علامه طباطبایی
چهارشنبه - 2017 اکتبر 18 - 28 محرم 1439 - 26 مهر 1396
ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 203184
تاریخ انتشار : 3 اسفند 1395 21:13
تعداد مشاهدات : 185

چرايي عدم انطباق برخي پرسش و پاسخ هاي قرآن با تأكيد بر ديدگاه علامه طباطبايي

اين پژوهش درصدد توجيه عدم انطباق ظاهري برخي پاسخ هاي قرآني به روش توصيفي ـ تحليلي با تأکيد بر ديدگاه علامه طباطبايي برآمده و بدين نتيجه دست يافته است که قرآن، در همة موارد مزبور، با امتناع از پاسخ روشن به برخي پرسش هاي مخاطبان، ضمن بيان موضوع مهم تر و مورد نياز بيشتر پرسشگران، به آنان شيوۀ پرسش درست را تعليم داده است. بررسي اين موارد، ضمن تحليل يکي از زيبايي هاي بديعي قرآن، شبهۀ ناهماهنگي برخي آيات قرآن را نيز برطرف مي کند.


نویسنده: محمد نقيب زاده

چکيده


پاسخ هاي قرآن کريم غالباً منطبق با پرسش هاي مخاطبان است؛ اما برخلاف انتظار، برخي پاسخ ها با پرسش مخاطب منطبق به نظر نمي رسد؛ بلکه گاه به جاي پاسخ متن پرسش، موضوع مهم ديگري مطرح شده است؛ مثلاً در پاسخ به اينکه «چه انفاق کنيم؟»، به بيان «مصارف انفاق» پرداخته و در پاسخ «چرايي تغيير شکل ماه»، به «فوائد تغيير شکل ماه» اشاره كرده است. اين شيوه در اصطلاح اهل بلاغت «اسلوب حکيم» خوانده مي شود.

اين پژوهش درصدد توجيه عدم انطباق ظاهري برخي پاسخ هاي قرآني به روش توصيفي ـ تحليلي با تأکيد بر ديدگاه علامه طباطبايي برآمده و بدين نتيجه دست يافته است که قرآن، در همة موارد مزبور، با امتناع از پاسخ روشن به برخي پرسش هاي مخاطبان، ضمن بيان موضوع مهم تر و مورد نياز بيشتر پرسشگران، به آنان شيوۀ پرسش درست را تعليم داده است. بررسي اين موارد، ضمن تحليل يکي از زيبايي هاي بديعي قرآن، شبهۀ ناهماهنگي برخي آيات قرآن را نيز برطرف مي کند.


مقدمه

قرآن كريم ضمن گزارش پرسش هاي متعدد مخاطبان عصر نزول، پاسخ هايي به آنها داده است كه همة آنها بر يك منوال نيست. بيشتر پاسخ ها كاملاً منطبق با پرسش است، اما در اندكي از آنها، به جاي پاسخ مستقيم به متن پرسش، به موضوعي ديگر و البته مهم تر پرداخته شده است. چنين پاسخ هايي به ظاهر با پرسشِ مخاطب ناسازگار است؛ ازاين رو، قرآن پژوهان و مفسران درصدد توجيه اين ناسازگاري برآمده اند. برخي مفسران با تقديرهايي، كوشيده اند تا پاسخ را به گونه اي مرتبط و ناظر به پرسش جلوه دهند؛ اما برخي ديگر با اعتراف به اين ناسازگاري آن را مصداقي از اسلوب حكيم و جلوه اي از زيبايي هاي ادبي قرآن شمرده اند.

برخي بلاغيون اسلوب حكيم را چنين معرفي كرده اند: [هو] تلقّي المخاطب بغير ما يترقب (تفتازاني، بي تاـ ب، ج1، ص121؛ هاشمي، 1378، ص 325)؛ اسلوب حكيم آن است كه با مخاطب به گونه اي غيرمنتظره سخن بگويي. از نگاه جرجاني اسلوب حكيم: آن است كه مطلب مهم تر بيان شود تا به گوينده، تفهيم گردد از آن غافل شده است (جرجاني، 1405ق، ج1، ص 39). يكي از مصاديق اين اسلوب، تغافل از متن پرسش و ارائۀ پاسخي متفاوت به وي است.

در قرآن حكيم، مواردي از اين نوع اسلوب مشاهده مي شود و جالب توجه اينكه در پاره اي موارد، در عين تصريح به پرسش مخاطبان، به پرسشي ديگر نيز پاسخ داده مي شود. عدم مطابقت كاملِ پاسخ با پرسشِ مخاطب، مفسران و قرآن پژوهان را براي توجيه اين ناسازگاري به تكاپو انداخته است. ضمن پرداختن به نمونه هايي از اين دست به بيان تلاش مفسران و تبيين و نقد و بررسي ديدگاه علامه طباطبايي در اين باره مي پردازيم.

اين پژوهش، تنها به بررسي پرسش هايي مي پردازد كه در عصر نزول بر پيامبر اكرم صل الله عليه و آله عرضه شده و در قرآن به آنها پاسخ داده شده است؛ اما پرسش هايي كه اقوام گذشته بر پيامبر خويش ارائه كرده اند و در قرآن، گزارش شده است منظور اين پژوهش نيست. به رغم جست وجوي نسبتاً گسترده، پژوهشي كه به تبيين و نقد و بررسي ديدگاه علامه طباطبايي در خصوص اين مسئله پرداخته  باشد، مشاهده نشد.

دسته بندي پرسش ها و پاسخ ها

پرسش هاي قرآني بررسي شده در اين پژوهش را مي توان به ترتيب فراواني در سه حوزة گوناگون دسته بندي كرد: الف) پرسش از موضوعات، ب) پرسش از احكام، ج) پرسش از اشخاص. پاسخ ها را نيز به نوبة خود مي توان در دو دستۀ منطبق با پرسش و غيرمنطبق با پرسش، قرار داد. در آغاز نمونه هايي از پرسش ها و پاسخ هاي منطبق در حوزة موضوعات و اشخاص را بيان مي كنيم، سپس به محور اصلي اين پژوهش، يعني بيان و تحليل پرسش ها و پاسخ هاي غيرمنطبق با تأكيد بر ديدگاه علامه طباطبايي مي پردازيم.

پرسش ها و پاسخ هاي منطبق

چنان كه پيش از اين گذشت، دسته اي از پرسش ها و پاسخ ها در اين دسته، كاملاً بر يكديگر منطبق اند و ضمن اشاره به عناوين، نمونه هايي از آنها را بيان مي كنيم.

