنَ السّماءِ ماءً فَسالَتْ أوْدِيَةٌ بِقَدَرِها..... (رعد: 17) و به اين منظور در پس هر سطحِ ظاهري از معنا، معاني عميق تري نهفته است (همان، ص 31) كه در روايات از اين سطوح متعدد معنايي به باطن در مقابل ظاهر ياد شده است و در حديث نبوي آمده است: وان للقرآن ظهراً وبطناً ولبطنه بطناً الي سبعة ابطن،[10] و علامه آن را بستري براي القاي معنا براي سطوح مختلف فهم مي داند (طباطبايي، 1379، ص28، 31و 32؛ همو، بي تا، ج3، ص64).

با توجه به آنكه علامه در موارد متعددي توضيح امام عليه السلام را از آيه، محتمل جري و باطن هر دو مي داند و درواقع آنها را دو اعتبار مختلف براي يك معنا تلقي مي كند ـ جري از جهت انطباق بر موارد يا مصاديق ديگر و باطن به جهت مخفي بودن نسبت به لايه و سطح ظاهري معنا[11] ـ اعتقاد به وجود اين لايه ها و سطوح متعدد معنايي براي قرآن يكي از مباني علامه در بحث جري هم تلقي مي شود. درواقع باطن قرآن كه در روايات معصومين عليه السلام بدان اشاره شده و با پذيرش آن چتر هدايت قرآن به درازاي زمان و مكان و فهم هاي گوناگون گسترانيده شده است، انواع گوناگوني دارد: برخي از آنها از نوع مصاديقند، خواه مصاديق كامل تر يا مصاديقي كه آيه به تناسب شرايط جديد بر آنها تطبيق مي كند و برخي از نوع مفاهيم عميق تر كه از مفاهيم عامي هستند كه از ظاهر لفظ با الغاء خصوصيت استنباط مي شوند يا به كلي از دايرة نشانه هاي لفظي خارجند؛[12] همة اين اقسام به جز قسم اخير به نظر علامه از معاني است كه براي عموم مردم ـ هرچند به دشواري ـ قابل دستيابي است.

3. مرجعيت علمي ائمه عليه السلام

خداوند در قرآن كريم، پيامبر خود را آگاه به معارف قرآني دانسته، او را موظف به تبيين آيات الهي[13] و تعليم آموزه ها و معارف آن مي داند.[14] علامه با اشاره به اين جايگاه بلند نبي اكرم صل الله عليه و آله در معلمي كتاب الهي، ائمه عليه السلام را به شهادت حديث ثقلين، كساني مي داند كه پيامبر آنها را در اين مقام قرار داده است و خداوند هم جايگاه علمي ايشان را تصديق كرده است (طباطبايي، بي تا، ج1، ص 12)؛ آنجاكه علم به كتاب الهي را جز از آنِ مطهران ندانسته است، مقامي كه به شهادت آيه تطهير به ائمه عليه السلام اختصاص دارد (همان، ج19، ص 137). اين حقيقت در روايات متعددي به صراحت بيان شده است كه احاطة كامل به ظاهر و باطن قرآن به ائمه عليه السلام اختصاص دارد (بحراني، 1394ق، ج 1، ص 33). بي شك، پذيرش اين گونه روايات ـ كه برخي از آنها به روشني از ظاهر آيه به دست نمي آيد ـ از سوي مفسران و اهتمام ايشان به توجيه آنها ناشي از پذيرش اين پيش فرض مبنايي است كه چنين تطبيق هايي ازآنجاكه از ناحية كساني صادر شده كه از مرجعيت علمي لازم در اين زمينه برخوردارند، صحيح و قابل پذيرش مي باشد؛ زيرا كساني كه از چنين جايگاهي برخوردار نيستند، تفسيرهايشان، چه ناظر به مفهوم و چه مصداق آيه باشد، اجتهادي فردي است كه از يك قول و احتمال تفسيري فراتر نمي رود؛ البته اين گزارش ها درصورتي قابل اعتمادند كه از اعتبار سندي هم برخوردار باشند؛ دراين باره نيز هرچند علامه خبر واحد را در روايات تفسيري حجت نمي داند (طباطبايي، 1379، ص 70؛ همو، بي تا، ج14، ص205 و 206؛ ج10، ص351)، اما با تحليل محتوايي، مضمون بسياري از آنها را قابل پذيرش مي داند و به مضمون آنها در تفسيرش عنايت ويژه دارد.

4. نقش تعليمي ائمه عليه السلام

علامه به رغم جايگاه بلند علمي اي كه براي ائمه در فهم معارف بلند قرآني قائل است، تلقي خاصي از آموزه هاي ايشان دارد؛ گزاف نيست اگر بگوييم كمتر مفسري در اين خصوص، به صراحت چنين نظري را بيان كرده است (دراين باره، ر.ك: فيض كاشاني، 1404ق، ج1، ص26؛ سيدان، 1392، ص 16 و 17 مقدمه؛ مصباح يزدي، 1386، ج2، ص133). علامه دو نقش براي پيامبر اكرم صل الله عليه و آله و به تبع ايشان اهل بيت عليه السلام، نسبت به قرآن قائل است:

نقش اول: نقش معلم به اين معنا كه روش فهم درست از قرآن را به مردم بياموزد. از نظر علامه اين همان نقشي است كه در آية 44 سورة نحل با تعبير ... لِتُبَيّنَ لِلنّاسِ... و در آية 2 سورة جمعه و مشابه آن آيات ديگر (بقره: 129؛ آل عمران: 164) با تعبير ...يُعَلّمُهُمُ الْكِتابَ... از آن ياد شده است. همان طور كه معيت مطرح شده در حديث ثقلين نيز بر همين نكته دلالت مي كند؛ درواقع در اين مقام همة آنچه كه از ايشان رسيده است، با تأمل و تدبر در قرآن دست يافتني است، ايشان دراين باره مي فرمايد:

از اين سخنان روشن مي شود كه شأن پيامبر اكرم صل الله عليه و آله در اين مقام صرفاً تعليم است و تعليم عبارت است از اينكه معلم آگاه، ذهن متعلم را هدايت كند و او را در آنچه مهم و دستيابي به آن برايش دشوار است، راهنمايي كند. بنابراين تعليم، آسان كردن راه و نزديك كردن به هدف است، نه ايجاد راه و آفريدن مقصد؛ و معلم در آموزش خود مطالب علمي را به گونه اي مرتب مي كند و سامان مي بخشد كه براي ذهن متعلم آسان و مأنوس باشد تا در تنظيم و ساماندهي مطالب به زحمت نيفتد و عمر و سرماية خدادادي اش تلف نشود يا در آموختن خود به خطا دچار نشود. و اين همان است كه مثل آية 44 سورة نحل و آية 2 سورة جمعه بر آن دلالت مي كند. بنابراين پيامبر اكرم صل الله عليه و آله به مردم چيزي را آموزش مي دهد كه خود قرآن بر آن دلالت مي كند و خداوند در سخنش بيان كرده است و براي مردم رسيدن به آن ميسر است، نه چيزهايى كه بشر راهى به سوى فهم آنها ندارد، و ممكن نيست آن معانى را از كلام خداى تعالى استفاده كند، چنين چيزى با امثال آية كِتابٌ فُصّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (فصلت: 3) و آية وَهذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ (نحل: 103) سازگارى ندارد، علاوه بر اينكه اخبار متواتر از آن جناب كه امت را به تمسك به قرآن و نيز عرضة روايات بر قرآن توصيه مي كنند، زماني معنادار خواهند بود كه تمامى مضامين احاديث نبوى را بتوان از قرآن كريم به دست آورد، وگرنه اگر بنا باشد استفادة آنها منوط به بيانى از رسول خدا صل الله عليه و آله باشد دور لازم مى آيد (طباطبايي، بي تا، ج3، ص 85).

تعبير جميع: تمامي در اين كلام، صراحت در عموميت اين برداشت در نظر علامه دارد.

نقش دوم: نقش شارح يا مكمل به اين معنا كه برخي مطالب كه در ظاهر قرآن از آن ياد نشده و بيان نشده است، آن حضرت به بيان آن مبادرت مي كنند و اين همان نقشي است كه در آية 7 سورة حشر براي آن حضرت مشخص شده است: .. وَما آتاكُمُ الرّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا.... آنچه از آن جناب در حوزة تفاصيل احكام، تفصيل داستان ها و معاد صادر شده، از اين نوع است كه لزوماً از قرآن به دست نمي آيد و علامه تصريح مي كنند: بله، البته جزئيات احكام چيزى نيست كه هركس بتواند بدون توضيحاتي از رسول خدا صل الله عليه و آله به آن برسد، همچنان كه خود قرآن به آن جناب ارجاع داده، و فرموده: ما آتاكُمُ الرّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا و در اين معنا آياتى ديگر نيز هست، و همچنين جزئيات قصص و معارفى از قبيل مسئلة معاد (همان، ص 84).

از آنچه كه علامه بيان كرده است به دست مي آيد كه از نظر ايشان تمام آنچه ائمه در مقام تفسير قرآن فرموده اند ـ جز موارد يادشده يعني تفاصيل احكام، قصص و مانند آن و نيز آنچه به كلي از دايرة نشانه هاي لفظي قرآن خارج است ـ مطالبي است كه با تأمل و تفكري ضابطه مند قابل دستيابي است. البته به طور قطع مطالبي وجود دارد كه تنها براي قله هاي معرفت و عرفان كه به مقام تطهير رسيده اند و مصداق آية 79 سورة واقعه لا يَمَسُّهُ إِلأ الْمُطَهّرُونَ هستند، فهميده مي شود. اين تطهير بي شك براي اهل بيت عليه السلام حاصل است و حتي اگر ديگران هم بهره اي از آن برده باشند، قطعاً مقام معنوي اين بزرگواران به عنوان انسان هاي كامل با افراد ديگر بسيار فاصله دارد و لذا طبيعي است فهمي كه از آيات قرآني داشته باشند، بسيار فراتر از ديگران باشد (همان، ج 19، ص137). ايشان در تفسير آية 89 سورة نحل .. وَنَزّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلّ شَيْ ءٍ.... با توجه به رواياتي كه قرآن را مشتمل بر علم ماكان و مايكون مي داند، توضيح مي دهند كه چه بسا دلالت قرآن بر اين اسرار به دلالت لفظي نباشد و از طريق معمول راهي به فهم آن وجود نداشته باشد.[15]

به هر صورت، علامه تقريباً در بيشتر رواياتي كه آنها را از نوع جري دانسته اند، همين نگاه را به اين روايات دارد و مضمون آنها را با تدبر و تحليل دست يافتني مي داند و بر همين اساس، در مواردي به توضيح و تبيين مصداق بودن مورد روايت مي پردازد و در موارد ديگر به اجمال برگزار مي كند؛ اما در بيشتر موارد نگاه توقيفي بودن به اين دسته از روايات ندارند.