پرسش از موضوعات و اشخاص

در دستۀ موضوعات، مواردي كه انطباق ميان پرسش و پاسخ ديده مي شود عبارت اند از: پرسش از نزديكي يا دوري خداوند به بندگان كه در آية 186 سورة بقره، بر قرب خداوند تأكيد شده است؛ نيز پرسش از روح در آيۀ 85 سورة اسراء و پاسخ همسو با پرسش؛ موضوع ديگر در آيۀ 105 سورة طه است كه در پرسش از وضعيت كوه ها در قيامت، به ريشه كني و پراكنده سازي آنها مي پردازد؛ اما تنها نمونۀ پرسش از اشخاص، ماجراي ذوالقرنين است كه به تفصيل در سورۀ كهف آيات 83 به بعد، پاسخ داده شده است.

پرسش از احكام

در اين گروه نيز كه پرسش و پاسخ قرآن بر يكديگر انطباق دارد، سلسله احكامي مشاهده مي شود كه قرآن كريم در پاسخ گويي به مخاطبان، مطرح كرده است. در اين دسته، از حدود هشت حكم فقهي پرسش شده و احكامي منطبق با پرسش ها مطرح گرديده است كه به ترتيبِ چينش فعلي قرآن، عبارت اند از: جنگيدن در ماه هاي حرام (بقره: 217)؛ حلّيت يا حرمت شراب و قمار (بقره: 219)؛ كيفيت تعامل با يتيمان (بقره: 220)؛ ارتباط با همسر در دوران قاعدگي (بقره: 222؛ طباطبايي، 1417ق، ج2، ص207)؛ احكام زنان (نساء: 127)؛ ارث كلاله (نساء: 176)؛ خوردني هاي حلال (مائده: 4)؛ مصارف انفال (انفال: 1).

پرسش و پاسخ هاي به ظاهر غيرمنطبق

اين پرسش ها كه در نگاهي كلي، سه مورد به نظر مي رسد، در تمامي آنها پرسش از موضوع (نه از حكم يا از شخص) صورت گرفته است كه در ذيل به آنها مي پردازيم:

پرسش از مال مناسب انفاق

آية 215 سورة بقره ضمن گزارش يكي از پرسش هاي مردم عصر نزول مي فرمايد: يَسْئَلُونَكَ ماذا يُنْفِقُونَ قُلْ ما أنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ فَلِلْوالِدَيْنِ وَالْأقْرَبينَ وَالْيَتامى وَالْمَساكينِ وَابْنِ السّبيلِ وَما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنّ اللّهَ بِهِ عَليمٌ؛ از تو مىپرسند چه چيز انفاق كنند؟ بگو: آنچه از مال انفاق مىكنيد براى پدر و مادر و خويشان و يتيمان و نيازمندان درمانده و در راهماندگان باشد، و هر كار نيكى كه كنيد خدا به آن داناست.

مسئلة اصلي در توجيه ساختاري و محتوايي اين آيه آن است كه اولاً در آيه، پرسش از چه موضوعي مطرح شده است؛ آيا از جنس و نوع چيزي كه بايد انفاق شود يا از مصرف انفاق؟

ثانياً به فرض پرسش از جنس و نوع مورد انفاق (كه ظاهر آيه، همين فرض را تقويت مي كند) آيا در آيه، پاسخي به اين پرسش داده شده است يا خير؟ به بيان ديگر، آيا ميان پرسش و پاسخ آيه، مطابقت وجود دارد يا نه؟

در اين آيه، دو ديدگاه عمده، ميان مفسران ديده مي شود: ديدگاه نخست: تعداد چشم گيري از مفسران ضمن پذيرش وجود اسلوب حكيم در اين آيه، بر اين باورند كه پرسش اصلي، از جنس و نوع چيزهايي است كه بايد انفاق شود (چه چيزي را انفاق كنيم)؛ ولي پاسخ صريح و تفصيلي آيه، مربوط به موارد مصرف انفاق است (به چه كسي انفاق كنيم)؛ هرچند به طور ضمني به جنس و نوع مال مورد انفاق نيز اشاره شده است. شيخ طوسي دراين باره مي نويسد:

پاسخ مطابق با سؤال آنان اين بود كه بفرمايد: بگو نفقه اي كه خير است... اما از چنين پاسخي عدول كرده، زيرا سؤال كننده به بياني نياز داشته است كه ضمن اشاره به مورد پرسش، به موضوع مهم ديگر، يعني موارد مصرف انفاق نيز بپردازد. چنين بياني از حكيماني كه درصدد تعليم به ديگران و آگاهي بخشي به آنان هستند، نيكوست كه در پاسخ گويي، با راهنمايي نسبت به مورد سؤال، به احتياج اصلي و مهم تر پرسشگر كه مورد غفلت يا حذف قرار داده است نيز توجه كند (طوسي، بي تا، ج2، ص 201).[1]

علامه طباطبايي نيز پس از اشاره به اين ديدگاه (اسلوب حكيم) و بليغ دانستن آن، فرموده است:

آيۀ مزبور در دو جا به جنس مورد انفاق نيز پرداخته است: اولاً به اجمال با تعبير من خير و ثانياً با تعبير وما تفعلوا من خير فان الله به عليم؛ بدين بيان كه انفاق بايد از مال (خير) صورت پذيرد؛ كم يا زياد، به هر ميزان كه باشد و اينكه چنين كاري، كار خير به حساب مي آيد و خداوند به آن آگاه است، ولي بر پرسشگران لازم بود از موارد مصرف انفاق بپرسند كه مال انفاقي را به چه كسي بدهند و آنها را بشناسند (طباطبايي، 1417ق، ج2، ص1600).

ديدگاه دوم: برخي ديگر از مفسران، آيۀ مزبور را از قاعدۀ اسلوب حكيم خارج مي دانند و به مطابقت ميان پرسش و پاسخ در آيه، حكم كرده اند. ظاهراً اصل اين ديدگاه از قفّال است كه معتقد بود حرف ما در آيه، از  كيفيت مي پرسد؛ زيرا پرسش از چيستي مال انفاقي، بي جهت بوده و موضوعي روشن و بي نياز از جست وجوست؛ ازاين رو، مطلوب اصلي، موارد مصرف انفاق بوده و  ميان پرسش و پاسخ نيز مطابقت، برقرار است (رازي، 1420ق، ج6، ص382). پديدآورندگان المنار ضمن نقل و پذيرش سخن قفّال، عدم مطابقت ميان پرسش و پاسخ در آيه را رد مي كنند و تطبيق آيه، بر اسلوب حكيم را ناصواب دانسته، مي نويسند:

اختصاص حرف ما به سؤال از ماهيت و حقيقت، اصطلاح دانشمندان منطق محسوب مي شود، بي آنكه ربطي به اساليب زبان عربي داشته باشد... . سؤال در آيه نيز از جنس انفاق شدني يا نوع آن صورت نگرفته است، بلكه از كيفيت انفاق و رساندن آن به مستحق واقعي، پرسش شده است. اين موضوع، بر هر عرب زباني قابل فهم است و قرآن نيز از روش منطق ارسطو، پيروي نكرده و به زبان عربي مبين نازل شده است (رشيدرضا، بي تا، ج2ص308).