5. تحريف ناپذيري قرآن 

رواياتي كه علامه در تفسير خود، آنها را از قبيل مصداق و جري مي خواند، لزوماً نشانة خاص لفظي ندارند و در موارد محدودي از آنها، تعبير صريح جرت في [كذا] به كار رفته است. در بسياري از اين روايات در توضيح آيه آمده است كه في علي يا في آل محمد؛ تعبيري كه از نظر برخي نويسندگان بخشي از آيه بوده كه در مصحف عثماني حذف شده است و بر تحريف دلالت دارد. باور علامه و ساير دانشمندان شيعه به عدم تحريف قرآن، از جمله مباني اي است كه موجب مي شود تا ايشان در تحليل اين نوع روايات، توضيحي غير از تحريف را برگزينند. براي نمونه، ذيل آية 159 سورة بقره: إِنّ الّذينَ يَكْتُمُونَ ما أنْزَلْنا مِنَ الْبَيّناتِ وَالْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيّنّاهُ لِلنّاسِ فِي الْكِتابِ اُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللأعِنُونَ عياشي رواياتي را نقل مي كند كه اين كتمان را به آنچه في علي است بيان كرده يا آنچه در حق ائمه است.[16] اما علامه همين روايات را نقل مي كند و در پي آن مي نويسد: كل ذلك من قبيل الجري والانطباق، وإلا فالآية مطلقة؛[17] همچنان كه در آيات متعددي تعبير ظلموا به كار رفته است[18] كه در برخي از اين موارد روايات آنها را به ظلموا آل محمد (قمي، 1404ق، ج1، ص47، 159 و 312؛ ج2، ص125، 221 و 274؛ عياشي، 1380ق، ج1، ص45 و 285) تفسير كرده اند. برخي از اين روايات مورد استناد كساني مثل سياري براي تحريف قرآن قرار گرفته است (سياري، ص 21 ذيل آية 59 سورة بقره؛ ص42 ذيل آية42 سورة نساء؛ ص 78 ذيل آية82 سورة بني اسرائيل)؛ درحالي كه علامه به مواردي از آن اشاره مي كند و آن را از قبيل جري مي خواند (طباطبايي، بي تا، ج 17، ص 141).

علامه در قرآن در اسلام مبحثي را به اين موضوع اختصاص داده است كه قرآن مجيد از هرگونه تحريفي محفوظ است و اين قرآن را همان قرآني مي داند كه چهارده قرن پيش بر پيامبر اكرم صل الله عليه و آله تدريجاً نازل شده است (طباطبايي، 1379، ص 134). همچنان كه در ذيل آية 9 سورة حجر: إِنّا نَحْنُ نَزّلْنَا الذّكْرَ وإِنّا لَهُ لَحافِظُونَ بحث مفصلي را به نفي تحريف اختصاص داده است و در اين بحث نه تنها به ذكر ادلة عدم تحريف پرداخته، بلكه ادلة قائلين به تحريف را نيز بررسي كرده و به آن پاسخ داده است. وي يكي از ادلة قائلين به تحريف را رواياتي در جوامع حديثي شيعه دانسته است كه موهِم تحريف است. علامه در جواب به اين قول: اولاً به متواتر نبودن اين گونه روايات و درنتيجه ظني الصدور بودن آنها استدلال كرده است؛ ثانياً نااستواري عموم اسناد آنها را مطرح كرده است؛ ثالثاً با ذكر نمونه هايي از اين روايات مورد استناد آنها، اين روايات را از نوع تفسير، سبب نزول، دعا و ازجمله جري دانسته است كه به غلط به تحريف تفسير شده است. برهمين اساس مي نويسد: باز ملحق به اين باب است روايات فراوان ديگرى كه در جرى قرآن وارد شده است، مانند روايتي كه در ذيل آية وَسَيَعْلَمُ الّذِينَ ظَلَمُوا (آل محمد حقهم) آمده و روايتي كه در خصوص آية وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَرَسُولَهُ (فى ولايت على والأئمة من بعده) فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً و اين گونه روايات بسيار زياد است (طباطبايي، بي تا، ج 12، ص113).

6. اصل بودن عموميت آيه 

علامه در موارد متعدد تصريح مي كند رواياتي كه مواردي را تعيين مي كنند، لزوماً معناي آيه را محدود نمي كنند؛ بلكه در اين موارد آيه در عموميت خود باقي است و اين روايات تنها مصاديقي از آن را ارائه مي دهند كه اين مصاديق، انحصاري نيستند. درواقع علامه در اين موارد حصر را خلاف ظاهر آيه دانسته، آن را نمي پذيرد و بر همين اساس تكرار مي كند كه چه بسا به نوعي جري باشد، چراكه آيه عام است (همان، ج17، ص394) يا اينكه اين جري است وگرنه مثل، عام مي باشد (همان، ص263) و اين جري است و دلالت آيه عام است (همان، ج16، ص239؛ ج1، ص391 و 392؛ ج2، ص 341؛ ج4، ص385؛ ج8، ص233و 234؛ ج11، ص367؛ ج15، ص141 و 391). درواقع همان طور كه علامه در تحليل صحت جري به قاعدة پذيرفته شده در سبب نزول كه العبرة بعموم اللفظ لا بخصوص السبب معتقد است و همين قاعده را شاهدي بر صحت قاعدة جري مي داند چراكه بيان آيه عام و تعليل آن هم اطلاق دارد و لذا هر ستايشي كه در حق گروهي از مؤمنين يا هر نكوهشي كه در حق غير ايشان نازل شده باشد، به خاطر ويژگي هايي در آنهاست و نمي توان اين ستايش و نكوهش را به شخصي كه درخصوص او نازل شده، محدود كرد؛ درحالي كه همين خصوصيات در افراد ديگري بعد ايشان وجود داشته باشد و قرآن نيز بر همين نكته دلالت دارد، آنجا كه مي فرمايد: يَهْدِي بِهِ اللّهُ مَنِ اتّبَعَ رِضْوانَهُ (مائده: 16) (همان، ج1، ص42). همين تحليل در دفاع از صحت جري، ملازم با نپذيرفتن حصر در روايات است. درواقع بايد گفت اساساً منحصر كردن مصاديق آيات در مصداقي خاص ، مخالف با مضمون احاديث جري است.

7. ارتباط مفهومي ميان ظاهر آيه و جري

علامه به وجود ارتباط مفهومي بين ظاهر آيه و مورد جري قائل هستند و به همين دليل است كه به تبيين و توضيح اين موارد مي پردازد و رابطة اين مصاديق دور و نزديك را به ظاهر آيه تبيين مي كند (براي آگاهي از ديدگاه دو گروهي كه دسته اي آن را مدلول لفظي نمي دانند و گروهي كه مي دانند، ر.ك: سعيدي روشن، 1390، ص 132 و 133). مانند آنكه در توضيح رواياتي كه ذيل آية 7 سورة رعد: وَيَقُولُ الّذينَ كَفَرُوا لَوْ لا اُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبّه إِنّما أنْتَ مُنْذِرٌ وَلِكُلّ قَوْمٍ هادٍ[19] از پيامبر اكرم صل الله عليه و آله نقل شده است كه فرمودند: انا المنذر وعلي الهادي.[20] علامه ضمن آنكه حضرت علي عليه السلام را يكي از مصاديق هادي معرفي مي كند كه به ايشان هم صرفاً اختصاص ندارد، اين گونه به توضيح روايت مي پردازد: و معني سخن حضرت كه فرمودند: انا المنذر وعلي الهادي اين است كه من مصداق منذرم و انذار هدايتي همراه با دعوت است و علي عليه السلام مصداق هادي است و او امام است كه دعوتي ندارد؛ نه اينكه مراد از لفظ منذر، رسول خدا صل الله عليه و آله و مراد از هادي، علي عليه السلام باشد، چه اين معنا با ظاهر آيه، نمي خواند. ايشان سپس به روايات ديگري اشاره مي كنند كه اين عنوان را به ديگر ائمه نيز تعميم داده است و سپس به گزارش آن روايات مي پردازند و اين اختلاف روايات را هم نشانة جري بودن آن مي گيرند (طباطبايي، بي تا، ج11، ص327 و 328).

8. استقلال مقام جري از مقام تفسير ظاهري 

علامه اگرچه به رابطة لفظي بين ظاهر لفظ و تطبيق جري اعتقاد دارد، اما آن را مراد مستقيم خداوند و درواقع تفسير به معناي اخص كه ناظر به ظاهر آيه است، نمي داند و به همين دليل مكرر يادآور شده است كه جري غير از تفسير است.[21] ازجمله اين موارد روايتي از امام باقر عليه السلام ذيل آية 9 سورة زمر است كه در آن خداوند وجدان انسان ها را به داوري فرامي خواند: ...قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنّمَا يَتَذَكّرُ اُوْلُوا الْألْبَابِ.[22] امام عليه السلام دربارة اين آيه فرموده اند: نحن الذين يعلمون وعدونا الذين لا يعلمون وشيعتنا اولوا الالباب.[23] علامه اين برداشت را از آيه، جري دانسته، بر تفسير نبودن آن تأكيد مي كند.[24] ايشان تعدد تطبيق ها را نشانة تشخيص جري از تفسير مي داند و ذكر مي كند كه اين روايات در مقام تفسير آيات نيستند، اختلاف روايات در اين تطبيق خود گواهي بر صحت ادعاي ماست (طباطبايي، بي تا، ج13، ص43 و 44). و يا در تحليل روايات مربوط به آيات 68 و 69 سورة نحل (وَأوْحَى رَبُّكَ إِلَى النّحْلِ ...) ضمن اشاره به روايتي كه مي فرمايد: نحن النحل الذي أوحى الله إليه أن اتخذي من الجبال بيوتاً أمرنا أن نتخذ من العرب شيعة...، مي نويسند: در اين معنا روايات ديگري نيز هست كه جملگي از قبيل جري مي باشند؛ و گواهش هم اين است كه در پاره اي از روايات به گونه اي متفاوت از اين روايت تطبيق شده است (طباطبايي، بي تا، ج12، ص308؛ ج12، ص63؛ ج15، ص141). با توجه به اين توضيحات، تعدد تطبيق ها و گونه گوني آنها مي تواند قرينه اي براي تشخيص موارد جري باشد.[25]

9. ضابطه مند بودن جري

همان طور كه در بحث پيشين اشاره كرديم، علامه جري را غير از تفسير مي دانند. در اين صورت چه رابطه اي بين جري و ظاهر لفظ خواهد بود و آيا اين رابطه ضابطه مند است يا غيبي كه راهي به شناخت آن وجود ندارد. براي رسيدن به جواب در اين خصوص، لازم است كه پيامدهاي اين سخن علامه را در تفسير نبودن جري بررسي كنيم. ديدگاه علامه در خارج دانستن جري از دايره تفسير (به معناي اخص آن) دو احتمال پيش رو مي نهد:

احتمال اول: رابطة مصاديق جري با ظاهر آيه خارج از دلالت زباني باشد، بدين معنا كه نمي توان با تحليل متن طبق قواعد زباني به مصداق دست يافت و لذا رابطة لفظ و موارد عنوان شده از نوع رابطة رمزي يا تصويري يا ابجدي و يا غيره است. اگرچه نمي توان چنين ساحت هايي را ـ مانند آنچه در خواص القرآن ها آمده ـ براي قرآن، به منزلة كتابي الهي انكار كرد، اما بي شك اين ساحت ها در شمار وجوه قرآن كه خداوند به آن احتجاج كرده باشد يا بر بُعد هدايت بخشي قرآن دلالت كند، نيست. علامه نيز در هيچ موردي، چنين جايگاهي را براي آيات قرآن يا روايات ناظر به آنها طرح نكرده است، جز درخصوص حروف مقطعه (طباطبايي، بي تا، ج 3، ص47) كه آنها نيز درواقع به طور كلي، فاقد دلالت لفظي هستند (همان، ج18، ص 8).

احتمال دوم: رابطة مصاديق جري با ظاهر آيه از نوع دلالت زباني است، جز آنكه به دلايلي برخي ويژگي هاي خاص خود را دارا باشد. به نظر مي رسد از نظر علامه اين ديدگاه درخصوص موارد جري صادق باشد. تنها در صورتي كه علامه چنين تلقي اي از جري داشته باشد، به تحليل رابطة معناي آيه و روايت مي پردازد، همان طور كه در موارد مختلف چنين مي كند. حال جاي اين پرسش است كه در چنين مواردي چه تفاوتي بين تفسير و جري در تحليل طبق قواعد زباني وجود دارد؟ بررسي عملكرد موردي علامه نشان مي دهد كه ايشان به دو تفاوت اشاره كرده اند: عدم لزوم رعايت سياق و عدم رعايت زمان نزول آيه در تطبيق موارد جري. اين در حالي است كه هر دو مورد، حذف ويژگي ارجاعي متن است: ارجاع داخل متني عبارت و ارجاع خارج متني عبارت. دليل بر اعتبار اين حذف را مي توان مبناي اول علامه درخصوص جري دانست كه عبارت است از همه شمولي خطاب قرآن. اين خصوصيت موجب شده كه بتوان در دو سطح به فهم از آيات مبادرت كرد: يكي در سطح ظاهر آيه با توجه به محدوديت هاي متن به لحاظ سياق و زمان صدور و دوم در سطحي فراتر، گسسته از قيدهاي زماني و مكاني آيه كه در عدم التزام به اين دو مورد متبلور مي شود.