در نقد ديدگاه دوم مي توان گفت: سخن قفّال كه ما را به پرسش از كيفيت تفسير مي كند، با سخنان اهل لغت و ادب سازگار نيست. برخي از آنان تصريح كرده اند ما در كاربرد استفهامي به معناي أي يا أي شيء به كار مي رود (ابن منظور، بي تا، ج15، ص 4733؛ ابن هشام، 1404ق، ج1، ص 298). ابن بري نيز گفته است: با حرف ما از ذات موجودات غيرعاقل و از صفات موجودات عاقل، پرسش مي شود؛ ازاين رو، وقتي گفته مي شود: ما عَبْدُ اللهِ؟ در پاسخ مي گويي: أحْمَقُ أو عاقل (ابن منظور، همان، ص 472).

جانب داري پديدآورندگان المنار از قفّال و ادعاي تنافي معناي جنس يا نوع در آيه، با كاربرد زبان عربي، سخني شگفت مي نمايد؛ زيرا همان گونه كه حرف ما در لغت، براي خصوص پرسش از ماهيتِ منطقي وضع نشده، براي پرسش از كيفيت نيز قرار داده نشده است؛ بلكه معناي موضوعٌ له ما پرسش از معرّف شيء است؛ خواه آن معرّف، ماهيت باشد يا يكي از خواص و اوصاف (طباطبايي، 1417ق، ج2، ص 161)؛ ضمن اينكه به فرض پذيرش وجود معناي كيفيت در ما، باز مطابقت كامل ميان پرسش و پاسخ آيه، برقرار نمي شود؛ زيرا پاسخ آيه، ناظر به مستحقان انفاق است و اين موضوع، با كيفيت انفاق كه به چگونگي و نوع انفاق، مانند انفاق علني يا پنهاني يا انفاق مخلصانه يا ريايي مربوط مي شود، متفاوت است.

در داوري ميان دو ديدگاه، مي توان ضمن پذيرش ديدگاه علامه طباطبايي، آيه را مصداق صنعت بلاغي اسلوب حكيم دانست؛ زيرا چنان كه در تعريف اين صنعت بيان شد: با مخاطب به گونه اي غيرمنتظره براي وي، سخن بگويي. به بيان جرجاني در پاسخ گويي به مخاطب، مطلب مهم تري بيان شود تا به وي تفهيم گردد از آن مطلب مهم تر غافل شده است. در آيۀ مزبور نيز مي توان واژۀ خير را بيانگر اجمالي منفَق (مال انفاق شده) دانست، از اين نظر كه به مطلوبيت و حتي فراواني مالِ انفاقي اشاره مي كند (فيومي، 1414ق، ج2-1، ص 185؛ راغب اصفهاني، 1412ق، ص 300)، ولي درعين حال نمي توان انكار كرد كه پاسخ قرآن، انطباق كامل با پرسش پرسش كنندگان ندارد و پس از اشارۀ اجمالي و بسيار گذرا به پرسش و پاسخ، به مطلب مهم تر يعني مصارف انفاق پرداخته استعلامه طباطبايي با وجود فاصلة اندكي كه از ديدگاه نخست گرفته است، به مطابقت نداشتن كامل پرسش و پاسخ تصريح مي كند و مي فرمايد:

وكيف كان لا ينبغي الشك في أن في الآية تحويلا ما للجواب إلى جواب آخر تنبيها على أن الأحق هو السؤال عن من ينفق عليهم، وإلا فكون الإنفاق من الخير والمال ظاهر، والتحول من معنى إلى آخر للتنبيه على ما ينبغي التحول إليه والاشتغال به كثير الورود في القرآن، وهو من ألطف الصنائع المختصة به (طباطبايي، 1417ق، ج2، ص 1622).

در هر صورت، شكي نيست كه در اين آيه، به جاى پاسخ اصلى پاسخى ديگر داده شده است تا بفهماند پرسش از مصارف انفاق، سزاوارتر بود، وگرنه پرداخت انفاق از خير و از اموال، امري روشن است. اين موضوع كه سخن از مطلبي به مطلبي سزاوارتر متحول شود، در قرآن بسيار است و اين خود از ظريف ترين زيبايي هاي بياني ويژۀ قرآن است (همان). نتيجه آنكه آيه مي تواند يكي از مصاديق صنعت بلاغي اسلوب حكيم باشد كه در پاسخ حكيمانه به پرسش از چيزي كه بايد انفاق شود، نمود يافته است.

نمونۀ ديگر از اين دست را مي توان در آية 219 سورة بقره مشاهده كرد، آنجا كه مي فرمايد: وَيَسْئَلُونَكَ ماذا يُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ....

در اين كريمه نيز شبيه نمونۀ نخست، مطابقت كامل ميان پرسش مردم و پاسخ قرآن ديده نمي شود؛ زيرا شبيه آيۀ پيشين، پرسش از چيزهايي بوده است كه بايد انفاق شود (منفَق)، اما چنان كه در آيۀ قبل به موارد مصرف اشاره مي كند در اين آيه به جاي پاسخ به موارد قابل انفاق، به كميت انفاق، مي پردازد (رازي، 1420ق، ج6، ص402). بدين ترتيب كه در برخي روايات، اشاره شده است گروهي از صحابه پس از آنكه به صدقه در راه خدا امر شدند به حضور پيامبر آمدند و گفتند: ما اين نفقه اي را كه در خصوص اموال خويش بدان مأموريم نمي شناسيم. پس چه چيزي بايد انفاق كنيم. به دنبال اين پرسش، آيۀ مزبور نازل شد (سيوطي، 1404ق، ج1، ص253). واژۀ عفو، در آيه به معناي حد متوسط در انفاق است (راغب اصفهاني، 1412ق، ذيل واژۀ عفو). چنان كه در روايت نيز بدين معنا اشاره شده است (بحراني، 1416ق، ج1، ص457) و علامه طباطبايي نيز  همين معنا را مقصود آيه دانسته و نوشته است: سخن در باب مطابقت (يا عدم مطابقت) ميان پاسخ و پرسش در آيه، شبيه همان سخني است كه ذيل آيۀ يَسْئَلُونَكَ ماذا يُنْفِقُونَ قُلْ ما أنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ  فَلِلْوالِدَيْنِ وَالْأقْرَبِينَ (بقره: 215) گذشت (طباطبايي، 1417ق، ج2، ص196).

در توضيحات ذيلِ نمونۀ پيشين (بقره: 215) بيان شد كه علامه، پس از بيان تأملي، درنهايت به عدم مطابقت ميان پرسش و پاسخ در آن آيه، اشاره كرده اند (همان، ص 162) و در اينجا نيز مي توان گفت اين عدم مطابقت را پذيرفته اند.

حكمت هلال هاي ماه

در آية 189 سورة بقره و در خصوص هلال هاي ماه، پرسشي صورت گرفت و به دنبال آن ميان مفسران اختلافاتي در تفسير آيه، پديد آمد.

يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأهِلّةِ قُلْ هِيَ مَواقيتُ لِلنّاسِ وَالْحَجّ وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَلكِنّ الْبِرّ مَنِ اتّقى وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أبْوابِها وَاتّقُوا اللّهَ لَعَلّكُمْ تُفْلِحُونَ؛ تو را از ماه هاى نو پرسند، بگو: آنها گاه نماهاست براى مردم و حج؛ و نيكى آن نيست كه به خانهها از پشت آنها درآييد، وليكن نيكى [نيكى] آن كس است كه پرهيزگارى كند، و به خانهها از درهاى آنها درآييد و از خدا پروا كنيد، باشد كه رستگار شويد.

آية مزبور، صراحتي در محتواي پرسش پرسشگران نداشته، تنها به ابهام آنان دربارة هلال هاي ماه مي پردازد و در ادامه، به فايدۀ آن هلال هاي گوناگون، اشاره مي كند. در اينكه مضمون پرسش آنان از پيامبر چه بوده دو ديدگاه بيان شده است:

ديدگاه نخست: پرسش از سبب أشكال ماه بوده است (فضل الله، 1419ق، ج4، ص69؛ حوّي، 1424ق، ج1، ص436؛ زحيلي، 1418ق، ج2، ص 169)؛

ديدگاه دوم: پرسش از حكمت و فايدة آن حالات، صورت گرفته است (طوسي، بي تا، ج 2، ص 141؛ طبرسي، 1372، ج 2، ص 508؛ فخر رازي، 1420ق، ج 5، ص 281؛ بيضاوي، 1418ق، ج1، ص 127).

بر حسب ديدگاه نخست كه از سوي برخي دانشمندان بلاغي نيز مطرح شده است (تفتازاني، بي تا ـ الف، ص 136؛ همو، بي تا ـ ب، ج1، ص 122)، پرسش كنندگان از دليل طبيعي شكل هاي مختلف هلال مي پرسند، ولي آيه به جاي پاسخ به پرسش آنان، از فوايد تغيير حالات هلال سخن مي گويد. درنتيجه، اين آيه مصداق موضوع بلاغي اسلوب حكيم قرار مي گيرد كه پرسش سائل، به منزلۀ پرسش ديگري، فرض شده است. اما براساس نظريۀ دوم، در آيۀ مورد بحث، ميان پرسش و پاسخ مطابقت برقرار است و درنتيجه اين آيه، ربطي به موضوع اسلوب حكيم، نخواهد داشت.

مرحوم علامه طباطبايي، به ديدگاه دوم گرايش دارد و دو شاهد بر آن، بيان فرموده است:

الف) جمع آمدن واژة أهِلّه، دليل بر اين است كه پرسش از ماهيت قمر و سبب به وجود آمدن آن، نبوده استعلامه طباطبايي در  اين باره نوشته است:

تعبير أهِلّه، به صورت جمع در سؤال، دليل بر آن است كه پرسش، از ماهيت ماه و اختلاف أشكال آن نبوده است؛ زيرا در اين صورت، بهتر آن بود كه بفرمايد: از تو دربارة قمر، سؤال مي كنند، نه آنكه بفرمايد: از أهِلّه، سؤال مي كنند. همچنين اگر پرسش از حقيقت هلال و سبب شكل خاص آن بود، مناسب تر آن بود كه بفرمايد: از تو دربارة هلال مي پرسند؛ زيرا در اين صورت، غرضي در تعبير جمع وجود نداشت؛ پس، جمع آمدن أهِلّه دلالت مي كند كه سؤال از سبب يا فايدة پيدايي ماه به صورت هلال و تغييرات بعدي آن و ترسيم ماه هاي قمري بوده است و هلال هاي ماه نيز محقق كنندة اين موضوع است. درنتيجه، در پاسخ نيز به همين فايده پرداخته است (طباطبايي،1417ق، ج2، ص 55 و 56).

در نقد توجيه الميزان، مي توان گفت: جمع آمدن قمر يا هلال، منافاتي با ديدگاه نخست ندارد؛ زيرا پرسش از سبب (مطابق ديدگاه اول) مي تواند ناظر به سبب تغييرات در هلال ها باشد؛ چنان كه پرسش از غايت (طبق ديدگاه دوم) پرسش از فايدۀ تغييرات، در هلال ها بود. چگونه وقتي از سبب پرسيده مي شود، بايد قمر يا هلال به صورت مفرد به كار رود، ولي هنگامي كه از فايده مي پرسند، بايد تعبير أهِلّه به كار رود؟

به بيان ديگر، با فرض پرسش از سبب (برحسب ديدگاه نخست) مي توان پرسش آيه را چنين تحليل كرد كه سبب تشكيل هلال هاي گوناگون و به أشكال مختلف چيست؟

بعلامه دليل ديگري نيز بر ديدگاه دوم، كه پرسش از حكمت و فايدۀ هلال ها بود، با اين عبارت بيان كرده است: ويستفاد ذلك من خصوص الجواب: قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنّاسِ وَالْحَجّ، فإن المواقيت وهي الأزمان  المضروبة للأفعال والأعمال إنما هي الشهور دون الأهلة التي ليست بأزمنة وإنما هي أشكال وصور في القمر (طباطبايي، 1417ق، ج2، ص 56). اين معنا از خصوصِ پاسخ استفاده مىشود كه فرمود: هِيَ مَواقِيتُ لِلنّاسِ وَالْحَجِ...، زيرا مواقيت عبارت است از زمان هايى كه براى هر كارى معين مىشود، و اين زمان ماه ها هستند، نه هلال ها كه عبارت است از شكل مخصوص قرص قمر (طباطبايي، همان، ص56).

اين مؤيد نيز قابل تأمل است؛ زيرا به گونه اي مصادره بر مطلوب به شمار مي رود؛ يعني تنها با فرض مطابقت پرسش و پاسخ، اين پرسش پديد مي آيد كه چه ارتباطي ميان ميقات (زمان انجام كار) با هلال (شكل خاص ماه) وجود دارد، اما با فرض عدم مطابقت ميان پرسش و پاسخ، كه مؤيدات آن خواهد آمد، نبود ارتباط مزبور با توجه به همين عدم مطابقت، توجيه پذير است.