الف. تقطيع از سياق 

سياق[26] يكي از اموري است كه علامه در مقام تفسير خود از قرآن به گستردگي به آن توجه كرده، رعايت آن را لازم دانسته است. با اين همه، در به كارگيري قاعدة جري، ارائة مصاديق را محدود به مصاديق آيه با توجه به سياق آنها نمي داند؛ لذا روايات متعددي را از نوع جري مي پذيرد كه اين قاعده را كنار گذاشته اند. برخي آيات يا واژگان تحمل معاني مختلف را دارند، اما در سياقي قرار گرفته اند كه معناي خاص و معيني از آنها اراده مي شود. در برخي روايات اين آيات يا واژگان از سياقي كه در آنها قرار گرفته اند، جدا شده و با توجه به خود عبارت، به تنهايي، مصداق يا معنايي متفاوت با معناي قبل از آن اراده شده است. برهمين اساس، علامه در موارد مختلفي اظهار مي كند كه ظاهر اين روايت مخالف سياق آيات است... جز اينكه احتمال دارد، مراد از آن بيان جري قرآن باشد (طباطبايي، بي تا، ج5، ص 144) و يا ظاهراً اين روايت به دليل سازگار نبودن سياق آيات با آن، از قبيل جري است و نه تفسير (همان، ج15، ص254؛ ج 7، ص347؛ ج 11، ص327؛ ج 14، ص217). ازجمله اين موارد رواياتي است كه اهل الذكر را در آية 7 سورة انبياء و 43 سورة نحل بر ائمه عليه السلام تطبيق داده است (قمي، 1404ق، ج2، ص68). اين در حالي است كه عبارت فَسْئَلُوا أهْلَ الذّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ، بخشي از يك آيه است، اما جمله اي كامل و معنادار است كه با فاء به قبل از خود عطف شده است. علامه با توجه به سياق آيات، مراد از اهل الذكر، اهل كتاب مي دانند (طباطبايي، بي تا، ج14، ص254) و تطبيق آن را بر اهل بيت عليه السلام با تقطيع از سياق، در شمار جري مي داند، چراكه معنا ندارد، كه خداوند مشركين را به اهل رسول و اهل قرآن ارجاع دهد، درحالي كه ايشان دشمنانشان هستند و اگر مي خواستند از ايشان بپذيرند از خود پيامبر مي پذيرفتند (همان، ص256 و 257؛ ج1، ص266؛ ج4، ص178؛ ج11، ص 327 و 328 ذيل آية 7 سورة رعد مضمون روايت را با ظاهر آيه سازگار نمي دانند كه درواقع بر عدم رعايت سياق دلالت دارد؛ ج19، ص 89).

البته در مواردي هم علامه با استناد به اين قاعده به توجيه رواياتي مي پردازد كه تطبيق هاي آنها بسيار متكلفانه و موجب در هم ريختن نظم كلام، يعني عمومي ترين قواعد زبان مي شود. تلاش علامه براي توجيه اين روايات كه به تصريح خود ايشان از ضعف سند نيز رنج مي برند، كوششي محتاطانه در كنار نگذاشتن روايات است كه به سختي قابل دفاع مي باشد (براي نمونه، ر.ك: طباطبايي، بي تا، ج2، ص59؛ ج5، ص144؛ ج15، ص254. براي موارد قابل تأمل و تطبيق دشوار، ر.ك: همان، ج9، ص 131 ذيل بحث از آية61 سورة انفال؛ ج13، ص 242 ذيل آيات اول و دوم سورة كهف؛ ج17، ص264 ذيل آية 33 سورة زمر؛ ج20، ص 308 و 309).

ب. تقطيع از زمان نزول 

در مقام تفسير آيات و تبيين مراد از آنها، علامه توجه جدي به زمان نزول آيات دارند و براساس زمان نزول، به تبيين شرايط نزول و مفاهيم مرتبط با آن مي پردازد. اما در مواردي كه مصداق يابي شده است، علامه حتي رعايت اين نكته را هم لازم نمي داند. براي نمونه، علامه در تحليل رواياتي كه ذيل آية 29 سورة اعراف قُلْ أمَرَ رَبّي بِالْقِسْطِ وَأقيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلّ مَسْجِدٍ وَ... از اهل بيت عليه السلام رسيده، مبني بر اينكه مساجد محدثة فأمروا أن يقيموا وجوههم شطر المسجد الحرام (عياشي، 1380ق، ج2، ص12)، چنين توضيح مي دهد: ظاهراً مراد حضرت اين است كه در آية شريفه منظور از اقامة وجوه اين است كه در هر مسجدي كه نماز مي گزاريد با رو كردن به قبله، به خدا رو كنيد و قبله هم در آياتي مانند آية 144 سورة بقره... معين شده كه كعبه است (طباطبايي، بي تا، ج8، ص90). در پيش و پس آية مورد بحث، مطلبي نيامده است كه موجب شود معنايي جز اين، از آيه فهميده شود و بنابراين سياق، مخالف معناي روايت نيست. اما در اينجا، زمان نزول به مانند سياق در تعيين مراد خاصي از آيه نقش دارد. علامه با در نظر گرفتن اينكه سورة اعراف مكي است و هنوز توجه به كعبه تشريع نشده است، مراد از آيه را غير اين مي داند: ...بنابراين اقامة وجه در عبادت به پرداختن به عبادت و بريدن از غير آن تفسير مي شود (همان، ص73) و بر همين اساس، سخن مفسراني كه مراد از آيه را توجه به قبله دانسته اند، رد مي كند (همان، ج8 ص74)؛ به رغم اين برخورد، روايات را باطل نمي داند، اما آنها را نه در مقام تفسير، بلكه در مقام بيان مصداق مي داند و تأكيد مي كند: با توجه به آنچه در مقام تفسير آيه آورديم، اين روايت در شمار جري و تطبيق است... (همان، ص90). بنابراين اگرچه اين مورد، آيه از سياق جدا نشده، اما مشابه آن، بدون در نظر گرفتن زمان نزول، تفسير شده است. علامه در بررسي روايتي از امام صادق عليه السلام ذيل آية 107 سورة كهف إِنّ الّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ كانَتْ لَهُمْ جَنّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً كه فرموده اند: نزلت في ابي ذر والمقداد وسلمان الفارسي وعمار بن ياسر (قمي، 1404ق، ج2، ص46)، چنين تحليل مي كند: شايسته است كه بر جري حمل شود يا اينكه مراد آن اين باشد كه آية شريفه دربارة مؤمنان واقعي نازل شده و از اين چهار نفر، به عنوان گوياترين مصاديق آن نام برده والا اين سوره مكي است و سلمان (رضي الله عنه) از كساني است كه در مدينه ايمان آوردند... (طباطبايي، بي تا، ج13، ص402).

نتيجه گيري

بررسي سخنان علامه درباره جري و شيوة به كارگيري اين قاعده از سوي ايشان در تحليل روايات، حاكي از آن است كه:

1. علامه جري را مصداق آيه به دو معناي وجود عيني خارجي و مفاهيم زيرشمول يك مفهوم شامل مي داند كه هم در تنزيل و هم در تأويل جريان مي يابد و با سبب نزول آيه تفاوت مي كند و بعضاً با باطن آيه يكي مي شود.

2. جهان شمولي و جاودانگي قرآن مهم ترين مبناي علامه براي قاعدة جري است.

3. باور به سطوح و لايه هاي متعدد معنايي براي قرآن مبناي ديگري است كه بستر معرفتي تعميم آيات را فراهم مي كند.

4. اعتقاد به مرجعيت علمي ائمه عليه السلام توجه به روايات جري را موجب مي شود و باور به نقش تعليمي ائمه عليه السلام در اين زمينه مصاديق جري را به موارد تصريح شده در روايات محدود نمي كند.

5. عدم اعتقاد به تحريف قرآن، موجب شده است علامه دسته اي از روايات موهِم تحريف را به جري تفسير كنند.

6. باور به اصل بودن عموميت آيه به انكار انحصاري بودن روايات جري مي انجامد كه با روح قاعده جري ناسازگار است.

7. از نظر علامه اگرچه جري متفاوت از تفسير است، اما با رعايت ضوابطي از ظاهر آيه قابل فهم است و ازاين رو به تحليل اين دسته روايات و بيان پيوند آنها با ظاهر آيه مي پردازد. اين ضوابط، ازجمله تقطيع از سياق و تقطيع از زمان نزول است كه موجب مي شود تا كلام خصوصيت فرازماني و فرامكاني بيابد.

منابع

ابن ابي جمهور، محمد بن علي، 1405ق، عوالي اللئالي العزيز في الاحاديث الدينيه، تحقيق: مجتبي عراقي، قم، سيدالشهداء.

ـــ، 1378ق، عيون اخبار الرضا عليه السلام، بي جا، انتشارات جهان.

ـــ، 1361، معاني الاخبار، قم، مؤسسة انتشارات اسلامي وابسته به جامعة مدرسين.

بابايي، علي اكبر، 1377، باطن در قرآن كريم، معرفت، ش 26، ص 7_ 17.

بحراني، سيد هاشم، 1394ق، البرهان في تفسير القرآن، چ دوم، قم، المطبعة العلميه.

پوررستمي، حامد، 1390، وجوه توسعه معنايي آيات قرآن در انديشة علامه طباطبايي، قرآن شناخت، ش 8، ص145-170.

جوادي آملي، عبدالله، 1378، تسنيم، قم، مركز نشر اسراء.

حسين يوسف، موسي، بي تا، الافصاح في فقه اللغه، قم، مكتب الاعلام الاسلامي.

حسيني استرآبادي، سيدشرف الدين علي، 1409ق، تأويل الآيات الظاهره، قم، دفتر انتشارات اسلامي جامعة مدرسين حوزة علميه.

ذهبي، محمدحسين، بي تا، التفسير و المفسرون، 2ج، چ دوم، بي جا، المؤلف.

راغب اصفهاني، حسين بن محمد، 1412ق، المفردات في غريب القرآن، دمشق ـ بيروت، دار العلم.

ستوده نيا، محمدرضا و سعيد آخوندي يزدي و سيدمهدي سلطاني رناني، 1392، بررسي تطبيقي سياق از ديدگاه قرآن پژوهان معاصر، مطالعات قرآني، ش 15، ص 61-78.

سعيدي روشن، محمدباقر، 1389، آسيب شناسي جريا ن هاي تفسيري، ج1، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.

ـــــ ، 1390، جستاري در ماهيت باطن، كتاب قيم، ش 2، ص 125-146.

سياري، ر.ك: القرائات در كتاب زير:

Kohlberg، Etan&Mohammad Ali Amir Moezzi;Revelation and falsification: the kitab al-qira’at of Ahmad b.Muhammad al-Sayyari،Brill،Leiden-Boston،2009

سيدان، سيدجعفر، 1392، تفسير آيات العقائد، ج1: تقريرات دروس سيدجعفر سيدان، تحقيق: مدرسه علوم ديني حضرت ولي عصر عج الله تعالي فرجه الشريف، مشهد، ولايت.

صفار، محمد بن حسن، 1404ق، بصائر الدرجات، چ دوم، قم، كتابخانة آيت الله مرعشي.