به هرحال، ديدگاه اول به واقع نزديك تر مي نمايد و در تأييد آن، چند وجه، مي توان مطرح كرد:

اولاً احتمال پرسش عربِ زمان نزول از حكمت تغييرات هلال، احتمالي بسيار بعيد است؛ زيرا اين تغييرات، مبناي گاه شماري و تعيين وقت در ميان آنان نيز بوده است، چنان كه موضوع ماه هاي حرام و حرمت آنها در ميان عرب و نيز سنت جاهلي نسيء (تأخير انداختن ماه هاي حرام) كه در قرآن نيز اشاره شده (توبه: 37)، از موضوعات قطعي تاريخي شمرده مي شود و روشن است تشخيص و تعيين ماه هاي مزبور، از طريق رؤيت هلال، بوده است. در برخي كتاب هاي تاريخي نيز به نقش رؤيت هلال در تشخيص ماه و آگاهي عرب زمان نزول از فوايد آن، اشاره شده است؛ مثلاً جوادعلي مي نگارد: عرب براي بازپرداخت ديون، به زمان  طلوع ماه در ابتداي آن، وعده گذاري مي كرد (جوادعلي، 1978م، ج9، ص88)، يا در جاي ديگر گفته است: رؤيت هلال مبدئي بوده كه عرب جاهلي در تعيين ابتداي  ماه ها از آن استفاده مي كرده و در آخر ماه كه قمر پنهان مي شد براي رؤيت هلال و تعيين ابتداي ماه، از خانه بيرون مي آمده است (همان، ج 16، ص79). همچنين صفدي در الوافي بالوفيات، به روش عرب جاهلي در مبنا قرار دادن رؤيت هلال در تعيين اول ماه اشاره مي كند (صفدي، الوافي بالوفيات، ج1، ص 6و 7). ازسوي ديگر، برخي اهل لغت، تصريح كرده اند: ريشۀ معنايي واژۀ هلال، از أهلّ به معناي بلندكردن صدا گرفته شده است؛ زيرا عرب جاهلي هنگام رؤيت هلال، صداي خود را بلند مي كرد (ابن فارس، 1378، ص999؛ ابن منظور، بي تا، ج11، ص 703؛ طوسي، بي تا، ج2، ص 140). خليل بن احمد گويدجملۀ المحرم يهِلّ بالاحرام بدين جهت گفته شده است كه عرب، هنگام رؤيت هلال ماه (حج)، احرام مي بستند و به تدريج اين تعبير بر زبان آنها درخصوص احرام  نيز رواج يافت (فراهيدي، 1414ق، ج 3، ص 1897). ابن دريد، لغوي قرن سوم نيز تعبير أهللنا نحن را اشاره به هنگام رؤيت هلال دانسته است. اما اينكه چگونه قرآن، با وجود اين آگاهي و اطلاع عرب، پاسخ خود را بر همين موضوع، متمركز كرده است، در نكتۀ بعدي اشاره خواهيم كرد.

ثانياً ادامه آيۀ مورد بحث، مؤيد تفاوت ميان پاسخ قرآن و پرسش معاصران نزول است. خداوند در اين آيه، پس از پاسخ مزبور، فرموده است: وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَلكِنّ الْبِرّ مَنِ اتّقى وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أبْوابِها وَاتّقُوا اللّهَ لَعَلّكُمْ تُفْلِحُونَ. ربط اين جمله، به صدر آيه، از دغدغه هاي مفسران قرآن بوده، در برخي تفاسير، جهاتي در اين زمينه بيان شده است (زمخشري، 1407ق، ج1، ص 234؛ طبرسي، 1372، ج2، ص 508؛ رازي، 1420ق، ج5، ص 285). اما مطابق ديدگاه اول، مي توان گفت: قرآن، به جاي پاسخ گويي به پرسش آنان در زمينۀ سبب حالات مختلف هلال، به پرسش از حكمت و فايدة آنها پاسخ داده و گويا درصدد تفهيم اين نكته بوده است كه پرسش از فايده، نسبت به پرسش از سبب، اولويت دارد؛ زيرا سبب حالات مختلف ماه، از پديده هاي مربوط به طبيعت است كه با هدف اصلي قرآن، يعني هدايت مردم و تعليم روش درست زندگي به آنان چندان ربطي ندارد؛ ازاين رو، در ادامة آيه مي فرمايد: به جاي وارد شدن از مسير اصلي، از مسيرهاي انحرافي وارد نشويد، چنان كه پرسش نيز بايد در مسير درست و مطابق با نيازهاي اصلي و واقعي طرح شود (حوّي، 1412ق، ج1، ص 436).

آيت الله جوادي آملي با وجود پذيرش ديدگاه دوم، توجيه مزبور را موجب رفع استبعاد از ديدگاه نخست مي داند و مي فرمايد:

برخي مفسران، ناهماهنگي پاسخ با پرسش را در اين آيه بنا بر احتمال اول كه طبق آن پرسش از علت و سبب طبيعي أهِلّه است، توجيه كرده اند كه عوض كردن پاسخ پرسش، با توجه به اين نكته است كه گاهي سائل از مطلبي مي پرسد كه پاسخ آن برايش سودمند نبوده يا ادراك آن براي او آسان نيست؛ ازاين رو، پاسخ دهندۀ حكيم، پاسخ را عوض مي كند و مطلبي را مي گويد كه به حال او نافع است. در اينجا نيز چون پاسخ فني، نياز به طرح مسائل نجومي و رياضي داشت و از طرفي ادراك آن براي همگان ميسور و سودمند نبود، خداوند آن را عوض كرد و مطلبي سودمند و قابل ادراك آورد. مفسران مزبور، اين احتمال را از جملۀ وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أبْوابِها استفاده كرده اند؛ گويا خداوند با اين بيان به آن پرسش كنندگان مي گويد: از چيز غيرسودمند نپرسيد؛ زيرا اگر از سبب فاعلي و طبيعي پرسش كنيد، مانند آن است كه بيراهه رفته باشيد؛ از در خانه وارد شويد كه همان پرسش از حكمت و نكات أشكال قمر است (جوادي آملي، 1385، ج9، ص 538-539).

اما در مقايسه با ديدگاه دوم، كه پرسش معاصران نزول از حكمت و فايدة هلال ها بود، در تفسير تسنيم، مؤيداتي بيان شده است كه همگي تأمل برانگيز مي نمايد. در ادامه، به آن وجوه تأييد و تأملات ذيل هركدام مي پردازيم:

الف) براساس اين احتمال دوم، ميان پرسش و پاسخ، هماهنگي برقرار خواهد بود؛ زيرا پرسش از حكمت تغيير در وضعيت ماه بوده و پاسخ نيز به همان، پرداخته است (طباطبايي، 1417ق، ج2، ص 56)، ولي با توجه به نكتة پيش گفته مبني بر بعيد شمردن بي اطلاعي عرب زمان نزول، از فايدة تغييرات در ماه، اين نكته موجه نخواهد بود؛

ب) جمع آمدن واژة أهِلّه دليل بر اين است كه پرسش از ماهيت قمر و سبب به وجود آمدن آن، نبوده است. توضيح اين وجه تأييد و بيان تأمل دربارۀ آن، ذيل نقل سخن علامه طباطبايي گذشت؛

جاستاد جوادي آملي روايات شأن نزول ذيل آية مورد بحث را تأييدكنندة نظريۀ دوم دانسته و فرموده است:

از شأن نزول هاي اين آيه برمي آيد كه محور پرسش، سبب فاعلي و طبيعي تشكلات ماه نبوده، بلكه پرسش از علت غايي و نحوة تدبير خداوند نسبت به ماه و حالات آن بوده است؛ بنا بر همين مبنا، خداوند هدف و غايت أشكال گوناگون ماه را آشنايي انسان ها به شمارة سال ها و حساب زندگي قرار داده است (جوادي آملي، 1385، ج9، ص538).

حدود پنچ روايت و همگي از منابع اهل سنت، در اين زمينه مشاهده مي شود كه با بررسي آنها مؤيدات مورد اشاره، مخدوش به نظر مي رسد:

1. أخرج ابن عساكر بسند ضعيف عن ابن عباس في قوله يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأهِلّةِ قال نزلت في معاذ بن جبل وثعلبة بن عمه وهما رجلان من الأنصار قالا يا رسول الله ما بال الهلال يبدو ويطلع دقيقا مثل الخيط ثم يزيد حتى يعظم ويستوي ويستدير ثم لا يزال ينقص ويدق حتى يعود كما كان لا يكون على حال واحد فنزلت يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأهِلّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنّاسِ؛ دو مرد انصاري از پيامبر پرسيدند: وضعيت و حالت هلال چگونه است كه ظهور و طلوعي بسيار باريك شبيه نخ دارد، سپس با ازدياد در حالت پيشين، بزرگ و استوار و دايره اي مي گردد، بعد از آن، پيوسته رو به نقصان و باريكي مي گذارد تا به حالت قبلي برمي گردد و بر يك حال نمي ماند. به دنبال اين پرسش، آية مزبور نازل شد (سيوطي، 1404ق، ج1، ص 203؛ آلوسي، 1415ق، ج1، ص 467).

اولاً اين روايت به تصريح بزرگان اهل سنت از قبيل سيوطي و آلوسي (همان) سند ضعيفي دارد؛ ثانياً پرسش مطرح شده در روايت، لزوماً ناظر به ديدگاه دوم، يعني پرسش از حكمت و فايده نيست. واژۀ بال طبق گفتة اهل لغت، به معناي حالت و شأن (ابن اثير، 1422ق، ج1، ص 120؛ ابن منظور، بي تا، ج11، ص 74) و غيرمنطبق بر خصوص معناي حكمت و فايده است؛ به تعبير ديگر، با معناي سبب و علت، منافاتي ندارد، چنان كه همين واژه، در آية پنجاهم سورة يوسف به معناي حالت و وضعيت، به كار رفته است:

وَقالَ الْمَلِكُ ائْتُوني بِهِ فَلَمّا جاءَهُ الرّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النّسْوَةِ اللأتي قَطّعْنَ أيْدِيَهُنّ إِنّ رَبّي بِكَيْدِهِنّ عَليمٌ؛ و شاه گفت: او را نزد من آريد، پس چون فرستاده نزد وى آمد، [يوسف] گفت: سوى خواجهات باز گرد و از او بپرس كه حال و كار آن زنان كه دست هاى خويش بريدند چه بوده است؟ همانا پروردگار من به مكر آنها داناست.

روشن است در اين آيه، پرسش از حكمت و فايدۀ خود آن زنان نيست، بلكه ظاهراً از علت و سبب كار آنان پرسش شده است؛

2. أخرج عبد بن حميد وابن جرير عن قتادة قال سألوا النبي (صلى الله عليه وسلم) لم جعلت الأهلة فانزل الله يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأهِلّةِ الآية؛

3. أخرج ابن أبى حاتم عن أبى العالية قال ذكر لنا انهم قالوا للنبي (صلى الله عليه وسلم) لم خلقت الأهلة فانزل الله يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأهِلّةِ الآية (طبري، 1412ق، ج2، ص 108؛ سيوطي، 1404ق، ج1، ص 203).

اين دو روايت هرچند ظهور در پرسش از حكمت و فايده دارد، ولي هر دو مرسل، محسوب مي شود.

4. وأخرج ابن جرير وابن أبى حاتم عن ابن عباس قال سأل الناس رسول الله (صلى الله عليه وسلم) عن الأهلة فنزلت هذه الآية يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأهِلّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنّاسِ يعلمون بها حل دينهم وعدة نسائهم ووقت حجهم (همان)؛

5. في رواية أن معاذا قال: يا رسول اللّه إن اليهود يكثرون مسألتنا عن الأهلة فأنزل اللّه تعالى هذه الآية (آلوسي، 1415ق، ج1، ص 467).

اين دو روايت نيز شبيه تعبير آيه، درخصوص موضوع پرسش كه سبب است يا حكمت، ابهام دارد و جملۀ پاياني روايت چهارم نيز توضيح راوي است و ربطي به پرسش پرسش كنندگان ندارد.

پرسش از زمان وقوع قيامت

حدود ده جاي قرآن، پرسش از زمان تحقق قيامت، از افراد گوناگوني نقل گرديده است كه اهميت اين موضوع را در نگاه معاصران و مخاطبان اين كتاب الهي نشان مي دهد؛ به گونه اي كه از ظاهر برخي آيات برمي آيد، مكرراً اين پرسش را پرسيده اند (طباطبايي، 1417ق، ج8، ص371؛ ج20، ص195). بااين حال، در هيچ يك از آن موارد، پاسخي قطعي مبني بر تعيين وقت قيامت، مطرح نشده است و زماني معين براي اين حادثۀ بزرگ، بيان نگرديده است. اما موضع گيري قرآن در برابر اين پرسش متفاوت است، به گونه اي كه در برخي موضع گيري هاي قرآن، آيات مورد اشاره، مصداقي از اسلوب حكيم قرار مي گيرد. در اين باره، با چند دسته آيه روبه رو مي شويم كه در اينجا به اجمال، به آنها اشاره مي كنيم:

پرسش بي پاسخ

در يك مورد از آن موارد، پرسش پرسشگران، به كلي بي پاسخ مانده است؛ در سورۀ قيامت آيۀ 5 و6 مي فرمايد: بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أمامَهُ * يَسْئَلُ أيّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ؛ بلكه انسان مىخواهد در تمام عمر گناه كند؛ [ازاين رو] مىپرسد: قيامت كى خواهد بود!

بنا بر تفسير مرحوم علامه طباطبايي، آيۀ ششم، بياني تعليلي براي آيۀ پنجم است؛ يعني ازآنجاكه انسان به دنبال گناهكاري در تمام عمر آيندۀ خويش است، از زمان تحقق قيامت مي پرسد و چنين پرسشي، به انگيزۀ تكذيب و استهزاي قيامت است (طباطبايي، 1417ق، ج20، ص105). شايد بتوان گفت دليل بي پاسخ گذاشتن پرسش آنان نيز همين رويكرد تكذيبي و به مسخره گرفتن حادثۀ عظيم رستاخيز است؛زيرا به تعبير علامه طباطبايي با وجود نشانه هاي آشكار و براهين محكم بر قيامت، آدمي بايد با پرهيز از گناه، خود را به  ايمان و  تقوا مجهز كند نه آنكه از زمان تحقق آن، پرس وجو نمايد (همان).