ضيايي فر، سعيد، 1382، جايگاه مباني كلامي در اجتهاد، قم، بوستان كتاب.

طباطبايي، سيدمحمدحسين، بي تا، الميزان في تفسير القرآن، قم، منشورات جماعة المدرسين.

ـــــ ، 1379، قرآن در اسلام، چ دهم، قم، دفتر انتشارات اسلامي.

عياشي، محمد بن مسعود، 1380ق، تفسير العياشي، تهران، چاپخانة علميه.

فراهيدي، خليل بن احمد، 1410ق، العين، قم، هجرت.

فضلي، عبدالهادي، 1386، خلاصة المنطق، قم، مؤسسة دائرةالمعارف فقه اسلامي بر مذاهب اهل بيت عليه السلام.

فيض كاشاني، محسن، 1377، الصافي في تفسير القرآن، تهران، دار الكتب الاسلاميه.

قمي ، علي بن ابراهيم، 1404ق، تفسير القمي، چ سوم، قم، مؤسسه دار الكتاب.

كليني، محمد بن يعقوب، 1365، الكافي، چ چهارم، تهران، دار الكتب الاسلاميه.

محمدي ري شهري، محمد، 1390، درآمدي بر تفسير جامع روايي، قم، مؤسسة علمي فرهنگي دار الحديث.

مصباح يزدي، محمدتقي، 1386، قرآن شناسي، تحقيق: محمود رجبي، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني€.

مظفر، محمدرضا، 1400ق، المنطق، بيروت، دار التعارف.

معرفت، محمد هادي، 1380، تفسير و مفسران، 2ج، قم، مؤسسة فرهنگي تمهيد.

ميلاني، سيدمحمد هادي، 1395ق، محاضرات في فقه الاماميه، تحقيق: فاضل حسيني ميلاني، مشهد، دانشگاه فردوسي.

نفيسي، شادي، 1389، علامه طباطبايي و حديث: روش شناسي نقد و فهم حديث از ديدگاه علامه طباطبايي، چ دوم، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي.

نورايي، محسن، 1390، بررسي قاعده تفسير جري و تطبيق، آموزه هاي قرآني، ش 14، ص 31ـ 44.

هادوي تهراني، مهدي، 1377، مباني كلامي اجتهاد، قم، مؤسسة فرهنگي خانه خرد.

[1]. علامه صريحاً جري را غير از تفسير مي خوانند (ادامه مقاله بحث استفلال مقام جري از تفسير)؛ اما در اين مقاله جري يك قاعده تفسيري تلقي شده است. روشن است كه مراد از تفسير در اين دو كاربرد به دو معناي اعم و اخص است. در اينكه آيا تعيين مصداق نيز تفسير محسوب مي شود، ظاهراً پاسخ مثبت است. شهيد صدر تفسير را هم شامل تفسير لفظ و هم تفسير معنا مي دانند كه مورد دوم با توضيح خود ايشان تبيين مصداق است (صدر، المدرسه القرآنيه ص 295)؛ با توجه به همين نگاه كساني هم كه به دسته بندي روايات تفسيري پرداخته اند، تعيين مصداق را نيز در شمار آن محسوب كرده اند. براي نمونه، ر.ك: ري شهري، 1390، ص 117 و براي تعريف عام از تفسير ص 112.

[2]. آثار در اين زمينه متعدد است؛ براي نمونه از مقالاتي كه مستقلاً به جري پرداخته اند؛ مي توان به اين عناوين اشاره كرد: سيديدالله يزدان پناه، جري و تطبيق، روش ها و مباني آن، حكمت عرفاني، پاييز و زمستان 1391، ش 4، ص 7-32؛ علي نصيري، جري و تطبيق در الميزان، علوم و معارف قرآن، تابستان 1375، ش 2، ص 78- 96؛ محسن نورايي، بررسي قاعده تفسيري جري و تطبيق، آموزه هاي قرآني، پاييز و زمستان 1390، ش 14، ص 31-44؛ محمدعلي رضايي اصفهاني، تجلي جاودانگي قرآن در قاعده جري و تطبيق، انديشه ديني، زمستان 1386، ش 25، ص 51-66؛ هديه مسعودي صدر، قرآن كريم و جري و تطبيق، پايان نامه كارشناسي ارشد الهيات و معارف اسلامي دانشگاه شهيد چمران، مهر 1391؛ همچنين اين قاعده در ضمن آثار بسياري كه به قواعد فهم و تأويل قرآن پرداخته اند، آمده است.

[3]. براي كاربردهاي باطن در روايات، ر.ك: سعيدي روشن، 1390، ص 136ـ 140؛ براي مجموعه اي از روايات باطن، ر.ك: بابايي، 1377، ص 7ـ 17؛ براي ديدگاه علامه دربارة باطن و تأويل مفصل ترين بحث را مي توان ذيل آية هفتم از سورة آل عمران يافت (طباطبايي، بي تا، ج3، ص44 به بعد؛ همو، 1379، ص 27 و 28).

[4]. فقط تعبير من الجري 63 بار به كار رفته است كه در برخي از آنها براي مجموعه اي از روايات استفاده شده است.

[5]. عياشي، 1380ق، ج1، ص11، ح5؛ روايت شماره يك در بحث جري در روايات....

[6]. مظفر، 1400ق، ص 63؛ او خود هم به محمد و هم به حيوان مثال مي زند. او تصريح مي كند كه مصداق حيوان هم بر مصاديق عيني خارجي آن و هم بر مفاهيم كلي اي مانند انسان، اسب و پرنده اطلاق مي شود.

[7]. معناشناسان در بحث از روابط مفهومي در سطح واژه به شمول معنايي اشاره دارند. شمول معنايي در موردي است كه مفهومي بتواند يك يا چند مفهوم ديگر را شامل شود، مانند مفهوم واژة گل كه مفهوم واژه هاي لاله، سنبل، ميخك و جز آن را دربر مي گيرد. در اين صورت واژة گل شامل و لاله نسبت به آن زيرشمول خواهد بود: كوروش صفوي، درآمدي بر معناشناسي، ص 99 و 100؛ ا در اين موارد، اين مفاهيم كلي نسبت به مفاهيم كلي تري كه آنها را شامل مي شود، جزئي نسبي است (فضلي، 1386، ص 87؛ مظفر، 1400ق، ص 60).