بيان برخي اوصاف قيامت به جاي پاسخ

در برخي آياتي كه پرسش از زمان قيامت مطرح شده است، قرآن كريم به جاي تعيين وقت، اوصافي از اين حادثه را مطرح مي كند كه به گونه اي مخاطب را به موضوعاتي مهم رهنمون مي سازد؛ مثلاً در سورۀ ذاريات مي فرمايد: يَسْئَلُونَ أيّانَ يَوْمُ الدّينِ * يَوْمَ هُمْ عَلَى النّارِ يُفْتَنُونَ (ذاريات: 12ـ13)؛ مىپرسند: روز جزا چه زمانى است؟! روزى است كه آنها را بر آتش مىسوزانندعلامه طباطبايي ذيل آيۀ سيزدهم مي فرمايد: در اين آيه، به جاي پاسخ آنان، به بيان صفت قيامت و اشاره به حالت جهنميان در آن روز پرداخته است (همان، ج18، ص368).

در آيه اي ديگر پس از گزارش پرسش مورد بحث، به صحنه و موقعيتي خاص از رستاخيز اشاره كرده است: وَيَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ * لَوْ يَعْلَمُ الّذِينَ كَفَرُوا حِينَ لا يَكُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النّارَ وَلا عَنْ ظُهُورِهِمْ وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ (انبياء: 38ـ399)؛ و (كافران) مىگويند: اگر راست [مي]گوييد، اين وعده [قيامت] چه وقت است؟! ولى اگر كافران مىدانستند زمانى كه (فرا مىرسدنمىتوانند شعلههاى آتش را از صورت و از پشت هاى خود دور كنند، و هيچ كس آنان را يارى نمىكند (اين قدر دربارة قيامت شتاب نمىكردند)!

در اينجا نيز علامه نوشته است آيۀ سي ونهم در جايگاه پاسخ از پرسش آنهاست؛ بدين معنا كه كاش كفار آن وقت (قيامت) را درك مي كردند كه نمي توانند آتش را از صورت و پشت هاي خود دور كنند. نه به تنهايي چنين كاري مي  توانند و نه مورد ياري قرار مي گيرند (همان، ج14، ص289).

در موردي ديگر به جاي پاسخ گويي به پرسش سائلان، وصف تحقق قطعي قيامت، مطرح شده است: وَيَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ * قُلْ لَكُمْ مِيعادُ يَوْمٍ لا تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ ساعَةً وَلا تَسْتَقْدِمُونَ (سبأ: 29ـ30)؛ مىگويند: اگر راست مىگوييد، اين وعده (رستاخيز) چه زمانى خواهد بود؟! بگو: وعدة شما روزى خواهد بود كه نه ساعتى از آن تأخير مىكنيد و نه (بر آن) پيشى خواهيد گرفت.

در اين آيه نيز ضمن توجه دادن مخاطبان بر مهم تر بودن اصل وقوع قيامت در مقايسه با زمان تحقق آن، منكران را نيز تهديد كرده است؛ به بيان ديگر، در عين اهتمام به موضوع بسيار مهم رستاخيز، از انگيزۀ شيطاني پرسش كنندگان، پرده برداشته كه مقصود آنها از اين پرسش، استفهامي انكاري و بي اعتبار كردن اصل تحقق قيامت بود؛ ازاين رو، با تأكيد بر اصل وقوع اين حادثۀ بزرگ، آنان را به حتميت اين جريان هول انگيز، توجه داده است (ابن عاشور، بي تا، ج22، ص65؛ زمخشري، 1407ق، ج3، ص 583).

علامه، ذيل آيۀ مزبور نوشته است: خداوند به پيامبر فرمان داده [است] كه در پاسخ آنان (از پرسش زمان تحقق قيامت) بگويد: روز قيامت روزي است حتمي و قطعي كه وقوع آن تخلف نمي يابد (طباطبايي، 1417ق، ج16، ص377).

تأكيد بر انحصار علم به قيامت در خداوند

در چند آيه نيز پس از گزارش پرسش افراد مبني بر زمان تحقق رستاخيز، بر اين موضوع تكيه شده است كه آگاهي از زمان قطعي قيامت، مخصوص خداوند متعال است و ديگران از آن بي خبرند؛ براي نمونه، در سورۀ اعراف آية 187 مي فرمايد: يَسْئَلُونَكَ عَنِ السّاعَةِ أيّانَ مُرْساها قُلْ إِنّما عِلْمُها عِنْدَ رَبّي؛ دربارة قيامت از تو پرسش مىكنند، كى فرامىرسد؟! بگو: دانش آن فقط نزد پروردگار من است.

در آياتي ديگر چنين آمده است: يَسْئَلُونَكَ عَنِ السّاعَةِ أيّانَ مُرْساها * فِيمَ أنْتَ مِنْ ذِكْراها * إِلى رَبّكَ مُنْتَهاها (ذاريات: 42ـ44)؛ و از تو دربارة قيامت مىپرسند كه در چه زمانى واقع مىشود؟! تو را با يادآورى اين سخن چه كار؟! نهايت آن به سوى پروردگار تو است.

علامه طباطبايي در اينجا نيز فرموده است:

تعرض لسؤالهم عن وقت قيام الساعة ورد له بأن علمه ليس لأحد إلا الله فقد خصه بنفسه. خداوند در اين آيه، به پرسش آنان در خصوص زمان رستاخيز پرداخته و آن را بدين صورت رد كرده كه آگاهي از آن وقت، جز براي خدا نيست، پس علم به آن را اختصاص به خود داده است (همان، ج20، ص195).

چنان كه ملاحظه شد در بيشتر آيات مربوط به پرسش از زمان تحقق قيامت، قرآن كريم به جاي تعيين وقت و پاسخ روشن به متن پرسش پرسشگران، بنا بر اسلوب حكيم، به موضوعات مهم ديگري كه مورد نياز بيشتر مخاطبان بود، پرداخته است.

نتيجه گيري

1. بيشتر پاسخ هاي قرآن، همسو با پرسش هاي مخاطبان، بيان شده است، اما در موارد اندكي، انطباق ميان پرسش و پاسخ براي پرداختن به موضوعي مهم تر رعايت نشده است؛

2. در آيۀ 215 سورة بقره، در پاسخ به چيستي مال انفاقي شيوۀ اسلوب حكيم ديده مي شود؛ بدين صورت كه با لحاظ اهميت چگونگي مصرف انفاق، موارد مصرف آن، بيان شده است؛

3. در آيۀ 219 سورة بقره نيز با وجود پرسش از چيزهايي كه بايد انفاق شود، به موضوع مهم اعتدال در پرداخت صدقه و كمّيت انفاق اشاره مي شود؛

4. در پرسش آيۀ 189 سورة بقره، با وجود پرسش از علت و سبب أشكال ماه، به فايدۀ هلال هاي ماه پرداخته مي شود كه با نياز ديني معاصران به استهلال، سازگارتر است، اما اين تحليل كه پرسش مخاطبان نيز از حكمت و فايده بوده با واقعيت تاريخي آشنايي عرب با اين حكمت و فايده سازگار نيست. ربط ادامۀ آيه با ماقبل نيز با تحليل نخست، تناسب بيشتري دارد؛

5. قرآن در همۀ مواردِ پرسش از زمان تحقق قيامت، از تعيين وقت، امتناع مي ورزد و در بيشتر آنها، به موضوعاتي مهم همچون بيان برخي اوصاف قيامت و تأكيد بر انحصار علم رستاخيز در خداوند، اشاره مي كند.

منابع


آلوسى، سيدمحمود، 1415ق، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، بيروت دار الكتب العلميه.

ابن اثير، مبارك بن محمد بن جزري، 1422ق، النهايه في غريب الحديث و الاثر، بيروت، دار احياء التراث العربي.

ابن عاشور، محمد بن طاهر، بي تا، التحرير و التنوير (تفسير ابن عاشور)، بيروت، مؤسسة التاريخ.

ابن فارس، احمد، 1378، ترتيب مقاييس اللغه، قم، انتشارات پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.

ابن منظور، بي تا، لسان العرب، بيروت، دار الفكر.

ابن هشام، عبدالله بن يوسف، 1404ق، مغني اللبيب، قم، مكتبه آية الله مرعشي.

اندلسى، ابوحيان، 1420ق، البحر المحيط فى التفسير، بيروت، دار الفكر.

بحرانى، هاشم بن سليمان، 1416ق، البرهان فى تفسير القرآن، تهران، بنياد بعثت.

بروسوى، اسماعيل، بي تا، تفسير روح البيان، بيروت، دار الفكر.

تفتازاني، سعدالدين، بي تا ـ الف، شرح المطول، قم، منشورات مكتبه داوري.

ـــــ ، بي تا ـ ب، شرح المختصر، مصر، مكتبه المحوديه.

جرجاني، علي بن محمد بن علي، 1405ق، التعريفات، بيروت، دار الكتاب العربي.

جواد علي، 1978م، المفصل فى تاريخ العرب قبل الإسلام، چ دوم، بيروت، دار العلم للملايين.

جوادي آملي، عبدالله، 1385، تفسير تسنيم، قم، مركز نشر اسراء.

حوّي، سعيد، 1412ق، الاساس في التفسير، چ سوم، بي جا، دار السلام للطباعة و النشر والتوزيع.

رازي، فخرالدين، 1420ق، مفاتيح الغيب، چ سوم، بيروت، دار احياء التراث العربي.

راغب اصفهانى، حسين بن محمد، 1412ق، المفردات في غريب القرآن، بيروت، دار العلم، الدار الشامية.

رشيدرضا، محمد، بي تا، تفسير المنار، چ دوم، بيروت، دار المعرفه.

زحيلى، وهبة بن مصطفى، 1418ق، التفسير المنير فى العقيدة و الشريعة و المنهج، چ دوم، بيروت، دار الفكر المعاصر.

زمخشري، جارالله، 1407ق، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، چ سوم، بيروت، دار الكتاب العربي.

سيوطي، عبدالرحمن، 1404ق، الدر المنثور فى تفسير المأثور، قم، كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى.

شيرازي، احمدامين، 1422ق، البليغ في المعاني و البيان و البديع، قم، انتشارات جامعۀ مدرسين.

صفدي، الوافي بالوفيات، نرم افزار المكتبة الشامله.

طباطبايى، سيدمحمدحسين، 1417ق، الميزان فى تفسير القرآن، چ پنجم، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعة مدرسين.

طبرسي، فضل بن حسن، 1372، مجمع البيان في تفسير القرآن، چ سوم، تهران، انتشارات ناصرخسرو.

ـــــ ، 1377، تفسير جوامع الجامع، تهران، انتشارات دانشگاه تهران و مديريت حوزة علمية قم.

طبرى، ابوجعفر محمد بن جرير، 1412ق، جامع البيان فى تفسير القرآن، بيروت، دار المعرفه.

طوسى، محمد بن حسن، بي تا، التبيان فى تفسير القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربى.

فراهيدي، خليل بن احمد، 1414ق، ترتيب كتاب العين، قم، انتشارات اسوه.

فضل الله، سيدمحمدحسين، 1419ق، تفسير من وحى القرآن، چ دوم، بيروت، دار الملاك للطباعة و النشر.

فيض كاشانى، ملامحسن، 1415ق، تفسير الصافى، چ دوم، تهران، انتشارات الصدر.

فيومي، احمد بن علي، 1414ق، المصباح المنير، چ دوم، قم، منشورات دار الهجره.

قمى مشهدى، محمدبن محمدرضا، 1368، تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، تهران، سازمان چاپ وانتشارات وزارت ارشاد اسلامى.

مكارم شيرازي، ناصر،1374، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الإسلامية.

هاشمي، سيداحمد، 1378، جواهر البلاغه، قم، مركز مديريت حوزة علمية قم.



[1] . براي آگاهي از سخن ساير مفسراني كه ديدگاهي شبيه ديدگاه شيخ طوسي برگزيدهاند، ر.ك: زمخشري، 1407ق، ج1، ص 257؛ طبرسي، 1372، ج2، ص 547؛ همو، 1377، ج1، ص 118؛ بروسوي، بيتا، ج1، ص 332؛ آلوسي، 1415ق، ج1، ص 501؛ فيض كاشاني، 1415ق، ج1، ص 246؛ قمي مشهدي، 1368، ج2، ص 319؛ اندلسي،1420ق، ج2، ص 377.

منبع: نشریه قرآن شناخت، سال ششم، شماره دوم، پياپي 12، پاييز و زمستان 1392

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

درباره علامه محمد حسین طباطبایی

علامه طباطبائی، فیلسوف، عارف، مفسر قرآن، فقیه و اسلام شناس قرن بود. مظهر جامعیت، اوج اندیشه، بلندای معرفت، ستیغ صبر و شکیبایی و سینه سینای اسرار اولیای الهی بود. زمین را هرگز قرارگاه خود نپنداشت؛ چشم به صدره المنتهی داشت و سرانجام در بامدادی حرن انگیز چهره از شیفتگان و مریدان خود مستور ساخت و آنان را که از شهد کلام و نسیم نگاه و فیض حضورش سرمست بودند در حسرتی ابدی باقی گذارد.
allameh@allametabatabaei.ir
021-81202451
تهران، بلوار کشاورز، خیابان شهید نادری، نبش حجت دوست، پلاک 12