[8]. ابن بابويه، 1378ق، ج2، ص75؛ زيرا كه حق تعالي قرآن را از براي زماني دون زماني و براي مردمي دون مردمي ديگر قرار نداده، پس قرآن در هر زمان جديد است و نزد هر قومي تا روز قيامت تازگي دارد (ترجمه: مستفيد ـ غفاري).

[9]. همان، ص 130؛ با مضموني مشابه روايت امام صادق† و مشابه آن در گفت وگوي امام صادق† و ابوحنيفه (حسيني استرآبادي، 1409ق، ص 817).

[10]. ابن ابي جمهور، 1405ق، ج4، ص107؛ فيض كاشاني، 1377، ج1، ص31. هرچند اين حديث در جوامع متقدم حديثي شيعه و اهل سنت نيامده است، اما مي توان احتمال داد كه كساني مانند ابن ابي جمهور آن را از مدارك متقدم نقل كرده و اين حديث در نظر ايشان مستند بوده است.

[11]. نزديك به نيمي از رواياتي كه علامه آنها را ناظر به باطن آيه شمرده اند، از نظر ايشان محتمل جري هم هستند. براي بررسي موارد مختلفي كه علامه تعبير جري و باطن را به كار برده اند (ر.ك: نفيسي، 1389، ص 190ـ 221 و 236 ـ 251).

[12]. براي معاني مختلف باطن در كاربرد روايي آن به چهار معنا اشاره شده است (سعيدي روشن، 1390، ص 136 تا 140). برخي به دو كاربرد براي باطن، معنايي و مصداقي، اشاره كرده اند (مصباح يزدي، 1386، ج2، ص261).

[13]. ... وَأنْزَلْنا إِلَيْكَ الذّكْرَ لِتُبَيّنَ لِلنَّاسِ ما نُزّلَ إِلَيْهِمْ... (نحل: 44).

[14]. ... الَّذي بَعَثَ فِي الْأُمّيّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكّيهِمْ وَيُعَلّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ... (جمعه: 2) و مضمون مشابه، بقره: 129و آل عمران: 164.

[15]. همان، ج12، ص 325. البته ايشان توضيح نمي دهند كه اگر تبيان بودن قرآن به اين صورت باشد چگونه براي مسلمين هدايت خواهد بود.

[16]. عياشي، 1380ق، ج1، ص71 و 72. چهار روايت نقل مي كند كه اولي في علي، دو تاي بعدي يعني بذلك نحن و اخري موقوفه محمد بن مسلم هم اهل الكتاب.

[17]. طباطبايي، بي تا، ج1، ص 392. علامه از سه دسته روايات ذيل آيه فقط به دو مورد اخير اشاره مي كند و في علي را نمي آورد؛ البته تفاوت چنداني در تحليل في علي و نحن وجود ندارد، اگرچه مورد اول به دليل نوع تعبير با تحريف تناسب بيشتري دارد.

[18]. تعبير ظلموا در 42 مورد در قرآن به كار رفته است كه لزوماً تمام اين موارد مورد استناد روايات تحريف نيستند؛ همچنان كه در برخي موارد صورت هاي ديگر اين فعل مثل الظالمين مورد استناد واقع شده اند.

[19]. آنان كه كافر شده اند، مي گويند: چرا نشانه هاي آشكار از سوي پروردگارش بر او نازل نشده است؟ تو فقط هشداردهنده اي، و براي هر قومي راهنمايي است.

[20]. عياشي، 1380ق، ج2، ص203؛ من بيم دهنده و علي هدايت كننده است.

[21]. در 17 مورد علامه به اين نكته تصريح كرده اند (طباطبايي، بي تا، ج9، ص 318؛ ج13، ص242 و 377: ج14، ص238و 257؛ ج15، ص141، 207 و 254؛ ج17، ص245 و 286؛ ج 19، ص257، 391 و 402؛ ج20، ص48، 144، 157 و 308).

[22]. آيا كساني كه مي دانند و كساني كه نمي دانند يكسانند؟

[23]. كليني، 1365، ج1، ص213. ماييم آن كسان كه مي دانند و دشمنان مايند آنان كه نمي دانند و پيروان ما، همان صاحبان خردند.

[24]. طباطبايي، بي تا، ج17، ص245. هو جري و ليس من التفسير في شئ.

[25]. البته تعدد تطبيق ها مي توان به دلايل ديگري هم روي دهد و لذا فقط يك نشانه است.

[26]. سياق ساختار كلي و فضاي معنايي است كه بر مجموعه اي از كلمات، جملات و آيات سآيه مي افكند و بر معناي واژه و عبارت اثر مي گذارد ( ستوده نيا، محمدرضا و سعيد آخوندي يزدي، 1392، ص 67). براي تعريف شهيد صدر، آيت الله معرفت و آقاي رباني به همان مقاله رجوع كنيد.

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

درباره علامه محمد حسین طباطبایی

علامه طباطبائی، فیلسوف، عارف، مفسر قرآن، فقیه و اسلام شناس قرن بود. مظهر جامعیت، اوج اندیشه، بلندای معرفت، ستیغ صبر و شکیبایی و سینه سینای اسرار اولیای الهی بود. زمین را هرگز قرارگاه خود نپنداشت؛ چشم به صدره المنتهی داشت و سرانجام در بامدادی حرن انگیز چهره از شیفتگان و مریدان خود مستور ساخت و آنان را که از شهد کلام و نسیم نگاه و فیض حضورش سرمست بودند در حسرتی ابدی باقی گذارد.
allameh@allametabatabaei.ir
021-81202451
تهران، بلوار کشاورز، خیابان شهید نادری، نبش حجت دوست، پلاک 12